تبليغاتX
تلخون
 

سلام گاوه.میدونم از دستم دلخوری ولی باور کن من اون پست رو برای ناراحت کردن تو ننوشته بودم.اصلا منظورم از گاو تو نبودی که...ببین حالا تو کوتاه بیا و اون شاختو بی زحمت بکش کنار .من میدونم تو موجود زحمت کش و مفیدی هستی.به گوشت گاو هم اصلا علاقه ندارم.چی ؟؟؟نه من قصد توهین ندارم.منظورم اینه که یعنی من مخالف سر بریدن گاوها به منظور خوردن گوشتشون هستم.بله؟یعنی به منظور های دیگه هم نباید سرشون برید.اصلا چرا باید سر گاو رو برید؟شما تا حالا هند تشریف بردین؟من که نرفتم ولی میگن اونجا شما یه جورایی رئیس کل هستین.یعنی اگه یهو هوس کردین برین روی ریل قطار بخوابین و با میله ها و سنگ ریزه های ریل پشتتونو ماساژ بدین قطار همونجا ترمز میکنه و منتظر پایان خواب مبارک می مونه. ها؟خوب آخه من ایرانی هستم.شما که میدونین.نمیشه که.ایران قانون داره.دموکراسی داره.توی ایران من و شما ارزشمون یکیه.اصلا هر سال عید که میشه تلوزیون ما فیلم "گاو" رو پخش میکنه تا یادمون نره که ایرانی هستیم و ارزشمون با شما یکیه.ای بابا چرا عصبانی میشی؟خوبه  از اون فیلم وسترن آپاچی بوفالو کشون ها پخش کنن حالتونو بگیرن؟ چی؟اینا رو میگی؟نه بابا اینا شمشیر نیس.اینا رو اون آقا سیبیلو که بیرون میدون نشسته داد.منم نمی دونم چی هستن.آخه شمشیر که این شکلی نمیشه .اینقدر کوچولو.شمشیر کجکی میشه.شکل ابرو.این لباسا رو از کجا آوردم؟ خوب باشه اعتراف میکنم دزدیدم.یعنی توی جالباسی بود.منم دیدم گلدوزی هاش خوشگله پوشیدم.بعد نمیدونم چی شد .چند عدد آدم خوشحال اومدن منو پرت کردن وسط میدون.بقیشو هم که خودت میدونی.این پارچه ی قرمز رو میخوای؟ ای ناقلا پرسپولیسی هم هستی؟چی شد؟چرا حمله می کنی؟ سینیور.سینیور.اشتب شده.منو بیار بیرون.درو باز کن.سینیور....

....تو هم بروتوس؟


۱-میدونم دردی رو دوا نمیکنه ولی پیشاپیش سال خوبی رو برای همه ی شما ماتادورهای عزیز آرزو می کنم.

۲-موارد استفاده از شاخ گاو به جز آدم کشی:ساخت ادوات موسیقی.استفاده به عنوان گیلاس.استفاده در کلاه خود جهت ایجاد رعب و وحشت در دشمن.مثال:کورش کبیر.مثال:رستم دستان.مثال:وایکینگ ها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:29  توسط عسل  | 

 

 به دعوت من و من یه خاطره ی باستانی می نویسم.

