تبليغاتX
تلخون
 

توی طبقه ی پایین اتوبوس ولووی دو طبقه لم داده بودم روی صندلی کنار پنجره و بیرونو نگاه میکردم.بیابونای اطراف ساوه امسال حسابی سیراب شدن.سر سبز و پر از شقایق.همینجور داشتم بیرونو تماشا می کردم که یه مرغابی دیدم!تک و تنها کنار اتوبان وایستاده بود و داشت ماشین ها رو تماشا می کرد.سرش با عبور ماشین ها این ور و اون ور میرفت.با اون پاهای کشیده و بلندش و گردن بر افراشته اش درست مثل یه بالرین روی صحنه بود.خیلی با شکوه بود.اتوبوس سنگین، آروم راهشو میرفت و من مثل نئوی زن قرمز پوش دیده توی ماتریکس گیج بودم.هنوزم نمیدونم اون مرغابی بزرگ تک و تنها اونجا چیکار میکرد.

پارسال همین موقع ها توی ایستگاه متروی صادقیه، توی متروی کرج نشسته بودم . از پنجره بیرونو نگاه میکردم.چند تا مرغ دریایی سیاه و سفید اومدن و روی توری فلزی کنار ایستگاه نشستن! من مثل نئوی زن قرمز پوش دیده توی ماتریکس گیج شدم .هنوزم نمیدونم اون مرغ دریایی ها اونجا چیکار داشتن.وقتی توی خونه تعریف کردم چی دیدم همه یه جورایی نگاهم کردن.فرداش روزنامه یه خبر کوچولو در مورد اومدن مرغای دریایی راه گم کرده به تهران و توقفشون توی ایستگاه متروی صادقیه چاپ کرده بود.

میدون آزادی مثل همیشه همه ی سر و صدا و شلوغی و کثافت تهرانو یه جا جمع کرده بود .توی اتوبوس آزادی-مهرشهر نشستم . سرمو به شیشه ی خسته ی اتوبوس تکیه دادم.مثل همیشه اول چند تا آدامس فروش و مجله ی کهنه فروش و گداهای مختلف توی اتوبوس برنامه اجرا کردن.بعد اتوبوس به سختی توی رودخونه ی ماشین های پارک سوار به سنگینی راه افتاد و بالاخره به اتوبان رسید .اتوبان مثل همیشه شلوغ بود و اتوبوس چون کشتی بی لنگر ، کژ میشد و مژ میشد. هی راه میفتاد و می ایستاد.مثل گهواره.با لالایی غرش ماشین ها داشت خوابم می برد.عکسم توی شیشه افتاده بود.زیر چشمم حلقه ی سیاه سرجاش بود.عکسم توی شیشه کوچیک شد و بال در آورد.شروع کرد به بال زدن.به چشمام زل زد.انگار از من اجازه میخواست.هیچ عکس العملی نشون ندادم.کمی بالا پایین پرید و پاهاشو به زمین کوبید.کمی اخم کرد.بعد تسلیم شد.دوباره بزرگ و بدون بال شد و برگشت سر جای اولش.اتوبوس مثل "ناتیلوس" خراب شده بدون کاپیتان نمو گیج شده بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:14  توسط عسل  | 

 

۱۱:  ۰۰ ای .ام

?Baby did you forget to take your meds۱

برایان مالکو داره توی گوشم داد میزنه.توی ایستگاه امام خمینی گیر کردم لای جمعیت پایین پله برقی و هیچ راهی نیست که از جایی که هستم جلوتر یا عقب تر برم.پله برقی مثل خط تولید کارخونه همین جور داره آدم تولید می کنه.تنگی نفس می گیرم.همیشه وقتی اینجوری گیر می کنم نفسم می گیره.خودمم میدونم که اونجا به اندازه ی یه آدم کوچیک مثل من اکسیژن هست ولی دیدن این همه آدم منو خفه می کنه.روز جمعه مثل همیشه فاصله ی اومدن قطار ها بیشتر شده و به عقل کسی نرسیده که خیلی ها فقط جمعه وقت دارن نمایشگاه کتاب برن و باید کمی برنامه شونو تغییر بدن.بالاخره با موج جمعیت سوار یه قطار شلوغ میشم.هنوز هیچی نشده خسته شدم.پشیمونم که باز گول خوردم .قرار بود امسال نمایشگاه نرم.اصلا این آهنگ برای آدمهای مست ساخته شده.من حالم خوبه؟

۲:۳۰ پی.ام

من حالم خوبه.این نمایشگاه لعنتی۲ با این که هیچ ربطی به نمایشگاه نداره(بیشتر بازاره دیگه) حالمو خوب می کنه.همون اول میرم قسمت نشریات خاریجکی که فعلا زیاد مورد عنایت کتاب دوستان عزیز قرار نگرفته و خلوت تره.یه کتاب ارزون از pathfinderpress  میخرم.قیمت های این انتشارات هم مثل نویسنده هاشون۳ دشمن امپریالیسم و کاپیتالیسم و سایر ایسم های بد بد هستن واسه همینم بر خلاف بقیه ی انتشاراتی ها اینجا واقعا میشه دست به جیب شد.

