داستان رو سری
باد شدیدی وزید.روسریمو باد برد.دویدم تا بگیرمش.باد روسرمو برد توی یه ساختمون نیمه کاره.یه موش روسریمو گرفت و برد توی یه سوراخ.مونده بودم بی روسری چیکار کنم.شروع کردم به گریه.چند دقیقه بعد دو تا موش اومدن سراغم :" با ما بیا!".دنبالشون رفتم توی اون سوراخ کوچولو .موشها منو بردن به یه فضای باز تالار مانند و روشن که اطرافشو قوطی های تن ماهی غول اسا گرفته بود.یه تخت گوشه ی تالار بود .روسری من مثل پرده بالای تخت آویزون بود.یه موش سیاه بزرگ روی تخت نشسته بود.به من گفت:آدمیزاد!چرا گریه می کنی؟نوکرهای من خیلی چیزها دزدیدن.طلا.قوطی ماهی.پول.چیزهای گرون.ولی صاحب هیچکدوم مثل تو گریه نکرد.مگه این تکه پارچه چه ارزشی داره؟"داد زدم:اون مال منه!پسش بده.
ـ عجب آدمیزاد خسیسی هستی.حاضرم ازت بخرمش.
ـ امکان نداره.
ـ این ساعت طلا رو بدم چی؟
ـنمیشه.
ـاین دکمه های براق؟
ـ نه!
ـ چرا يه تکه پارچه اينقدر برات با ارزشه؟
ـ من بدون این نمی تونم برم خیابون.اگه کسي منو بدون اين ببينه زندون ميرم.
همه ی موشها خندیدن.
ـ موش بزرگ هم خندید.گفت:"تو عمرم دروغگویی مثل تو ندیدم.چون منو خندوندی پارچه رو پس میدم.ولی دیگه این اطراف نبینمت."
سريع روسریمو گرفتم و سرم کردم.یهو چشمامو باز کردم و دیدم وسط خیابونم...
با تشکر از شادی عزیزم که منو قابل دونست و به بازی دعوت کرد.
طبق قانون این بازی باید یه داستان نی نی مال ۱۵۰-۲۰۰ کلمه ای بنویسیم و پنج نفر از دوستامونو به بازی دعوت کنیم.منم ازآبان و مجتبی و نوازنده ی دوره گرد و فرزین و سوشیانس دعوت می کنم.امیدوارم دعوتمو قبول کنن چون مطمئنم نتیجش خیلی جالب می شه!
متروی کرج
دیرم شده بود.ترافیک سنگین بود.در ماشین رو باز کردم و پریدم روی سقف ماشین جلویی و شروع کردم به دویدن روی سقف ماشین ها.بالاخره خودمو به ایستگاه رسوندم.باز بلیط نداشتم و مجبور شدم از روی گیت بپرم.ایستگاه شلوغ بود.درهای مترو تازه باز شده بود و ملت داشتن هجوم می بردن توی قطار.منتظر موندم تا با قطار بعدی برم.یه دختر عاشق خودشو به زور چپوند توی قطار.قلب بزرگش به جمعیت توی قطار فشار آورد و صداشون در اومد.پسر عاشق اومد و وایستاد جلوی در قطار و زل زد توی چشم های دختره.در قطار داشت بسته می شد که لبای همدیگه رو بوسیدن و در مترو جداشون کرد.گوشه ی قلب دختره موند لای در.پسره چند بار بال هاشو به هم زد .گرد و خاکش پاشید تو چشمم.بعد پر زد و رفت.قطار بعدی اومد .سوار واگن خانم ها شدم.روی اولین صندلی که گیرم اومد نشستم و چشمامو بستم.چند دقیقه بعد یه دستی روی شونه ام خورد.چشمامو باز کردم.یه اسکلت بود.روسریشو محکم زیر فک پایینش گره زده بود.به جای میله از من چسبیده بود.خسته تر از من به نظر می اومد.بلند شدم و جامو دادم بهش:
ـتق تق تق الهی خیر ببینی دخترم.
