تبليغاتX
تلخون

 

۱-اگه موقع یه چرت بعد از ظهری زیر یه درخت سیب یه سیب روی سرم می افتاد بدون لحظه ای درنگ بلند می شدم و در حال لگد زدن به درخت و خط خطی کردنش با چاقویی که از توی کفشم در میاوردم تمام اجداد درخت رو با نام علمی شون مورد لطف و مرحمت قرار میدادم و چند لحظه بعد با پررویی تمام سیبی رو که خوابم رو به هم زده بود با چند گاز به درک واصل می کردم.

۲-من همیشه فکر میکردم شهروند خوبی برای کره ی زمین هستم.فکر می کردم من هر چقدر هم انرژی مصرف کنم نمیتونم مثل یه آمریکایی گند بزنم به دنیا.چند روز پیش فهمیدم که توی کشوری زندگی میکنم که تنها یک درصد جمعیت دنیا رو داره ولی اندازه ی دو برابر کشور چین و چهار برابر کشور هند انرژی مصرف میکنه.(برای آمار دقیق تر میتونین از سایت مبتذل گوگل استفاده کنید).(نقطه رو باید بعد از پرانتز بزارم یا قبلش؟)

۳-چکمه های لاستیکی مو پوشیدم و تا زانو رفتم توی زندگی.

۴-اگه یه وقت کسی رو بالا بردین خواهش میکنم یهو بدون اینکه اطلاع ندین ولش نکنین.حداقل یه چتر نجات در اختیارش بزارین وگرنه در اثر سقوطش چنان گودالی روی زمین حفر میشه که اگه بخواد بیاد بالا روی سطح زمین و سر جای اولش باید یه عمر وقت صرف کنه.اگه به کسی امید میدین یا قول حمایت یا یه همچی چیزی،دستشو تا آخر کار بگیرین.نمیدونم دیگه چطور میتونم منظورمو واضح تر بیان کنم.

۵- بعضی وقتا یه برس رو مثل میکروفون دستتون بگیرین و جلوی یه آینه ی بزرگ در حالی که Owner of a Lonely Heart  داره با صدای بلند پخش میشه ادا در بیارین.حتی میتونین در حال ادا دادن طول و عرض اتاقتونو طی کنید.در صورتی که کسی شما رو نبینه،این حرکات نتایج امیدوار کننده ای داره...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 18:22  توسط عسل  | 

 

اون روز صبح تمساح ها غذای جدیدی داشتن:دو کیسه پر از آدم.

سر کیسه ها رو بریدن و آدم ها رو ریختن جلوی تمساح ها.

آدم ها چشم هاشونو باز کردن و با ترس به تمساح غول آسایی خیره شدن که دهانشو تا جایی که می تونست باز کرده بود.

یه تمساح دیگه از پشت بهشون نزدیک شد و یکی شونو درسته بلعید.آدم ها جیغ زدن.بچه آدم ها همونطور که جیغ می زدن به آدم بزرگ ها چسبیدن.همه شون از ترس می لرزیدن.هر کدوم آرزو میکردن که لقمه ی بعدی تمساح ها نباشن.

صحنه ی جالبی بود.

میمون ها پشت قفس تمساح ها ایستاده بودن و با موبایل هاشون از این صحنه فیلمبرداری می کردن.

اون روز همه ی بلیط های باغ وحش به فروش رفت.فردای اون روز هم همینطور.و روزهای بعد هم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 21:32  توسط عسل  | 

 

یکی از گوشی های هدفونم خیلی ناجور خش خش میکرد.بازش کردم تا تعمیرش کنم.سنجاق ته گرد به برجستگی دایره ای شکل توی گوشی چسبید و من که خیلی باهوشم فهمیدم که این یه آهنرباس.یه پوشش نایلونی نازک روی آهن ربا بود .با سنجاق پاره کردمش تا  بتونم کارمو انجام بدم.یه رشته سیم مسی نازک با  فاصله ی یک میلی متر دور آهنربا حلقه زده بود.دو تا تار نازک از حلقه جدا شده بودن و تا پشت گوشی ادامه داشتن.این دو تا تار تنها رابط حلقه با گوشی بودن.playرو زدم و موزیک پخش شد.bodysnatchers از ردیوهد بود.حلقه ی مسی دور آهنربا با ریتم موزیک شروع به رقصیدن کرد.فکر کنم خیلی خوشحال بود که دیگه پوشش نایلونی درکار نیست تا جلوی رقصیدنشو بگیره.حسادت اجازه نداد که بیشتر از این شاهد شادیش باشم.یه تکه نوار چسب رو شکل دایره بریدم و به جای پوشش نایلونی قبلی روی آهنربا چسبوندم و حلقه هم مجبور شد سر جاش بشینه.گوشی رو بستم و گذاشتم توی گوشم.صداش خیلی کمتر از قبل شده بود.هنوز فرصت نکردم که هدفونمو عوض کنم و فعلا مجبورم  لعنتی رو تحمل کنم.الان یه گوشم همه ی حرفها و صداها رو میشنوه.همه ی حرفهای بیخود توی مترو و اتوبوس،بوق ها،فحش ها،جیغ و داد ها،تهران با همه ی صداهاش توی گوشمه.همه چیز رو میشنوم حتی بهتر از قبل.گوشی هم دیگه صدا نمیده.فکر کنم خودکشی کرده.

