جهنم او،جهنم ما
...جبرخانه اي كه من در آن مشغول عذاب ابدي هستم بيش از يك میليون و ششصد هزار كيلومتر مربع مسافت دارد وقسمت زيادي از آن حاصل خيز و با طراوت است.وسعت اين فضا به قدري است كه چهار فصل مختلف دريك زمان در آن وجود دارد.موقعي كه در يك قسمت از آن كوه ها از برف و يخ پوشيده شده ،در قسمت ديگر حرارت هوا بيش از بيست و پنج درجه بالاي صفر است، و زماني كه در نقطه ي سردسير آن گل هاي يخ شكفته شده در نقاط گرمسير آن سنبله هاي گندم آماده ي درو كردن است.ولي با وجود همه ي اينها اين فضاي وسيع و اين اقليم حاصل خيز جهنم روي زمين است و مردمي كه در آن زندگي ميكنند در حال اختناق و خفقان ميباشند!
شخص تازه واردي كه بدون سابقه وارد اين سرزمين ميشود در ابتدا از اظهار هر عقيده و هر نوع قضاوتي در مورد اين اقليم عاجز خواهد بود.اوضاع ظاهري از هر نوع آراسته و پيراسته است،در اينجا هم مثل تمام كشورهاي متمدن دنيا حكومت دموكراسي وجود دارد.مجلس شوراي ملي و قانون اساسي دارد،عدليه و نظميه،قاضي و پاسبان،قوه مقننه و قوه قضائيه و قوه مجريه ،همگي با تشريفات و تركيباتي كه در ساير ممالك عالم هست،در اينجا هم عينا موجود است.مطبوعات با كمال آزادي مشغول انجام وظايف اجتماعي خود ميباشند!نطق هاي آتشيني است كه از طرف نمايندگان ملت در مجلس شورا ايراد ميشود.بيانيه و ابلاغيه هاي مرتبي است كه از طرف دولت منتشر ميگردد.هيئت دولت از مجلس شورا كه نماينده ي مردمند راي اعتماد مي طلبند و نمايندگان از طرف ملت راي اعتماد مي دهند...هر چه در متمدن ترين كشورهاي دنيا هست در اينجا نيزموجود ميباشد.
راستي،درستي،نوع پروري،فقيرنوازي،وطن خواهي،خداپرستي،اصلاح طلبي،نيك نفسي،معارف دوستي كلمات متداوله ي ما هستند.با تمام اين احوال ما جز بدبختي و رنج دائمي و ترس و كينه هيچ چيز ديگر نداريم و آنچه در محيط ما وجود دارد همه و همه براي تشديد شكنجه و افزايش رنج هاي جگر گداز ما است....
...در اين كشور حرف بد جزو جرايم،بلكه جنايات است.ليكن اعمال بد قابل اهميت نيست!در اينجا همه ي كارهاي بد عمل ميشود بدون اينكه حرفي از آنها زده شود و كليه ي حرفهاي خوب زده ميشود بدون اينكه كوچكترين عملي در آنها باشد!
نداي فضيلت و تقوا از زمين و آسمان بلند است ،ولي فضيحت و رسوايي از در و ديوار مي بارد.راستي و درستي ،الفبا و درس اول كتاب هاي مدارس ماست،ولي اين اولين دروغ نادرستي است كه به طفل گفته و تعليم داده ميشود...
...اينجا سرزمين عجايب و اسرار است،موقعي كه سر يكديگر را از بدن جدا ميكنيم ،با آهنگ پدرانه به هم ميگوييم:
ميازار موري كه دانه كش است
كه جان دارد و جان شيرين خوش است
پدر روحاني ما مذهب ندارد،پاسبان دزد است،قاضيان آدم كشند،وكلايمان را نه به اسم انتخاب كرده و نه به عمر شناخته ايم،دولتمان دشمن جاني ماست،فرهنگمان كانون فساد و جهل است،عدليه مان مركز ظلم و شقاوت است!همه ميدانيم.همه آهسته اين قضايا را به هم ميگوييم،ليكن به پدر روحاني احترام ميگذاريم،از پاسبان ميترسيم،به قاضي التماس ميكنيم،به وكلا و مجلس متوسل ميشويم،از دولت انتظار شفقت و مساعدت داريم ،و براي رفع ظلم به عدليه پناه ميبريم!...
