
توي اين اوضاع شلوغ و درب و داغون موزيک ديوونه ي بالکان و قهقهه هاي تلخ بالکان و عشق از نوع بالکاني مي چسبه."Underground" یکی از بهترین فیلم هاییه که میشه این روزا دید.
توی این اوضاع شلوغ و درب و داغون موزیک دیوونه کولی می چسبه.مخصوصا اگه از نوع پانک باشه.
توی این اوضاع شلوغ و درب و داغون حقیقتشو بخواین هیچی نمی چسبه ولی فیلم ها و موزیک هایی هستن که اینجور مواقع آدم رو میبرن توی یه فضای دیگه و یه جورایی حکم مرفین رو دارن...
ـ وحشت!فلاکت! میبینم! می بینم!شهر با خاک یکسان میشود.مرگ...
-دیوانه شده...!
ـ ها ها ها ...چه کسی شهر شکست ناپذیر ما را با خاک یکسان میسازد؟
ـ ها ها!بگو تا با خاک یکسانش کنم!
ـ نترس!ببین چه غنیمت بزرگی به چنگ آوردیم؟
ـ نه!این غنیمت نیست!این فلاکت است.مرگ است...
ـ عزیزم این فقط یک اسب چوبیست...
کسی حرفش را گوش نداد.آپولون نفرین کرده بود که کسی پیشگویی هایش را جدی نگیره و این حرفا....
آی جماعت!دوستتون دارم.نه اونجوری که دلم براتون تاپ تاپ بزنه.نه اونجور که همه جا داد بزنم من آدم خوبیم و همه رو دوست دارم.نه! من خودم میدونم چی! هستم.با دیدن شما هیچ حس خاصی در وجودم ایجاد نمیشه.اینکه چیکاره هستین یا چقدر سوات دارین یا اهل کجایین یا زن و مرد بودنتون اصلا برام مهم نیست.با دیدنتون لبخند نمیزنم.حتی شاید اخم کنم.از جمع شما لذت نمیبرم.من شما رو یه جور دیگه دوست دارم.ترک های روی دست هاتونو دوست دارم.بند کفشتونو دوست دارم که بدون اینکه شما بفهمین باز شده و دنبال شما روی زمین می خزه.خمیازه های یواشکی تونو دوس دارم.وقتی توی مترو و اتوبوس خوابتون میبره و خودتون میشین دوستتون دارم.من میدونم شما اینی که نشون میدین نیستین.من شما رو مثل قطره توی دریا یا دونه ی شن توی صحرا نمیبینم که با باد اینور و اونور برین.من میدونم که وقتی چراغ ها خاموش میشه همه عین هم میشین.بالاخره همتون یه جایی دراز می کشین.توی تخت خوابتون دراز می کشین.روی زمین سفت دراز می کشین.روی کاناپه دراز می کشین.مثل اون هیپی که بابام میگفت روی زمین دراز می کشین و سرتونو روی جدول کنار خیابون میزارین.روی یه کارتن دراز میکشین.بعد از شکار توی تابوتتون دراز میکشین.خوابتون میبره.آروم میشین.مثل هم میشین...
سلام جناب امیل زولا.امیدوارم حالتون خوب باشه.شما منو نمیشناسید.اگه زنده بودید احتمالا راضی نمیشدید حتی برای دوثانیه با من هم کلام بشید.من یه دیوونه ای هستم که امروز لازم دونستم برای شما نامه بنویسم چون شما روشنفکرترین شخصی هستید که من میشناسم.جناب زولا من روشنفکر نیستم.حتی میتونم بگم تاریک فکر هستم.هیچ اثری از نور و روشنایی در لایه ها و اعماق ذهن مخوف من وجود نداره.ذهنم از تاریک ترین قسمت دورترین سیاره ها از خورشید هم تاریک تر و سرد تره.لایه های مغزم انگار از اون ماده ی تاریک ناشناخته ی جهان ساخته شده.حتی اگه یکی با شمع و کبریت بخواد کمی روشنایی به ذهنم ببخشه کبریتش از یخما و طوفانی که توی ذهنم جریان داره خاموش میشه.جناب زولا تنها چیزی که باعث میشه توی این تاریکخونه گم نشم یا از سرما یخ نزنم روح آزادمه.روح آزادم از ذهن تاریکم هم بد تره.میدونید؟هیچ قید و بندی رو قبول نداره.من و ذهنمو هر جا که دلش بخواد میبره.این دوتا ،یعنی ذهن و روحم خیلی با هم تفاهم دارن.یعنی همچین هوای همو دارن که خیلی وقتا من هم نمیتونم از خر شیطون پایین بیارمشون.مثلا همین چند وقته که توی کشور ما صحبت انتخابات ریاست جمهوریه ، من سعی کردم ذهن و روحمو متقاعد کنم که شرکت در انتخابات برای سرنوشت آیندمون خیلی مهمه و باید بالاخره به یکی رأی بدیم.ذهنم از تاریکی و روحم از آزادی هیچکدوم این حرفا رو قبول ندارن.یعنی کافیه من اسم انتخاباتو بیارم تا دوتاشونم دلشونو بگیرن و حالا نخند کی بخند! هر چی سعی میکنم به روحم بفهمونم که بابا ! این ذهنه تاریکه.نمیفهمه.تو دیگه چرا؟میگه تو که اندازه ی این بدبخت تاریک هم حالیت نیس چرا؟ و بعد دوباره شروع میکنن به خنده! اونقدر گفتن و خندیدن که دیگه منم شدم مثل خودشون.دیگه بدون اجازه ی ذهن و روحم کاری انجام نمیدم.روزی که همه دارن رأی میدن یعنی توی این دموکراسی که بروبچ شما اختراع کردن شنا می کنن من از خونه بیرون نمیام تا چشمم به این ذهن های روشن و و روح های اسیر نیفته.اون روز من و ذهن تاریک و روح آزادم صدای موزیک تلفیقی رگی-اورینتال رو بلند می کنیم و برای دل خودمون میرقصیم...
