تبليغاتX
تلخون
 

 

ابرو بالا انداخت و گفت :من سرورتم.

گفتم:بله server !

خنديد و رفت.

فهميدم كه هنوز تفاوت سرور و server را نميداند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:11  توسط عسل 

 

 

براي آخرين بار توي آينه به خودم نگاه كردم و ژست گرفتم:باند!جيمز باند!

نگاهي به" زني در آينه" ي بالاي آينه انداختم.بعد يه نگاه به زن توي آينه انداختم.نه!اين من نبودم.اون دختر خوشگل و معصوم توي آينه هيچ ربطي به اين شيطون كوچولو نداشت.همونطور كه اون دو تا دلبر توي تابلو هيچ شباهتي به هم نداشتن.مداد سياهو برداشتم و يه خال به قطر سه ميليمتر توي گوشه ي بالاي سمت راست لبم كشيدم.دختر عجب گريمي...روسريم رو مرتب كردم و از خونه زدم بيرون. تا برسم ايستگاه حسابي سردم شد.كاش يه پالتو پوست داشتم.يا يه "چهار در چهار" درست و حسابي كه روزاي باروني باهاش ويراژ بدم و لباس ملت رو خيس كنم و صداي راننده هاي مرد رو در بيارم.به هزار بدبختي توي اون ترافيك خودمو رسوندم به شركت.نيم ساعت زود رسيده بودم.رفتم جلوي ميز منشي مدير عامل.

_سلام خانم.من براي مصاحبه اومدم.

منشي داشت با تلفن حرف ميزد.يهو دلهره افتاد به جونم.حالم داشت به هم ميخورد.دلم هواي باروني بيرونو ميخواست.

_شما خانم...؟

_....

_خانم ! اسم شريفتون؟

_من ؟مینو اسكنر.

_بله؟؟؟!!

_مينو اسكندري.

_بعد از اين خانم ها نوبت مصاحبه ي شماست.

يه نگاهي به "خانم ها" انداختم.پنج نفر بودن و داشتن با هم ديگه صحبت ميكردن.اضطرابو توي صداشون حس ميكردم.منشي هر چند دقيقه يه بار اسم يكي رو ميخوند تا بره اتاق مدير عامل براي مصاحبه.سه تاشون فوق ليسانس داشتن و دو تاشون ليسانس.منم گفتم كه فوق ليسانس مديريت بازرگاني دارم.موبايل يكي زنگ زد:_آره قربونت برم.نهارتو بخور عزيزم! اونم ميخرم برات عزيز دل مامان!

ياد مامان خودم افتادم كه هر روز صبح توي تاريكي از خونه ميزد بيرون و تا عصر كار ميكرد.بعد هم ميومد خونه و تازه كاراي اصليش شروع ميشد.آشپزي و رخت شستن و ظرف شستن و رسيدن به سه تا بچه ي كوچولوي دبستاني و سر كله زدن باهاشون.ياد روز امتحان استخدام مامانم افتادم .روزي كه دستامو بالا گرفته بودم و هر چي آيه و سوره بلد بودم ميخوندم تا مامان تو امتحانش قبول شه.فكر ميكردم يه خانم معلم قراره از مامانم امتحان بگيره.يعني بچه ي اين خانمه هم فكر ميكنه خبرنگار تلوزيون قراره با مامانش مصاحبه كنه؟ به خانمه نگاه كردم و خنده ام گرفت.خانمه هم به من لبخند زد.يه لحظه از خودم بدم اومد.اين زن سالها درس خونده بود.ازدواج كرده بود.بچه دار شده بود.من چي؟!من كه به جز خودم كسي رو ندارم.من اونجا چيكار داشتم؟ من دروغگوي دزد اونجا چيكارداشتم؟من حتي فوق ديپلمم رو نتونسته بودم بگيرم. ترم سوم اخراجم كردن.همه اش هم تقصير خودم بود.ديپلم جعلي داده بودم دستشون.من احمق حتي ديپلم درست و حسابي هم نداشتم.من چي بودم؟يه ديپلم ردي!همين!از اومدنم پشيمون شدم.از خودم خجالت ميكشيدم.نوبت خانومه شد.فقط من مونده بودم.منشي بد جوري زل زده بود بهم. ديگه با تلفن حرف نميزد.نميشد دررفت.يه روزنامه از روي ميز برداشتم و خودمو مشغول خوندن كردم تا از نگاهش فرار كنم.سعي كردم همه ي حواسمو جمع كنم روي نوشته هاي روزنامه تا آرامشمو به دست بيارم.صفحه ي اول روزنامه بود.اولين خبر اولين صفحه ي روزنامه.يواش يواش مطلب منو جذب كرد." ...قبلا هم گفته بودم كه خدمت به مردم نياز به اين كاغذ پاره ها ندارد..." حالم داشت جا ميومد.بايد از اين به بعد بيشتر روزنامه بخونم.خانومه از اتاق مدير عامل اومد بيرون.احتمالا داشت به ناهار بچه فكر ميكرد.آه! اون براي اينكار ساخته نشده بود....