 بهترین خاطره های باستانی مربوط به سه چهار سالگی میشه.سنی که آدم فرقی با یه دانشمند یا کاشف نداره.آدم توی این سن همش مشغول آزمایشه و این آزمایشات علمی ممکنه خطرناک باشه و کار دستش بده.چهار ساله که بودم معمولا توی خونه با خواهر یا برادرم تنها میموندم.یه شیفت خواهرم مدرسه میرفت و یه شیفت برادرم. مامان و بابام سر کار می رفتن و منم حاضر نمیشدم مهدکودک برم .چند بار هم سعی کردن منو به زور مهدکودک بفرستن ولی دو سه روز بعد از این حرکت زشتشون پشیمون میشدن! اون موقع ها من بسیار کتابخون تر از حالا بودم.مثلا فقط برای اینکه به عمق کتابخونی من در اون سن پی ببرین باید بگم که تمام کتاب های "تن تن" رو حفظ بودم.یه روز مامانم وقتی داشت از مدرسه میومد برام یه کتاب آورد به اسم "حسنی و سیب زمینی".قصه اش اینجوری بود که حسنی تصمیم میگیره توی خونه آتیش روشن کنه و سیب زمینی کباب کنه ولی چون خنگ بود کل خونه آتیش میگیره.این داستان عبرت انگیز خیلی روی من تاثیر گذاشت.دو سه روز به فکر فرو رفتم.خیلی مسخره بود.حسنی واقعا خنگ بود!یعنی اگه زیر میز غذاخوری وسط هال خونه شون آتیشو روشن میکرد هم سیب زمینی بهتر کباب می شد و هم میز نمیزاشت خونه آتیش بگیره.یعنی میز رو یه چیزی تو مایه های منقل فرض کردم.یه روز برادرم که از مدرسه اومد بهش پیشنهاد دادم که توی خونه سیب زمینی کباب کنیم.برادرم که همیشه پایه بود قبول کرد.برادرم معمولا با اینجور پیشنهاد ها مخالفتی نداشت.مجله های اطلاعات هفتگی مامانو لوله کردیم و با نخ دورشونو بستیم و شکل هیزم درستشون کردیم.بعد چیدیمشون زیر میز.بعد سیب زمینی ها رو حاضر کردیم.بعد مجله ها رو آتیش زدیم.اول همه چی خوب پیش میرفت. یهو فرش شروع به سوختن کرد.طبق محاسبات من نباید اینجوری میشد.برادرم سریع یه پارچ آب آورد و قبل از اینکه قصه تبدیل به "عسلی و سیب زمینی " بشه آتیشو خاموش کرد.جالب تر از همه عکس العمل مامانم بود.نمیدونست ما رو دعوا کنه یا بترسه یا بخنده!

من هم درس عبرت گرفتم و دیگه با همکاری برادرم دست به آزمایش نزدم.

پ.ن: همه ی دوستان عزیزی که از این وبلاگ بازدید میکنن به خصوص عزیزانی که توی لیست پیوند های وبلاگ هستن به این بازی دعوت میشن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:53  توسط عسل  | 

 

آخه باباجان من که کاری نکردم.من فقط داشتم سیب میخوردم.سیبه کرم داشت.از اون بالا انداختمش پایین.از شانس بد افتاد رو سر آیزاک نیوتن.اونم جاذبه ی زمینو کشف کرد.تا جاذبه ی زمین کشف شد من و تو از اون بالا افتادیم پایین.ولی باور کن تقصیر من نبود.سیبه کرم داشت.عیب نداره من بخشیدمت.تو اگه دلت میخواد منو نبخش.حالا فعلا بی خیال.سیب میخوای؟              

راستی امروز روز جهانی من بود.نمیخوای تبریک بگی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:52  توسط عسل  | 

 