رفتم و یه جا روی زمین ولو شدم.توی ایستگاه بعدی یه زن دستفروش سوار شد.باز طبق معمول لباس زیر می فروخت.در ساکشو باز کرد .از توی ساکش مانکن ها اومدن بیرون و با لباس زیر شروع کردن به کت واکینگ توی کریدور قطار.از پله ها می رفتن بالا و پایین و از این طبقه به اون طبقه.هر وقت به هم می رسیدن محکم به هم تنه میزدن.به میله ی طبقه ی همکف که میرسیدن از میله آویزون میشدن و چرخ میزدن.یه دورشون که تموم می شد دوباره می رفتن توی ساک خانومه.بعضی از خانوما شروع کردن به معامله.هر کدوم واسه لباس زیر مورد علاقه اش یه قیمتی پیشنهاد میداد.بعد خانوم فروشنده یه قیمت بالاتر میگفت.مثل همیشه بالاخره روی یه قیمتی به توافق می رسیدن و محکم با هم دست میدادن.بعد یه فروشنده ی دیگه اومد.دو تا کیسه ی نایلونی بزرگ همراهش بود:
ـخانوما روبان استعداد دارم.کسی روبان استعداد نمی خواد؟قیمت های ما از قیمت های مغازه پایین تره ها.خانوما روبان استعداد...از توی کیسه هاش روبان های باریک به رنگ های مختلف در می آورد و نشون میداد.یه پری دریایی کنارم ولو شده بود روي زمین.پوزخندی زد و آرنجشو زد به پهلوی من و گفت:کلاه بردارا رو میبینی؟یه بار از همینا استعداد نقاشی خریدم.بنجل از آب در اومد.همه چی می کشیدم ولی هیچ چی واقعی نبود.آسمون می کشیدم ولی فقط یه زمینه ی آبی با لکه های سفید از آب در می اومد.ماهی می کشیدم ولی شنا نمی کرد.دریا می کشیدم ولی خیس نبود.مرد می کشیدم ولی...یه زن قجری که با چادر و روبنده بالا سرش ایستاده بود حرفشو قطع کرد و گفت :آره همشیره همه ی جنساشون قلبیه!منم یه بار استعداد فرنگی حرف زدن ازشون خریدم .چشمتون روز بد نبینه خواهرا ـ دستشو محکم کوبید روی اون یکی دستش ـ تا برسم خونه شده بودم عین این زن فرنگیا!معلوم نبود چادر و روبنده مو چطوری گم و گور کرده بودم.مینی جوپ پوشیده بودم تا اینجاـ اشاره کرد به چند وجب بالاتر از زانوش ـ خوب شد حاجی منو تو اون وضع ندید وگرنه با همون روبان استعداد حلق آویزم می کرد.منم تا به خودم اومدم و فهمیدم چه وضعی شدم روبانه رو دادم به نمکی به جاش نمک گرفتم.
زن قجری داشت وراجی می کرد که روبان فروش اومد نزدیکای ما.من که کنجکاو شده بودم صداش کردم .با تعریفای همسفرام می ترسیدم یه استعداد درست و حسابی بخرم .بعد از کلی فکر تصمیم گرفتم استعداد سوت زدن بخرم.من توی سوت زدن معمولی خیلی ماهرم .هر آهنگی رو می تونم با سوت بزنم.ولی سوت بلند انگشتی بلد نیستم.خانومه اولش یه روبان صورتی خوشرنگ در آورد و گفت:با این میتونی هر آهنگی رو سوت بزنی.گفتم:نه سوت بلند میخوام.از اینا که با انگشت میزنن تا یکی رو صدا کنن یا تشویق کنن.خانومه کمی بد بد نگاهم کرد و بعد پنجولاشو فرو کرد توی کیسه ها و شروع کرد به گشتن.بعد از چند دقیقه یه روبان زرد بد رنگ و مچاله شده که معلوم بود چند بار استفاده شده در آورد و پرت کرد طرفم.گفتم:قیمتش چقدره؟
ـمفته!