سطرهايي از كتاب"گل هايي كه در جهنم ميرويد" نوشته ي محمد مسعود .نشر تلاونگ
صفحه ي اول اين كتاب نوشته:"اين كتاب بيش از نيم قرن پيش نگارش شده است." بعد از خوندن كتاب دلم ميخواست برم قبر محمد مسعود رو پيدا كنم و بگم :آرام بخواب مسعود.ما همگي بيداريم.هيچي عوض نشده!
دوسال پيش توي نمايشگاه كتاب داشتم مثل آواره ها ميگشتم و كتاب ها رو تماشا ميكردم. غرفه ها همه شلوغ بودن و نميشد جلو رفت.مردم جمع شده بودن تا هرچي بيشتر"پائولوكوئيلو"و"چه كسي پنير منو قورت داد" بخرن.وسط اون همه غرفه ي شلوغ يه غرفه بود كه حتي يه نفر هم جلوش نبود!كتاب هايي با جلد شبيه به هم كه روي همشون عكس يه مرد بود اولين چيزي بود كه توجه آدم رو جلب ميكرد.وقتي از جلوي غرفه رد ميشدم از اونجايي كه خيلي تند خون هستم با سرعت اسم همه ي كتاب ها رو توي ذهنم خوندم ولي چون نه پول داشتم و نه حوصله جلو نرفتم.يهو اسم يكي از كتاب ها توي ذهنم پر رنگ شد:_گل هايي كه در جهنم ميرويد؟
عقب عقب برگشتم و جلوي غرفه ايستادم.
_ها ها !عجب اسمي! احتمالا نويسندش زيادي متال گوش ميداده!
مردي كه توي غرفه نشسته بود و معلوم بود كه به عقب برگشتن من ميخنديد پرسيد:
_ميشناسي محمد مسعود رو؟
سرمو تكون دادم و گفتم :نه!
مرد گفت :اگه از بابات بپرسي اون ميشناسه كيه!
اين جواب حالمو گرفت.مرد هم اينو حس كرد و شروع كرد به توضيح دادن:يكي از روزنامه نگارهاي بزرگ ايران بوده.مدير روزنامه ي مرد امروز.22 بهمن ماه 1326 (wow!مخم سوت كشيد!من متولد 66 هستم!) ترورش كردن.بعد از انقلاب معلوم شد كه كار حزب توده بود...
توضيحات آقاهه خيلي جالب بود.كتاب رو خريدم .بعد از اينكه به خونه برگشتم از بابام پرسيدم:محمد مسعود رو ميشناسي؟حق با آقاهه بود.بابام همه ي كتابهاشو خونده بود!
بنگ....!!!!
امروز يه اتفاق بزرگ داره توي دنيا رخ ميده.
امروز دانشمندا ميخوان آزمايش قرن رو انجام بدن.
تئوري بيگ بنگ يا انفجار بزرگ امروز ميخواد بازسازي شه.
دانشمنداي زيادي از همه جاي دنيا توي اين آزمايش شركت دارن.يعني امروز ،يه روز تاريخيه.
وقتي يه اسلحه پر دست يه بچه ي سه ساله باشه اتفاق هاي زيادي ممكنه رخ بده.
وقتي علم دست چند تا قاتل بيفته اتفاق های زيادي ممكنه رخ بده.
وقتي پروژه ي منهتن رو انجام ميدادن توي خواب هم نميتونستن ببينن كه زحماتشون چه نتيجه اي پيدا ميكنه.
هيچكدوم از دانشمندايي كه توي آزمايش امروز شركت ميكنن نميدونن كه دانش و تكنولوژي كه بر اثر اين آزمايش به وجود مياد چه جوري تقسيم ميشه و سهم هر كشور از نتيجه ي اين آزمايش چيه.
نميدونم نتيجه ي اين آزمايش چي ميشه ولي اميدوارم كه توي فناوري جنگي پيشرفتي به وجود نياره.اميدوارم كه جنگ جهاني سوم رو به وجود نياره.
"*نميدونم مردم دنيا توي جنگ جهاني سوم از چه سلاح هايي استفاده ميكنن ولي مطمئنم توي جنگ جهاني چهارم با چوب و سنگ ميجنگن!"
* جمله ي آخر از سخنان گوهر بار عمو آْلبرت يا همون انشتين.
مکالمه ی من و مامان موقع تماشای اخبار راجع به این پروژه:
- کاش جلوی آزمایششونو میگرفتن. هر چقدر که علم آدم بیشتر میشه وحشی تر میشه آدم.هر چقدر که علم پیشرفت میکنه دنیا وحشتناک تر میشه.