تا حالا کسی رو دیدین که مرض شمردن داشته باشه؟شخصی که همچین مرضی داره هر چیزی رو که می بینه می شمره.مثلا تعداد پله ها ی خونه رو.تعداد سرامیک های کف کلاس درس رو.تعداد آجرهای دیوار رو.دست خودش نیست باید بشمره.و خیلی چیزهای دیگه هم دست خودش نیست.موقع راه رفتن توی پیاده رو قدم هاشو جوری برمیداره که پاهاش درست وسط کاشی ها باشه و به خطوطی که کاشی ها رو از هم جدا میکنه برخورد نکنه.موقع کتاب خوندن هر بار که صفحه رو برمیگردونه یه نیرویی وادارش می کنه پاراگراف آخر صفحه ی قبلی رو دوباره بخونه.خوندن یه کتاب چهل صفحه ای تبدیل به شکنجه میشه.این نیروهای شکنجه گر ،این مهمون های ناخونده ی ذهن هر بار وادارش میکنن تمام لاستیک های ترک شده ی کنار اتوبان تهران-ساوه رو بشمره.متخصصان عقیده دارن که امراضی از این قبیل ریشه در یک اضطراب شدید در دوران کودکی داره .شخص یاد یه صحنه از یه کابوس میفته.صحنه خیلی واضحه.چشماشو که باز می کنه خودشو میبینه که روی یه تخت خوابوندنش و چند نفر محکم نگهش داشتن.حس می کنه دستش میسوزه.یه حسی مثل برق گرفتگی یا مور مور شدن.دستشو نگاه می کنه و میبینه که یه شکاف بزرگ روی دستش باز شده و یه ردیف میله ی نازک توی دستش فرو رفته.از ترس داد میزنه ولی یه نفر محکم جلوی دهنشو میگیره.نگاهش میکنه.صورتش ماسک داره.همه ماسک دارن.از دو سالگی کابوس این بالماسکه رو میبینه.اون وقت ها بیشتر و حالا کمتر.بعد میفهمه که کابوس نبوده.اون آدم ها داشتن دستشو از قطع شدن نجات میدادن.چهارمین جراحیش بوده و فقط با بی حسی موضعی و بدون بیهوشی جراحی رو انجام میدن.شخص خودشو با این توضیحات قانع میکنه و سعی میکنه با نیروهای اجباری توی مغزش مبارزه کنه:

ـ هی من ریشه تونو می دونم...!

نیروها انگار که بخوان مسخرش کنن مرض های جدیدی توی وجودش میندازن.دیوارخوانی شروع میشه.همیشه دیوارخون بوده ولی اینبار فرق میکنه.نیروهای اجباری توی مغزش یه پیام تمسخر آمیز دارن: "ما هستیم!"هر روز صبح باید تعداد "ما هستیم " های روی دیوارهای مسیرشو بشمره.مسیر طولانیه.از یه جای پرت و دور افتاده توی کرج تا یه جای شلوغ و در هم پیچیده توی کلاف سر در گم تهران.مسیر پره از "ما هستیم".فقط روی دیوار ها نیست.روی تابلو ها،صندوق ها و حتی روی اسکناس ها.

ـ هی من ریشه تونو می دونم...!

شخص به گوگل پناه میبره.تایپ میکنه: ما هستیم

شخص بعد از کمی گشتن توی سایت ها میفهمه که فقط خودش نیست که نیروهای اجباری داره.میفهمه خاکی که روش زندگی میکنه هم بیماره و نیروهای اجباری داره.نیروهایی که دست از سرش برنمیدارن و هر بار با یه مرض جدید و از یه جای جدید میان.شخص میفهمه که هر چقدر مقاومت کنه اونا هستن و دست از سر خودش و خاکش برنمیدارن.شخص دیگه خاکی نداره تا به سرش بریزه.دلش میخواد سر نیروهای اجباری خودش و خاک داد بزنه:

ـ هی من ریشه تونو می دونم..!

ولی یه نفر محکم جلوی دهنشو میگیره.نگاهش میکنه.صورتش ماسک داره.همه ماسک دارن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:34  توسط عسل  | 

 

توی وبلاگ دومن یه مطلبی خونم راجع به کسی که با چهره ی مردانه ولی آرایش کرده سوار اتوبوس شده بود و برخورد مردم (خانم ها) با این فرد.خواستم کامنت بنویسم ولی کامنته همینجور طولانی و طولانی شد.سعی داشتم یه همچین چیزی بنویسم:

کاش کشور ما اونقدر آزاد بود که مردم میتونستن هر طور دلشون بخواد باشن ولی خودشون باشن و کسی هم برنگرده تماشا کنه و بخنده.کاش مردم ما میتونستن آزاد باشن که هرجوری که دلشون میخواد لباس بپوشن.میدونم الان میگین آزادی به این چیزا نیست ولی هست! آزادی همین چیزای کوچیکه.این که بدون توجه به حرف مردم خودت باشی.زشت باشی ولی نری صورتتو عمل کنی.چاق باشی ولی سعی نکنی با رژیم و هزار کوفت و زهر مار لاغر شی.جنسیتت مبهم باشه ولی هر طور که از دلت میاد لباس بپوشی.درویش باشی و با ردا بگردی.عریان باشی ولخت بگردی.دیندار باشی و با چادر بگردی.بی دین باشی و هرجور دوست داری بگردی.نگران حرف دیگران و از اون مهم تر برخورد دیگران نباشی.کاش افرادی که حاکم ما هستن اونقدر برای ما احترام قائل بودن که توی لباس پوشیدن ما دخالت نمیکردن ولی اینو خودمون نخواستیم؟ما ملتی هستیم که دائم توی کار هم دخالت می کنیم.از نوع حرف زدن و لهجه و لباس پوشیدن و حتی قومیت هم انتقاد میکنیم.دائما در حال مسخره کردن تیپ و قیافه ی اطرافیانمون هستیم.استاد که میاد سر کلاس اول نوع لباس پوشیدن و حرف زدن و راه رفتنشو حسابی ارزیابی میکنیم .دانشگاه هامون فرقی با دفیله های مد اسلامی که توی اروپا برگذار میشه نداره.پسرها هم که معلومه اول صبح چند ساعت با چسب مو افتادن به جون موهاشون تا اون تیپی بیان بیرون و انگار میخوان برن سر فیلمبرداری کلیپشون نه کلاس درس.توی مجالسی که مثلا برای خوشیمون برپا شده فقط ظاهر همدیگه رو ارزیابی میکنیم و همه ی سعیمون اینه که ظاهرمون جوری باشه که دیگران نتونن از ما ایراد بگیرن.توی اعمال جراحی صورت مخصوصا بینی رتبه ی اول دنیا رو داریم و مطمئنم اگه میشد بی حجاب گشت توی اعمال جراحی بدن هم رکورد برزیلی ها رو می شکستیم (باز اون بنده خداها فستیوال ریو دارن.ما چی؟).وقتی مثلا میری آرایشگاه حتما یکی اونجا با یه دسته کارت ویزیت یه دکتر جراح پلاستیک نشسته تا از زوایای دماغ آدم ایراد بگیره و کاری کنه که خودتم باور کنی واقعا دماغت دمده شده و اگه کمی سربالاتر و کوچیکتر باشه "کلی میاد رو قیمتت" ! و تا چند روز جلوی آینه و پای کامپیوتر با فوتوشاپ سرگرم دستکاری دماغت باشی (نه دستکاری اونجوری! چقدر افکارت منحرفه) . توی این اوضاع و احوال آدم هایی هستن که مادرزادی یا به انتخاب خودشون جنسیتشون مبهمه .ما که مثلا نرمالیم و جنسیتمون مشخصه با این قید و بند ها نمی تونیم راحت باشیم چه برسه به اونا.من دلم براشون نمیسوزه واسه مشکلی که دارن .اصلا شاید مشکلی نداشته باشن.همه ی زندگی که جنسیت نیست.دلم میسوزه چون باید این برخوردها رو تحمل کنن.چون مردم ما حق خودشون میدونن که توی کار همدیگه دخالت کنن. سر کوفت زدن به افرادی که  فرق دارن رو حق مسلم خودشون میدونن.ما اونقدر ملت ظاهر بینی هستیم و اونقدر خودمونو مقید به ظاهر وقیافمون کردیم که این چیزا روی مهمترین زوایای زندگیمون تاثیر میذاره:

ـبه یک نفر خانم با ظاهر آراسته و مسلط به زبان و کامپیوتر نيازمنديم.