۳:۴۵ پی .ام

دارم میرم قسمت نشریات ایرانی رو افتتاح کنم.از این بالا اوضاع خیلی وخیم به نظر میاد.قسمت بین المللی بدک نبود.میشه گفت کمی تکراری بود.ترکیه ای ها باز نسخه های باحالی از مولانا جلال الدین "رومی" رو به نمایش گذاشته بودن.کتاب هاشون باز هم تکراری بود.یه جا پیدا می کنم که کتاب های ترک رو برای فروش گذاشتن.می پرسم برای فروشه؟ آقاهه میگه:۴turkce.ما هم  از فرصت استفاده می کنیم و کمی به زبان ترکی تکلم می کنیم۵ .کتاب ها بیشتر کتاب بچس با چار پنج تا کتاب در حد کتاب های فهیمه رحیمی خودمون با اسمهایی تو مایه های قلب تیر خورده و عشق گم شده و اینا.اون پایین اون همه کتاب عربی برای فروش آوردن ولی کسی به فکرش نرسیده که توی این کشور یه عده آدم مثل من هم هستن که دوس دارن کتاب های یاشار کمال یا اورهان پاموک رو به زبون اصلی بخونن.باز شعر یا داستان های کوتاه و کتاب های کم حجم رو میشه از اینترنت پیدا کرد ولی کتاب قطوری مثل "موزه ی معصومیت۶" رو از کجا میتونم پیدا کنم و اگه پیدا کردم چند ساعت میتونم پای پی سی بشینم تا تمومش کنم؟توی همون چند دقیقه ای که اونجام پنج شش نفر دیگه هم میان توی غرفه و مثل من دلسرد میشن و میرن.بله میدونم من یه ایرانی هستم و زبان رسمی ایران هم زبان فارسیه ولی زبون من فارسی و ترکیه نه یکی از اینا و کمتر کسی اینو درک می کنه.۷

اینجا دلسرد میشم ولی چند دقیقه بعد یه اتفاق جالب میفته .میرم به غرفه ی چین.چند تا کتاب با خط فارسی توجهمو جلب میکنن.قبلا یه چیزایی راجع به شهر کاشغر توی چین شنیده بودم ولی تا حالا با خط و زبونشون برخورد نکرده بودم.یکی از کتاب ها رو باز میکنم و میبینم که همه ی نوشته های کتابو می فهمم!در واقع زبونی که این کتاب نوشته شده ترکیبیه از ترکی آذ‌ری خودمون با فارسی و عربی چینی ولی تعداد کلمه های چینی اونقدر کمه که روی درک من از مطلب تاثیری نداره.از دختر چینی که توی غرفه وایستاده و فارسی رو خوب حرف میزن اسم این زبون رو میپرسم.اونجور که دختره میگه این نوشته ها به زبون "اویگور"ه.یه منطقه ای توی شمال شرقی چین هست (اسمشو گفت ولی سخت بود و یادم نموند) که مردمش به این زبون حرف میزنن و شهر کاشغر هم توی همون منطقه اس.خیلی تعجب می کنم.یعنی توی چین هم هم زبون دارم.یه خانوم ترکیه ای با مترجمش میان و سعی می کنن از زبون اویگور سر دربیارن ولی چون خانومه از خط فارسی سر در نمیاره و آقاهه هم احتمالا از املای عجیب غریب حروف چیزی نمی فهمه۸ هیچی از کتاب نمی فهمن.

کره ای ها با جومونگ و یانگوم کلی طرفدار دارن.غر فه ی آمریکای لاتین هم موزیک خولیو گذاشته  با پوستر های "چه" و یه جور اینسترومنت موسیقی استوانه ای شکل که وقتی تکونش میدی شلپ شلپ صدا میده .

۵:۰۰ پی. ام

چقدر قسمت ایرانی نمایشگاه شلوغ و خسته کننده بود.از فشار جمعیت خیلی غرفه ها رو ندیدم. از انتشارات ققنوس فقط تونستم لیست بگیرم.قسمت ایرانی نمایشگاه رو فقط برای صحبت با بعضی غرفه دار ها دوس دارم.چون چیزای جالبی میگن.حتی اونایی که تا منو میبینن سریع چند تا رمان عشقولکی در میارن تا به من بفروشن.یه غرفه دار  شروع میکنه به صحبت کردن راجع  به "خاطرات موتوسیکلت".می گم آقا من فیلمش رو هم دیدم.فروشنده یه نگاه به اطراف میندازه و یه سی دی که روش با ماژیک سبز نوشته che در میاره و میگه اینم ببین.سی دی نه قاب داره نه حتی یه جلد نایلونی معمولی! یه پوسترهم همینجوری میده به من! پوستر همینجور بازه و هیچ چسبی هم نیس که ببندمش.از یه غرفه ای کتاب میخرم و از فروشنده میخوام یه چسب بده تا پوسترو ببندم.دو تا فروشنده ی این غرفه وقتی پوسترو میبینن آدرس غرفه ای رو که پوسترو داده از من میخوان.همین موقع یه پسره میاد سرک می کشه روی پوستر و میگه:این عکس کیه؟ میگم:ارنستو.