_خانم اسكندري!بفرماييد.

كاغذ پاره هامو از توی کیفم در آوردم و با اعتماد به نفس رفتم توي اتاق مدير عامل.

آر یو ردی شغل جدید؟اسکنر اومد!


ليديز اند جنتلمنز!اين داستان با هدف قبلي نوشته نشده.جرياني بود كه از مغز كوچيكم روي كي برد جاري شد.به بزرگي خودتون ببخشيد...

این عکس بالایی یه پیکاسوی مشهوره به اسم زنی در آینه یا دختری جلوی آیننه یا بالاخره مونثی جلوی آینه که هر جا یه جور ترجمه میکنن.(چه به موقع این توضیحو اضافه کردم!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:42  توسط عسل  | 

 

 

۱-_هوي يابو! به تو هم ميگن دانشجو؟!

اينو يه دختره توي اتوبوس بنز دانشگاه ميگه كه چهارتا صندلي رديف اول رو از اموال پدرش ميدونه.من ندونسته روي يكي از اموال شخصي نشستم.و وقتي بهم ميگه كه:"_اينجا جاس!" گستاخي ميكنم و جواب ميدم:"ميدونم جاس!جاي منه!". اونم يهو خودشو پرت ميكنه روي من و ميشينه بغلم! از فشار وزنش له میشم و از رو میرم!

 به جاي اينكه عصباني بشم و جواب فحشاشو بدم بلند ميشم و ميرم يه جاي ديگه ميشينم و به اين فكر ميكنم كه :به منم ميگن دانشجو؟

صندلي اتوبوسو اون تصاحب كرده.جا رو اون گرفته.فحش رو اون داده.با وزني دو برابر من اون خودشو پرت كرده بغل من.نه واقعا !به منم ميگن دانشجو؟وقتي همچين افرادي خودشونو دانشجو ميدونن به منم ميگن دانشجو؟حتي بلد نيستم جواب فحششو بدم.از خودم خجالت ميكشم.

 

۲- مينا از مسير خلاف ميپيچه توي يه خيابون باريك يه طرفه.اينبار يه وانتي از مسير خلاف مياد روبه روي ماشين مينا و راهشو ميبنده.مينا ميگه:مگه نميبيني خيابون يه طرفس.وانتي بوق ميزنه يا يه همچين كاري.من يه پاپ كورنو درسته قورت ميدم.به تدريج تعداد مردها زياد ميشه.ملت هميشه در صحنه اينجا هم خودشونو نشون ميدن._"خانوم برو كنار" _"مي ميري بري عقب تر؟" يا يه همچين حرفايي.مينا برميگرده عقبو دنده عقب ميگيره.يه پاپ كورن درست اونجايي كه ناي و مري از هم جدا ميشن گير كرده و بر سر دو راهي مونده.چشماي مينا پر از اشك ميشه.با اشك و عصبانيت پشت سرشو نگاه ميكنه و دنده عقب مياد طرف من.حس توي چشماشو ميگيرم.حس دنده عقب اومدن.نه.حس دنده عقب اومدن اجباري.تا آخر فيلم هيچ عاملي باعث نميشه كه از مينا بدم بياد.فكر كنم توي اون سالن به جز من هيشكي نميفهمه كه چرا مينا ميخواد "بره".اينو از صداي  "هو" ي مردها و فحش هايي كه خانوم ها روانه ي مينا ميكنن ميفهمم.هيچكس نميفهمه كه كه چرا يه زن ميخواد شوهر خوشتيپ و پولدار و عاشقشو ول كنه و بره.همه اومديم اينجا كه پاپ كورن و چيپس بخوريم و جمعه ي خوبي داشته باشيم . "كنعان" آخه رادان داشت!آخه ترانه عليدوستي داشت!آخه افسانه بايگان و از همه مهمتر فروتن داشت.پس چرا همچي شد؟لعنتي!