- ولی مامان به نظر من همه ی اینا از جهله.یه روز علم آدم اونقدر پیشرفت میکنه که دیگه عقلش میرسه این اشتباهارو انجام نده.
- آره ها!به قول شاعر:رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند.
چی شد اون روز طولانی بهار؟
چرا گلهای توی باغچه پژمرده شدن؟
چرا چشمهای اولدوز پر از اشک شد؟
دیگه هیچ کشتی از روی ارس رد نشد
آهای بچه ها عمو صمدتون نیومد...
***
ارس !ارس!ارس جان!
ارس سلطان!ارس خان!
روزی رو ببینم که بسوزی!
دردمو بدون ارس خونی
روی ارس و روی یخ
کباب میسوزه روی زغال!
میگه:بگذار منو بکشند
برای حرفهایی که زدم!
اشک چشممو در آوردی
ببینم روزی رو که سنگ قبرت خشک شده!
سوختنتو ببینم
چرا این بلا رو سر دوستت آوردی؟
ترجمه ی آزاد من از دو تا ترانه ی معروف ترکی که توی ایران و همه ی کشورهایی که اثری از زبون ترکی هست به یاد نویسنده ی بزرگ کشورمون صمد بهرنگی خونده میشه.بعضی جاها یواشکی میخونن.بعضی جاها توی عروسی ها میخونن .اینا ترانه های عزاداریه .برای خوندن این ترانه هاچه روزی بهتر از امروز که سالروز مرگشه؟
سال ۱۹۸۰ توی ترکیه کودتا شد.یک سال دانشگاهها تعطیل شدن.یکسال هیچ روزنامه ای چاپ نشد.خیلی آدم بیگناه اعدام کردن و شکنجه دادن.خیلی ها از ترکیه فرار کردن.خیلی کتابها سوزونده شدن.یه جایی توی بالا بالاهای لیست سیاه کتاب سوزی کتابهای صمد بهرنگی نوشته شده بود.کتاب هایی که ناشر های کودکان چاپشون میکردن! ولی مانیفست خیلی گروه ها به حساب می اومدن.بچه ها یی بودن که فقط به علت اینکه "ماهی سیاه کوچولو" به مدرسه آوردن تا بخونن از مدرسه اخراج میشدن.از اونجایی که اون سالها یه اتفاق گنده ای توی ایران رخ داده بود این ماجراها زیاد توی دنیا انعکاس پیدا نکرد.
ارس رود بیرحمیه.مثل همه ی رودهای مرزی.رود جدایی و دوری و دشمنیه.کار سیم خاردار رو انجام میده.از سیم خاردار متنفرم.از مرز هم همینطور.این ارس سابقه ی بلعیدن اجساد ارامنه رو هم داشته.
خون صمدها با آب هیچ ارسی از پیشونی قاتل ها پاک نمیشه.
متاسفم که پست مناسبتی مینویسم.این آدم برای من خیلی مهمه.معلم منه.خیلی کار بزرگیه که آدم حتی بعد از مرگش هم معلم بمونه.مامانم به جای قصه ی شاه پریون و شازده با اسب سفید منو با قصه های صمد بزرگ کرده.شاید همینه که الان تلخون شدم...
امیدوارم با خوندن این پست کسی به من نگه کمونیست.نمیدونم چرا از هر شاعر و فیلمساز و نویسنده ای که خوشم میاد طرف یا کمونیست از آب در میاد یا به هر حال یه جورایی چپ میزنه!مثال:ناظم حکمت:).شما جدی نگیرین.جوونم.پیر میشم خوب میشم.