قطار رسیده بود به نزدیکای ایستگاه آخر.با عجله بار و بندیلشو جمع کرد تا مامورای مترو موقع دستفروشی نبیننش.به ایستگاه که رسیدیم همه با همون سرعت و عجله ای که سوار شده بودیم همدیگه رو هل دادیم و پیاده شدیم.موهای پری دریایی گیر کرد به جاروی یه زن جادوگر و جیغ کشید.دزدگیر جارو شروع کرد به واق واق کردن.جادوگر عصبانی شد و در حالی که ورد میخوند جاروشو تکون داد.یهو موهای پری کوتاه کوتاه شد.تا پری خواست اعتراض کنه نگاهش توی شیشه ی در قطار روبرویی افتاد به خودش و کلی از مدل موهای جدیدش خوشش اومد.
بالاخره از شلوغی خلاص شدم و از ایستگاه اومدم بیرون.هوای خنک کرج صورتمو نوازش داد.روبان هنوز توی مشتم بود.بستمش به دکمه ی لباسم.خیلی زشت و بدرنگ بود ولی با لباسای خاکی و رنگ و رو رفته ی من خوب جور در می اومد.یه تاکسی گیرم اومد و خودمو به مهرشهر رسوندم.خیابونا خلوت خلوت بودن.وقتش بود که استعدادمو امتحان کنم.ژست مورد علاقمو امتحان کردم.انگشتای کوچیک هر دوتا دستمو بردم طرف دهنم و سوت زدم.هیچ صدایی نیومد.دوباره امتحان کردم.تنها صدایی که سکوتو خرد می کرد صدای واق واق سگ های نگهبان خونه ها بود.با هر ژستی که بلد بودم سعی کردم سوت بزنم ولی هیچ صدایی در نمی اومد.واق واق سگ ها بلند شده بود.خنده ام گرفته بود.پس واسه همین پول نگرفت!بی خیال شدم و کوله پشتیمو از زمین برداشتم تا برم خونه.یهو صدای همهمه شنیدم.پشت سرمو نگاه کردم.توی افق یه دسته ی بزرگ کلاغ داشتن میومدن طرفم.چند تاشون بهم رسيدن و شروع کردن به چرخیدن دور سر من و قار قار کردن.من پا به فرار گذاشتم.صداشون هر لحظه نزدیک تر می شد.نمیدونستم کجا دارم میرم فقط با همه ی توانم داشتم میدویدم.پیچیدم توی یه کوچه ی باریک.یه کادیلاک مدل شصت و شش آبي رنگ پارک شده بود جلوی در یه خونه ای.رفتم زیرش قایم شدم.نفس نفس میزدم.روبانو کندم و دور انداختم.یه گربه داشت از کوچه رد میشد.روبانو دید .کمی بو کشید.به دندونش گرفت و رفت.بعد از یه ساعت از زیر ماشین اومدم بیرون.خبری از کلاغ ها نبود.چند نفر آدم توی کوچه بودن.با تعجب نگاهم کردن.یه مرد با چرخ دستی پيچيد توي کوچه:
ـ salt man…saaaalt maaaan….
پ.ن: موقع نوشتنش داشتم اینو گوش میدادم و هی کیبرد رو ول می کردم و می رقصیدم یا اطراف کیبرد با انگشت ضرب می گرفتم.این توضیح لازم بود چون ممکنه این سوال براتون پیش بیاد که چطور این چرندیات ممکنه بیاد توی ذهن:)
سوار یه چرخ فلک دیوونه شده بودم.از همینایی که می شینی توی یه صندلی شکل موشک و بعد صندلیه میره بالا و شروع می کنی به چرخیدن و از ترس جیغ میزنی.بعد از کلی دویدن و امتحان کردن صندلی ها برای تصاحب خوش رنگ ترین موشک روی یکیشون نشستم.یه دختر بچه ی سه چهار ساله هم بغل باباش روی موشک پشت سر من نشسته بود.از اون بالا نور چراغ های شب میزد توی چشمم.رودئو مثل همیشه شلوغ بود.یه عده آدم جمع شده بودن و نوبتی میرفتن اون بالا و محکم زمین می خوردن و بقیه هم نعره می کشیدن.دختر بچه ی پشت سریم انگشتشو به طرف رودئو گرفت و گفت:بابا!اون چیه؟
ـاون؟گاوه.