 

۳-بايد يه ساعتي منتظر بمونم تا دكتر خوش خبر (اسمش اين نيس)تشريف بياره.دو تا صندلي خالي هست.روي يكيش يه ژاكت جامونده.مطمئنم كه چند دقيقه ديگه صاحبش سردش ميشه و مياد سراغش.يه خانومه با عجله مياد و ژاكتو بر ميداره و ميشينه.ميگه منتظر دكتر زناني؟ميگم نه.دلشوره داره.حواسش خيلي پرته.ولي دلش ميخواد سر صحبتو باز كنه.با بد كسي طرفه.اصلا هم صحبت خوبي نيستم.مخصوصا اگه بخواد از جزئيات بيماريش صحبت كنه.خوشگله و تقريبا سي سالش ميشه.پسر ده سالش خونه منتظره.از سر كار خونه نرفته و اومده اينجا.احتمال ميده كه بچه ي دومش در راه باشه.حس ميكنم بايد يه لبخند تحويلش بدم.با ناراحتي ميگه:"اميدوارم منفي باشه!"ميگم "چرا؟خوبه كه يه خواهر يا برادر براي پسرتون!"ميگه "نه حالا!حالا كه ميخوام برم تقاضاي طلاق بدم."لبخندمو قورت ميدم.به خودم لعنت ميفرستم كه هر بار توي يه همچين موقعيتي قرار ميگيرم ياد يه فيلم ميفتم.همين جمعه كنعانو ديدم!در كل آدم فضولي نيستم و چون کمی هم خجالتي هستم اينجور وقتا زياد سعي نميكنم از قضيه سر در بيارم.ولي بايد سوالي  كه موقع تماشاي فيلم و توي فيلم همه ميپرسيدن رو ازش بپرسم.چرا؟چشماش پر از اشك ميشه.ميگه:"خيلي  دروغ ميگه".سفره ي دلشو باز ميكنه .من بيرحم چشمم به ساعته كه وقت دكتر يادم نره.شدم دوست يك بار مصرف خانومه.فيلم فايت كلاپو ديدين؟اون صحنه ي توي هواپيما...(آی مرده شور...دنیا رو مثل فیلم میبینم).به دوست يك بار مصرفت همه چيو ميتوني بگي.سير تا پياز زندگيتو.بعد ميتوني مچاله كني و بندازيش توي سطل آشغال .يا اينكه اجازه بدي پاشه بره پيش دكتر.تا دكتر بهش بگه كه از اين به بعد بايد دنيا رو يه جور ديگه ببينه:به جمع عينكي ها خوش اومدي خانوم :)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 4:9  توسط عسل  | 

 

 قصه هاي بد براي بچه هاي خوب ۴

گنج بغداد

صدام داد زد:باز شو اي جو!باز شو.

در باز نشد.صدام به چاه پناه برد.از چاه در آوردن و تكه پاره كردنش.

بوش داد زد:باز شو لوبيا!باز شو.

در باز نشد.دوره ي حكومتش تمام شد.به سزاي اعمالش نرسيد.

طيب اردوغان داد زد:بازشو عدس.باز شو.

در باز نشد.در ديگه اي باز شد.در باز شد " گل" آمد! شازده اردوغان و گل لباس اروپايي پوشيدن .همه ي اروپايي ها جانب اين دو تا رو گرفتن.الان حالشون خوبه.سلام دارن خدمتتون.

چند تا ايراني با هم داد زدن:باز شو گندم!بازشو.

گوشه ي در كمي باز شد.چند تا گلوله از اون تو به طرفشون شليك شد.

علي بابا با خرش داشت از اونجا رد ميشد.داد زد:باز شو كنجد!باز شو.

در باز شد.علي بابا رفت توي غار و ديد ماي گاد!توي غار پر از گنج و غنيمته .الان علی بابا حسابی پولدار شده و داره روي يه وايت برد حساب كتاب ميكنه.چل تا دزد هم در تعقیبشن.در تعقیب علی بابا و گنج بغداد .

 


۱-به سیستم عدد وارد کردن موقع کامنت نوشتن یا همون اسپم گیر هم عادت کردم.

۲-عجیبه که هنوز به چادر عادت نکردم.این هفته دوبار باد چادر رو به زیر پام برد و کم مونده بود زمین بخورم و موجبات انبساط خاطر دانشجویان عزیزی رو که توی محوطه ی دانشگاه میچرخیدن رو فراهم کنم.البته حرکاتی که برای جلوگیری از زمین خوردن انجام دادم به اندازه ی کافی مایه ی تفریحشون شد:)=.

۳-کلاس حاج آقا این هفته هم حقایق بسیاری رو راجع به مردها و اسرار زندگی زناشویی برملا کرد!برای اینکه میزان با حال بودن کلاس دستتون بیاد بگم که موضوع این هفته ازدواج مجدد و تعدد زوجات بود.استاد با دلیل و برهان ما رو راضی کردند که اگه فردای روزگار شوهر عزیزمون سرمون هوو آورد جیکمون در نیاد. ادبیاتی که استاد استفاده میکنه خیلی جالبه.هر کلمه ای که به ذهنش بیاد بلافاصله و بدون فیلتر بر زبان جاری میکنه.به نوع حرف زدن استاد هم عادت کردم.

۳-چقدر مردم ما زود به همه چی عادت میکنن.صدا از کسی در نمیاد.هه!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:59  توسط عسل  |