من و این گوشی خراب هدفونم شبیه هم هستیم.من ریتم رو می فهمم.مادرم میگه قبل از اینکه راه رفتن یاد بگیرم می رقصیدم.من روی یه آهنربای دایره ای شکل مسطح زندگی می کنم.دنیام هنوز مسطحه.هنوز درکم اونقدر بالا نیست که دنیا رو گرد تصور کنم.زندگی منم به دو تا تار سیم بنده.یادم نمیاد آخرین بار که آزاد بودم کی بوده.سالهاست که یه پوشش نایلونی محکم منو به سطح چسبونده.از جایی که هستم تکون نمیخورم.ریتم اونجاست.حسش می کنم ولی نمیتونم جواب بدم.

و این ابرهای سیاه و خشک روی سرم که جوری به من چسبیدن که انگار عضوی از من هستن ولی در واقع نیستن...

و این حرفها و کارهایی که به من دیکته میشه و مجبورم انجام بدم...

خش....خش....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:20  توسط عسل  | 

 

پسرک فارسی رو با لهجه حرف میزد ولی وقتی انگلیسی صحبت می کرد فکر می کردی بچه ی پایین شهر لندنه.انگلیسی رو از همین توریست ها یاد گرفته بود که مقصدشون تبت !! بود و تبریز سر راهشون بود.یه روز با یه آلمانی که اصلا به قیافش نمی خورد بخواد تبت بره رفته بود ارگ تبریز.ساختمون تئاتر و اپرای تبریز نزدیکای ارگ بود.پسرک و آلمانی رفتن توی ساختمون.آلمانی بهت زده جذب در و دیوار تئاتر شده بود.پسرک خندید:مگه خودتون توی آلمان تئاتر ندارین؟ آلمانی به یکی از ستون ها اشاره کرد و از پسرک خواست به ستون تکیه بده و وقتی مرد رفت اون سر سالن زیر لبی برای خودش یه چیزی به انگلیسی پچ پچ کنه.بقیه ی داستان هم همون طوریه که خودتون حدس می زنید.پسرک پچ پچ کرد و آلمانی از دور داد زد:خودتی!

پسرک بعد از اون مسافرای زیادی رو با این ساختمون آشنا کرد.برنامه های زیادی روی صحنه ی این ساختمون دید.احتمالا تصمیم داشت یه روز بچه هاشو با این ساختمون آشنا کنه.

سالها بعد پسرک با دو تا چشم های خودش شاهد بود که ساختمونو،این مرکز فساد و طاغوت رو چطور با انواع تجهیزات نظامی و غیر نظامی تخریب کردن.مدتی بعد پسرک باز با همون دو تا چشم های خودش شاهد بود که چطور درست روی همون نقطه یه ساختمون گنده تر و به درد بخور تر ساختن.

پ.ن :تقدیم به همه ی ساختمون ها  و یادگارهای با ارزشی که نابود شده و یا در حال نابود شدنه.

 پ.ن:ارگ؟وقتی دینامیت هایی که توی تنش کار گذاشته بودن منفجر شد تقریبا آسیبی ندید.کارشناسان علت این پدیده ی شوم را استفاده از تخم مرغ در مصالح ساختمان دانستند.برای حل این مشکل بعد از کندن پایه های ارگ از زیر زمین تخریب ارگ رو به طبیعت خوب تبریز سپردند تا زیر باران و آفتاب باقی موندش هم بره پیش رفیقش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 1:12  توسط عسل  | 

 

سلام عمو چارلی.عیدت مبارک.ما همه خوبیم .همچنان به طور تدریجی در حال تکامل هستیم.در راستای همین تکامل تدریجی قراره امسال الگومون رو اصلاح کنیم.(ـ آقا کاغذ الگو بیار).با شما نبودم عمو جان.با پسرخاله بودم.می شناسینش؟ بله یه موجود موتاسیون یافته ی فوق العاده کوول و باحال و بامرامیه که توی تلوزیون کار می کنه.این روزا هر وقت ازش میخوام نون بخره میگه:نون صنعتی بگیرم؟حتی پسرخاله هم به فکر تغییر و تکامله.عمو جان می دونم شما در "قید" حیات نیستین تا این نوشته رو بخونین .میدونم که همه پسرخاله رو می شناسن.میدونم که نه شما و نه من به عالم غیب وصل نیستیم.ما رو اون طرف راه نمیدن.من و شما جامون توی این دنیاست."بهنَّم" ما همین جاست.میدونم ولی این روزا همش دلم میخواد برای شما و فقط برای شما نامه بنویسم.این روزا دلم فقط برای شما تنگ میشه.عمو چارلی کاش  عید دیدنی میومدین خونه ی ما.خونه ی ما به شما نیاز داره.کاش با یه جاروبرقی بزرگ بیاین خونه ی ما و ابرهای سیاهو از سرمون بکشین بیرون.عمو جان شما اومدین و رفتین ولی ابرهای سیاه هنوز نرفتن.اینترنت اومد.ماهواره اومد.دهکده مون جهانی شد ولی ابرهای سیاه هنوز هستن.یه ابر سیاه توی سرم داره میباره.تیکه تیکه های مغز منه....که بارون میشه و میباره....مغز من و مغز شماست(با شما نیستم عمو جان.شما که در "قید" حیات نیستین) که می ریزه و میباره....

خداحافظ عموجان.نگران اورانگوتان ها نباشین.بالاخره یه روزی آدم میشن.آدم نشدن هم مشکل خودشونه.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 23:2  توسط عسل  |