ـچرا گاوه؟
ـخب گاوه دیگه.
ـآخه چرا....
سوالشو تموم نکرده بود که موشک رفت بالا و شروع کردیم به چرخیدن.بعد اومدم پایین و همه شام اون شب رو بالا آوردم.خیلی خوش گذشت.توی راه خونه برای مامان و بابا تعریف کردم که اون دختره از باباش چی می پرسید.اونا هم نتونستن جوابی پیدا کنن.شب خوبی بود.هفت سالم بود.
***
هنوز توی شهربازی گیر کردم.هر روز سوار کاترپیلار میشم.ده بیست بار با سرعت دور خودم میچرخم.بعد کاترپیلار آروم میشه و بعد یهو رو به عقب شروع میکنه به چرخیدن.هر روز سوار چرخ فلک میشم و میرم اون بالای بالا و سرگیجه می گیرم و تا میخوام از اون بالا دنیا رو ببینم میچرخم و میام پایین.هر روز سوار مری گوراند میشم و هر روز نمیتونم تصمیم بگیرم سوار فیل بشم یا الاغ .بعد از حل این بحران سوار هرکدوم که میشم محکم میله رو میچسبم و با صدای موزیک احمقانه میرم بالا و میام پایین و میچرخم و به اونایی که ایستادن دست تکون میدم ولی کسی منو نمیبینه.هیچکس برام دست تکون نمیده.انگار اصلا وجود ندارم.هر روز سوار قطار میشم.قطار وارد تونل وحشت میشه.ولی خود قطار هم دست کمی از تونل وحشت نداره.از پنجره ی قطار و توی قطار لابه لای مسافرا موجودات وحشتناکی رو می بینم که از ترس نمیتونم توصیفشون کنم.آدم هایی رو میبینم که به خون هم تشنه ان.آدم هایی رو میبینم که انگار روح ندارن و همه ی عمرشون زل زدن به روبرو و منتظرن تا یکی بیاد و دکمه ی پاورشونو بزنه.آدم هایی رو میبینم که خوابن.بعضی وقتا یه کسایی همراهم میشن.توی قطار و بیرون قطار.اما هم موقع سوار شدن و هم موقع پیاده شدن تنها هستم.هر روز سوار کشتی وایکینگ میشم.روی صندلی های وسطی نمی شینم.اونجا جای ترسوهاست.دخترهای شجاع روی لبه ی کشتی می شینن.کشتی روی موج های نامرئی بالا و پایین میره و من اونجا روی لبه ی کشتی با همه ی وجودم داد میزنم و با همه ی وجودم دریا زده میشم.هر روز سوار ماشین رنجر می شم.یهو اوج میگیرم و میچرخم.اون بالا همه ی دنیا وارونه میشه.چند ثانیه توی اون حالت وارونگی می مونم.توی حالت وارونگی آدم هایی رو میبینم که همه صاف و درست هستن و انگار نه انگار که الان سوار رنجر هستیم و رنجر وارونه مون کرده.میفهمم که اینا اون پایین که میرن آدم های عوضی هستن که الان درست شدن.هر روز توی این شهر بازی دیوونه برای خودم می چرخم ولی هنوز نتونستم سوار رودئو بشم.حس می کنم هنوز اونقدر شجاع نیستم که بتونم زمین خوردن با اون شدت رو تحمل کنم.میترسم با یه تکون اون گاو دیوونه از شهربازی پرت بشم بیرون.هنوز نمیدونم چرا بعضی ها با اصرار ده بار و صدبار میرن سوار گاوه میشن در حالی که خودشونم می دونن آخرش زمین میخورن.هنوز کسی نتونسته بیشتر از سه دقیقه روی اون لعنتی بشینه.هنوز نمیدونم که چرا اون لعنتی گاوه.هنوز نمیدونم چرا اون لعنتی که دنیای ما ،همه ی وجود ما داره روی شاخش می چرخه یه گاوه...
پ.ن:یه روز یاد میگیرم آخر نوشته هام نقطه بذارم.همون روزی که یاد می گیرم دهنمو به موقع ببندم...