عروسک پلاستیکی لخت که وقتی دراز می کشید چشماش بسته میشد و و قتی می ایستاد چشماش باز میشد بدون اینکه پلک بزنه ،گم شد.عروسک دست نداشت.یه تیکه ازموهاش کنده شده بود.بدجوری باهاش بازی کرده بودن.یه روز از بی حوصلگی افتاد زمین.وقتی زمین می افتاد نمی شکست و این دردناک ترین خصوصیتش بود.گربه از موهای عروسک گرفت و بردش.کمی با عروسک بازی کرد و وقتی دید نمیشه خوردش ولش کرد.باد عروسکو برد و انداخت توی جوی آب.شکم خالی عروسک پر از هوا بود.توی آب شناور شد.با آب جوب رفت.رفت تا به جایی رسید که همه مثل خودش پلاستیکی بودن.بطری ها و نایلون های بی رنگ و سیاه و رنگی و کلی آشغال که همه توی آب بودن و راه آبو بسته بودن.یه نفر اومد و جمعشون کرد .یه بچه ی سیاه با چشمای بادومی .همه رو ریخت توی یه کیسه بزرگ و روی دوشش گرفت.سر راهش هر جا دمپایی و نایلون و پلاستیک دید توی کیسه اش ریخت.عروسک فکر کرد که بچه این پلاستیکا رو جمع می کنه تا بخوره.پس بچه هم یه جورایی پلاستیکی بود.وقتی بیشتر از پلاستیکی بودن بچه مطمئن شد که یه ماشین محکم به بچه زد و بچه زمین خورد و چند ثانیه بعد بدون اینکه حتی گریه و ناله کنه از جاش بلند شد و راه افتاد.وقتی خورشید پلاستیکی که هیچوقت خراب نمیشد با شهر خداحافظی کرد بچه ایستاد.توی کیسه گشت و بالاخره عروسکو پیدا کرد.عروسکو گذاشت توی جیب بزرگ شلوارش.سر عروسک بیرون بود و دید که بچه کیسه ی بزرگشو برد و تحویل یه مرد بزرگ پلاستیکی که مثل بچه سیاه و چشم بادومی بود داد و به جاش چند تا کاغذ گرفت.بعد توی کوچه ها و خیابونا راه افتاد.انگار خسته نمیشد.اونقدر رفت که شهر و جاده های پلاستیکیشو پشت سر گذاشت.رسید به یه خرابه.توی خرابه چند تا سنگ بزرگو کنار زد .یه دخمه زیر سنگ ها بود.رفت توی دخمه و سنگ ها رو سر جاش گذاشت.عروسک نمیتونست خوب ببینه.نور کمی توی دخمه بود.وقتی چشمای شیشه ایش کمی به نور کم دخمه عادت کرد یه دختر بچه ی سیاه چشم بادومی دید که کف دخمه دراز کشیده بود.احتمالا اونم پلاستیکی بود.چون هم چشم بادومی بود و هم چشماش باز بود و پلک نمیزد.بر عکس عروسک که فقط وقتی می ایستاد میتونست چشماشو باز نگه داره و پلک نزنه.حتما وقتی می ایستاد چشماش بسته می شد.پسر عروسکو برد و بغل دختر بچه پلاستیکی خوابوند.چشمهای خسته ی عروسک که تا اون لحظه بدون پلک زدن فقط تماشا کرده بودن بسته شدن...