تبليغاتX
تلخون
 

دلم تنگ شده بود.دلم برای نوشتن تنگ شده بود.دلم برای خوندن نوشته های دوستان عزیزم تنگ شده بود.دلم میخواست میتونستم بیام اینجا و براتون بنویسم که علت این غیبتم درس و مخش بوده ولی باید بگم که من اونقدر اراده ندارم.حتما باید یه چماقی منو به زور از کامپیوتر و اینترنت دور نگهداره وگرنه من هر چقدر هم سعی کنم از کامپیوتر دوری کنم  یه لحظه به خودم میام و می بینم پای کامپیوترم.فقط یه امتحان دادم.شش تای بعدی مونده هنوز.این چند وقتی که نتونستم بیام خیلی چیزا پیش اومد که دلم میخواست بیام اینجا بنویسم و نظر شماها رو بدونم.بعد به خودم لعنت می فرستادم.لعنت به من که دلم میخواست از سوختن بچه ها بنویسم.از سربازایی بنویسم که یه سال توی یه شهر باز سازی شده تمرین کرده بودن تا جای همه ی کوچه ها و خیابونا و مدرسه ها رو بلد باشن.از اجلاسی بنویسم که یه نصف شب پخش زنده تماشا کردم و چیزایی شنیدم که بعد از شنیدنشون گوشامو لمس کردم که ببینم تغییر ماهیت دادن یا نه.خوب شد که نتونستم اون موقع که قضیه داغ تر بود بنویسم.من چقدر موجود لعنتی جو گیری هستم.لعنت به من و هرچی جو و اتمسفره.اصلا کل قضیه هم همینه.جو گیری.جو سازی.ترسوندن دنیا.قسمت جدیدی از سریال محبوبمون.صبح که بیدار میشیم از روزنامه ها پیگیری میکنیمش.بعد تلوزیون رو روشن می کنیم.کانال های خبری اخبار جدیدی از آدم خوب ها نشونمون میدن.به قصد دفاع از خودشون میشینن توی تانک هاشون.احتمالا توی تانک یه مانیتور هست.از توی مانیتور که احتمالا تصاویر دریافتی از یه دوربین ترمال رو پخش میکنه آدم ها احتمالا مثل لکه های قرمز و کشتنی! دیده میشن.بعد قهرمان ما در حالی که صدای "بورن مادر فاکر" رو تا آخر بلند کرده نشانه گيري ميکنه.احتمالا با هواپیما نشونه گیری لذت بخش تره.اول منطقه رو پاکسازی کن.همه چی رو بسوزون.تا آخرین کرم خاکی و مورچه ی منطقه رو از بین ببر.بعد قهرمانا بیان و منطقه رو تصرف کنن.به همین راحتی.مثل یه گیم باحال.بعد یه عده کله گنده ی بی خاصیت که مثل طبل تو خالی فقط سر و صدا می کنن میان اجلاس تشکیل میدن و هی از این کشور به اون کشور میرن و هی برای همدیگه مهمونی شام و ناهار میگیرن و بین دو بار رفتن قاشق پر از غذا به سمت دهان مبارکشون در حالی که غذا رو قورت ندادن مراتب اعتراض خودشون و ملتشون رو اعلام می کنن تا یه وقت از قافله عقب نمونن.هر کی صداش موقع اعتراض بلندتر بود اون شب مجری اخبار کشورش با حرارت بیشتری صحبت میکنه.این وسط هیچکس به نظر بینندگان عزیز اهمیت نمیده.بینندگان عزیز صداشون از در قصر رد نمیشه.بینندگان عزیز  میریزن توی کوچه و خیابون.هرکی به یه سبک صداشو بلند میکنه.یکی مراسم عذاداری مذهبیشو با این قضیه یکی میگیره و شور و حالو زیاد می کنه .یکی گیتار دستش میگیره و ادای جان لنون در میاره:گیو پیس اِ چنس... .یه رپر وسط آهنگش اعتراضشو داد میزنه و اشک توی چشماش جمع میشه ولی ملت وسط قر دادن با بیت تا میشنون یه چیزی راجع به سریالشون گفته شده شروع میکنن به سوت و کف و خنده و بعد به قر دادن ادامه میدن.یه عده از بینندگان عزیز می شینن توی خونه و همه ی اینا رو از تلوزیون تماشا می کنن و بعد احساس میکنن که چقدر همه ی این ماجراها هیجان انگیزه و چه سوژه ی قشنگیه برای نوشتن.بعد به خودشون لعنت می فرستن.به خودشون فحش میدن.از خودشون متنفر میشن که از کل وجودی که بهشون هدیه داده شده فقط چشم هستن.فقط بلدن تماشا کنن و فوقش کمی آخ و واخ بگن و شب با خیال راحت در حالی که مهم ترین دغدغه ی زندگیشون امتحان فرداس بخوابن و زندگی کوفتی ادامه داشته باشه.مثل سریال که ادامه دارد....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:5  توسط عسل  | 

 