ـ عزيزم اگه ميخواي با خانواده ي من آشنا بشي قبلش دماغتو عمل کن (اين جمله رو دوست پسر يکي از همکلاسي هام که نيت ازدواج داشت بهش گفته بود.دوستم دماغشو عمل کرد!).

ما ملت اسیری هستیم.هر دولتی و هر مجلسی که میاد حتما یه قانون به قوانین لباس پوشیدن ما اضافه میکنه.یکی میگه مانتو بلند بپوشین.یکی میگه با چادر ملی دانشگاه برین بد نیست.یکی میگه چکمه نپوشین.یکی میگه رنگی نپوشین.یکی میگه آقایون پیرهن آستین کوتاه نپوشن.یکی میگه آقایون موهاشونو فلان جور نکنن.یکی میگه آقایون عکس روی تیشرتشون نباید اینجور و اونجور باشه.هر کی از راه میرسه برای ظاهر ما تعیین تکلیف میکنه.ولی واقعا اینو خودمون نخواستیم؟این غل و زنجیر ها رو خودمون به دست و پای خودمون نبستیم؟نمیدونم نظر شما چیه ولی به عقیده ی من آزادی از درون آدم میاد.وقتی تفکر مردمی آزاد نباشه هیچ قدرتی نمیتونه زنجیر از دست و پاشون باز کنه.تا وقتی این مغز ها عوض نشن ما همچنان اسیریم.

پ.ن:میگن یه روز برنارد شاو میره نیویورک.وقتی مجسمه ی آزادی رو می بینه میپرسه:این مجسمه ی کیه؟ میگن :مجسمه ی آزادی. برنارد شاو آهی میکشه و میگه:طرف های ماهم هرکی میمیره اینجوری مجسمه شو میسازن.

پ.ن: طرف های ما هم هرکی شهید میشه با توجه به اهمیتش و مدل شهید شدنش و فجیع تر بودن شهادتش اسمشو روی یه جایی میزارن،مدرسه،کوچه،خیابون. اسم مهم ترین میدون پایتخت کشورمون هم آزادیه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:41  توسط عسل  | 

 

قیمت بلیط کنسرت محسن یگانه!!بیست تومن

قیمت بلیط کنسرت پاکو پنیا ۱۵ تومن

قیمت بلیط تئاتر کم کمش ده تومن

قیمت کتاب بالای پنج تومن

قیمت یه آلبوم موسیقی مجاز درست و حسابی اگه پیدا بشه کم کمش دو تومن

قیمت بلیط سینما  در بهترین حالت هزار و هشتصد تومن

پول داخل جیب من با کسر مخارج ضروری صفر  تومن

دل خوش؟سیری چند!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 20:33  توسط عسل  | 

 

۱-خدا *؟ جادوگر *؟ نمک نشناس؟بی وفا؟کثیف؟

با سلطون توی یه روز بارونی آشنا شدم.داشتیم با خواهرم می رفتیم بیرون.بارون باریده بود.از جلوی یه ساختمون نیمه کاره رد می شدیم.بارون خاک جلوی ساختمونو تبدیل به گل کرده بود تا کفشامون کثیف شه.از توی پارکینگ ساختمون یه گربه ی زرد و چاق و خیلی خوشگل اومد بیرون.من و خواهرم عاشق گربه ها هستیم چون از بچگی با گربه ها بزرگ شدیم :

ـپیش پیش پیش ...