ـ .....؟(یه اسم عجیبو غریب میگه)

ـ نه.ارنستو.

ـ چیکارس؟

ـ خواننده.

باور می کنه و میره.

یه گوشه از یه غرفه ی بزرگ رو به کتاب "دا" اختصاص دادن.یه آقایی با آب و تاب داره برای مردم از کتاب میگه.نظر چند تا از مشاهیر ادب و سینما ۹در مورد کتاب هم با فونت بزرگ به در و دیوار غرفه آویزونه.یه پسره به دوستش میگه:این زهرا حسینی میلیونر شد .دوستش میگه:میلیونر؟میلیاردر شد!

۷:۰۰ پی.ام

خوشحالم که متروی کرج جا برای نشستن داره و خوشحالم که پنج شش تا کتاب گرفتم که وقتی این مسیرو میرم و میام حوصله ام سر نره.

۹:۰۰ پی. ام

پوستر قلعه رودخانو از دیوار کنار تختم در میارم و به در کمدم انتقال میدم.پوستر ارنستو رو باز می کنم و به جای پوستر قلعه میزنم به دیوار.گوشه ی پوستر نوشته:

لال مادرزادی بودم

با تو

آوازه خوان جهانم

ای آزادی

 


۱-آهنگ meds از placebo

۲-من این کلمه ی لعنتی رو خیلی دوس دارم.وقتی میخوان یه فیلم خارجی رو دوبله کنن یا زیر نویس دار کنن به جای کلمه ای که با "ف" شروع میشه از کلمه ی لعنتی استفاده می کنن. 

۳-مارکس.انگلس.لنین.تروتسکی.کاسترو.چه گوارا.مالکولم ایکس...

۴-یعنی که خانوم محترم من فارسی بلد نیستم لطفا اگه بلدی ترکی صحبت کن وگرنه برو پی کارت بزار به کار و کاسبی مون برسیم.

۵-نمیدونم چرا خودمو جمع بستم.

۶-آخرین کتاب اورهان پاموک

۷-میشه یکی به من بگه طرح خاور میانه ی بزرگ چیه؟

۸-ادبیات= ئه ده بیات

۹-  فقط اسم تهمینه میلانی یادم مونده!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:29  توسط عسل  | 

 

زندگی بعضی وقتا بوی گوشت سوخته میده.بعضی وقتا باید یه ولتاژ بالایی از بدنت رد شه تا زندگی بتونه توی بدنت دوام بیاره.بعضی وقتا با هیچ ولتاژی نمیتونی زندگی رو گول بزنی.بعضی وقتا می میری.بعضی وقتا کسی که اصلا تو رو نمی شناسه برای مردنت گریه می کنه.زار زار گریه می کنه و بعد به این فکر می کنه که این همه اشک رو از کجا آورده و اینکه آیا واقعا همش برای مردن تو بوده ؟ یا نه، بغضی که ترکید رو مدتی بود که مثل یه کوله پشتی سنگین با  خودش این ور و اون ور می برده.بعضی وقتا همه ی سوالات بی جواب میمونن.بعضی وقتا پیش جمعی که تا حالا گریه ی تو رو ندیدن گریه می کنی .بعضی وقتا کسی که اصلا تو رو نمیشناسه شونه اش رو برای چند دقیقه به تو قرض میده و تو باید مواظب باشی که فقط اشکات روی شونه اش بریزه نه آب دماغت چون فکر میکنی اشک تمیز تره.بعضی وقتا چون گریه می کنی دید همه نسبت به تو عوض میشه.همه می فهمن که تو هم احساسات داری.برخورد همه با تو ملایم تر و به طرز چندش آوری مهربون تر میشه.هر کس تو رو می بینه بغلت می کنه.زندگی بعضی وقتا بوی دئودورانت گرون قیمت میده.با ناخن های مصنوعی و رژی که اثرش روی گونه ات میمونه تا شاید مثل صاحبش به تو دلداری بده.در حالی که نه رژ و نه صاحبش نمیدونن که برای چی باید دلداری بدن.زندگی بعضی وقتا فراموش میشه.بوی گوشت سوخته جای خودشو با بوی دئودورانت عوض می کنه.گریه جاشو با سوال عوض میکنه.بعضی وقتا دلت میخواد یه مطلب طولانی و اعصاب خورد کن مثل این بنویسی در مورد زندگی و اینکه بعضی وقتا چطور میشه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:10  توسط عسل  | 

 

حالا همه با هم...

Happy earth day to you

 

Happy earth day to you

يوز ايراني

Happy earth day

Happy earth day

هپي ارض دي تو يوز

Happy earth day to youuuuuuuuu

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:23  توسط عسل  |