نمیخوام امتحان بدم.میخوام برم فیلم ببینم.میخوام ماتریکسو ده بار دیگه تماشا کنم .میخوام هر فیلمی که تا حالا ندیدم رو توی دی ماه تماشا کنم.میخوام چشمامو تا آخر باز کنم و بدون اینکه پلک بزنم همه ی فیلم های کیم-کی-داک رو تماشا کنم.میخوام یه چند تا کتاب پر از داستان های کوچولوی آمریکای لاتین بخونم:"صبح که بیدار شدیم دایناسور هنوز آنجا بود".دلم قصه میخواد.دلم جادو میخواد.دلم رئالیسم جادویی میخواد.دلم خواب جنگل های انبوه و اسم های طولانی و عجیب و غریب میخواد.دلم موزیک Apocalyptica میخواد.دلم صدای کریس کورنل میخواد.دلم ریتم میخواد.دلم دنس..دنس...دنس...درس؟نه!

نمیخوام درس بخونم.زمستون تازه شروع شده.فصلی که دوست دارم.فصلی که ستارالعیوب خیابوناس.تنها فصلی که میشه تهرانو دوست داشت.فصلی که آدم عاشق مهرشهر میشه.میخوام همه ی شب های برفی رو با نور قرمزی که از پنجره میاد تو اتاق تا صبح سر کنم.میخوام به گربه های توی خیابون توی موتور خونه پناه بدم.میخوام آدم برفی بسازم.میخوام سرما بخورم تا یکی دلش به حالم بسوزه و از اون جوشونده های شفا بخش برام درست کنه تا شاید کلا!!شفا پیدا کنم.

نه!درس؟؟نه!من تازه میخوام اسپرانتو یاد بگیرم!اگه بدونی چه زبون باحالیه!به سلام میگن Saluton!به نه میگن Ne.

Ne.نمیخوام یه ماه فقط درس بخونم.وبلاگم چی میشه.این حال خوشم چی میشه.من که به این راحتیا حالم خوش نمیشه.حالا که یکی دو ماهیه حالم  خیلی خوبه چرا باید این روزای پر استرس امتحان شروع بشه؟این روزای سکوت.روزای جوش جوشی شدن صورت دوستای خوشگل.روزای اشک و گریه و مریضی دوستای ترسو.روزی که کریدور های خوابگاه رو باید چشم بسته رد کنی وگرنه با دیدن اون همه خر خون از خودت ناامید میشی.

نه خواهش میکنم برام از فلسفه ی وجودی امتحان حرف نزن.کی میاد اون روزی که دیگه امتحان نداشته باشم.دیگه رئیس نداشته باشم.خودم تصمیم بگیرم که چه داده هایی رو وارد این سیستم خراب مغزم بکنم.کی میاد اون روزی که از شر این ماتریکس خلاص شم؟کی گوشیو بر میدارم تا پرت بشم به دنیای واقعی؟

دایناسور هنوز اونجاست.باید برم درس بخونم.امتحان دارم.از اون امتحانایی که مراقباش با صورت های گشتاپویی شون بالای سرت می ایستن تا از هیچ جا الهام غیبی بهت نرسه و هر چی خوندی یادت بره...اردوگاه کار اجباری...مغزم دی ماهشو توی کوره ی مغز سوزی میگذرونه.مغزم اجبارو دوست نداره.به مغزم زورکی نمیتونم چیزی تفهیم کنم.هیچ وقت دانش آموز خوبی نبودم.همیشه فقط چیزهایی رو که دوست داشتم یاد گرفتم.من همون دانش آموزی هستم که فقط جواب آخر مساله رو می نوشت و به جرم ننوشتن راه حل و مشکوک بودن صفر می گرفت.من همون کلاس اولی هستم که در حالی که از سه سالگی خوندن بلد بود با معدل نوزده و نود و نه صدم و انضباط نوزده کلاس اولو تمو کرد.من همون دانش آموز دبیرستانی هستم که اگه شیمی و زبان نبودن معدلش چهار پنج نمره پایین می رفت.همونیکه یه ساعتم کلاس کنکورنرفت.همونی که وقتی خبر قبولی توی کنکورو شنید از ناراحتی میخواست موهاشو دونه دونه بکنه.همونی که لای جزوه هاش یه کتاب بی ربط باز می کنه.همونی که جزوه هاش پر از نقاشی و گل و بلبله.همونی که اگه کلاسی رو دوست نداشته باشه استاد چهره شو فراموش میکنه.من همونم.عوض نشدم.هنوز به اجبار عادت نکردم.هنوز نمیخوام تسلیم شم.هنوز چند تا نارنجک مونده.هنوز چند تا خشاب مونده.هنوز نه قربان.میخوام تا آخرین قطره ی خونم مقاومت کنم.بعد میتونن هر چی دلشون خواست یاد جسدم بدن.چی قربان؟تسلیم شم؟ببخشید قربان شما مافوق من هستین ولی اینجا من دستور میدم!

میخوام بزنم زیر آواز با صدای بلندی تو مایه های داد زدن:چون آدمک زنجیر بر دست و پایم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:27  توسط عسل  |