ـآخی ی ی چه پیشی نازی

پیشی ناز انگار منتظر ما بود.با یه حرکت سریع اومد طرف ما.اونقدر گنده بود که با این حرکت ناگهانیش حسابی شوکه شدیم.اومد و وایستاد جلوی من.خیلی وحشی و پر رو به نظر میومد.یه چشمش زخمی بود و حالت وحشتناک و بی رحمی به صورت ملوسش! داده بود.ترسیدم که به من حمله کنه برای اینکه حواسشو پرت کنم دستمو بردم جلو و بالای سرش تکون دادم.یهو کاری کرد که اصلا انتظار نداشتم.اون ببر گنده با یه حرکت آروم روی پاهاش بلند شد و سرشو با حالت نوازش مالید کف دستم.اولین بار بود که یه حیوون خجالتم میداد.یه ساعتی همونجا باهاش بازی کردیم.چون زرد و گنده بود اسمشو سلطون گذاشتیم.وقتی خواستیم بریم سلطونی افتاد دنبالمون.نمیخواست پاهاش گلی بشه.با دقت پاهاشو روی قلوه سنگ های تمیز میزاشت.از اون روز به بعد اگه یه بعد از ظهر خلوت که بچه ای بیرون نباشه برم بیرون معمولا سلطونی رو میبینم.یا داره با قدم های آروم و با شکوه از یه جای مرموز برمی گرده.یا سر یه سطل آشغال داره کیسه های نایلونی رو با مهارت با دو تا دستش باز می کنه.توی هر حالتی و مشغول هر کاری که باشه حتی اگه دوست دختر ترسوش هم پیشش باشه حتما میاد و منو نوازش! می کنه .هیچوقت غذایی همراهم نبوده تا تقدیمش کنم. هیچ کار خاصی براش انجام ندادم.ولی بدون هیچ دریغی میاد و با تموم وجودش دوستیشو به من نشون میده.خالصانه ترین نوع دوستی.بدون هیچ توقعی.هر کس ما رو میبینه تعجب می کنه.گربه ای که روی پاهاش بلند میشه تا یه آدم رو نوازش کنه.همیشه بهترین دوستای من گربه ها بودن.حیواناتی که به نمک نشناسی مشهورن!

۲-انسان!اشرف مخلوقات!سلطان مخلوقات!!W0W

من دارم ماهیت گوشهامو بررسی می کنم تا ببینم توی این کاتگوری قرار می گیرم یا نه!

بیست و دو سالمه.چهار سال دانشگاه رفتم.کلی آدم دیدم.هزار بار نارو خوردم.هنوز آدم نشدم.هنوز گول می خورم.هنوز وقتی میخوام کار کسی رو راه بندازم یا گره ای از کار کسی باز کنم یا حداقل در این راه تلاش کنم به این فکر نمیکنم که این آدم به محض اینکه کارش با من تموم شد چه رفتاری رو در پیش می گیره.هنوز اونقدر خنگم که به صمیمیت ناگهانی کسی شک نمی کنم.همه رو مثل خودم ترک تبریزی اصیل (من تبریزی اصیل هستم) فرض می کنم که هر کسی کمکم کنه یا کار کوچیکی برام انجام بده خودمو تا گردن مدیون حس می کنم و در هر فرصت به طرف یاد آوری می کنم که حقی به گردن من داشته.همینه که این جک ها رو برام می سازن دیگه.اصلا کاراکتر اصلی این جک های معصوم که با تغییر نام به غضنفر میشه همه جا و پیش هر کسی تعریف کرد منم.حقمه.این  شهر پر از آدم هاییه که خودشونم نمیدونن دقیقا اهل کجا هستن.منظورم شهر نیست.منظورم اصالت آدمیزاده.منظورم انسانیته.این آدم ها کمتر از بیست و چهار ساعت بعد از اینکه کمکشون می کنی ...اول صبر میکنن تا گره ها رو باز کنی و بعد دستتو گاز می گیرن به جان آدمیت...

پ.ن:ببخشید.سرتونو درد آوردم.


*به احتمال زیاد میدونید که گربه ها توی مصر باستان پرستش می شدن.

*به احتمال قریب به یقین میدونید که گربه ها رو توی قرون وسطی به عنوان جادوگر می سوزوندن.همچنین دانشمندا رو.همچنین نویسنده ها رو.همچنین شاعرا رو.همچنین دختر های جنگجو رو ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:58  توسط عسل  |