من یه جغدم
من تا صبح ميشينم و فيلم نگاه ميكنم.من تا صبح نزديكاي ساعت شش ميشينم و كتاب ميخونم.من تا صبح هدفون توي گوشم ميزارم و موزيك گوش ميدم.اگه تابستون باشه با ديدن روشنايي چندش آور روز ميخوابم.اگه تعطيلات نباشه با ديدن بچه هايي كه توي كريدور خوابگاه خواب آلود تلو تلو ميخورن تا برن و وضو بگيرن پا ميشم و آروم آروم حاضر ميشم تا برم سر كلاس.بي خوابي منو عصبي نميكنه.منو خسته نميكنه.بعد از دو روز بيخوابي مست ميشم.مست بيداري.شروع ميكنم به صحبت كردن.تازه ميشم يه دختر واقعي.يه دختر نرمال كه بايد هر روز كلي كلمه از دهنش بيرون بياد تا زنده و سالم باشه.با همه صحبت ميكنم.سر كلاس با آخوند بحث ميكنم.با استادا و بچه ها بحث ميكنم.با خانم حراستي كه هر روز صبح مياد سر كارش تا به من گير بده بحث ميكنم.سعي ميكنم بهش توضيح بدم كه دختري كه همين چند ثانيه پيش رد شد هم لاك داشت.پس اگه به اون گير نداد به منم نبايد گير بده.وقتي به رنگ آبي جيغ لاكم اشاره ميكنه براش توضيح ميدم كه آبي جيغ نيست.عميق ترين رنگ دنياست و من افتخار ميكنم كه اين رنگ روي ناخنمه.توضيح ميدم كه با هر دوي اين لاكا نميشه نماز خوند.با هم اتاقيم راجع به شيوه ي برخورد با دوست پسرش بحث ميكنم:شيوه ي برخوردمان چيه؟شيوه ي برخوردمان چيه؟همه ي ديالوگ هايي رو كه توي ذهنم ميچرخه و نميدونم از كي دزديدم...همه ي اون كلمات قصار رو به خورد دوست و آشنا ميدم.بعد مستيم شديد تر ميشه.دوز بيداري خونم ميره بالا.ميخندم.حالا نخند كي بخند.به جرز ديوار ميخندم.به بي مزه ترين اتفاقا ميخندم.سر كلاس ميخندم.به مدل موي همكلاسيم ميخندم.به رنگ رژ اون دو تا دختري كه ميان سر كلاس و تابلوه كه از يه رژ استفاده كردن ميخندم.به جا نماز آب كش هاي خوابگاه ميخندم.به جيب خاليم ميخندم.به خانم حراستي كه باز به من گير داده ميخندم.به عشق ميخندم.به نگاه هاي چندش آور ميخندم.به متلك ميخندم.به ولنتاين و عروسك و شكلات هاش ميخندم.به سايه ي اكليلي ميخندم.به pocket pcكه اندازه ي لنگه دمپاييه ميخندم.بعد به مراحل آخر مستيم نزديك ميشم.اين مرحله گند ترين مرحلس.اشكم در مياد.لعنتي يكي دو قطره نيس كه.از اونجايي كه من دخترم نيازي نيس كه به چشمام التماس كنم كه بيا منو ياري بكن. چشمه چشمه اشك تو چشمام جمع ميشه.خودمو توي دستشوئي حبس ميكنم تا كسي اشكمو نبينه.ساعت ها توي حموم زير دوش وايميستم تا حتي خودمم اشكمو از قطره هاي آب تشخيص ندم.بي هيچ دليل خاصي گريه ميكنم.گريه نيست نه.هق هق نميكنم.حالت صورتم عوض نميشه.فقط اشكه.از مستيه .ميدونم.بعد بدون اينكه موهامو خشك كنم ميرم و دراز ميكشم.ذهنم مثل ميكسر ميشه.همه ي فكرامو پوره ميكنه و مخلوط ميكنه.خوابم ميبره.وقتي بيدار ميشم كه موهام هنوز خيسه .زير چشمام حلقه ي سياهي افتاده .يادم ميفته كه قبل از اينكه برم حموم مداد سياه زير چشممو پاك نكردم.من مداد سياه زير چشمو خيلي دوست دارم.حتي اگه پسر هم بودم زير چشمم مداد سياه ميكشيدم.ميرم تا بششورمش.هر چي ميشورم پاك نميشه.با هرچي پاك ميكنم زير چشمم همونطور سياه ميمونه.ميفهمم كه اين سياهي رو خدا زير چشمم ماليده.تا من باشم ديگه انكارش نكنم.تا عصيان نكنم بر عليه خواب.ميخواد تنبيهم كنه.ميدونه كه يك ساله كه ديگه بهش اعتقاد ندارم.ميدونه كه به هرچي كه اطرافمه شك دارم.ميدونه كه به نظمش ،به شب و روزش ،به خواب و بيداريش،به خوب و بدش اعتراض دارم.
يه روز كوله پشتيمو برميدارم و راه مي افتم.دنيا رو ميگردم.با آدم هاي زيادي آشنا ميشم.نظم رو ياد ميگيرم.خوب رو از بد ،راست رو از چپ تشخيص ميدم.ياد ميگيرم كه اعتماد كنم.ياد ميگيرم كه دوست داشته باشم.ياد ميگيرم كه ببخشم.ياد ميگيرم كه بگذرم.ياد ميگيرم كه تشكر كنم.ياد ميگيرم كه معذرت بخوام.ياد ميگيرم كه شك نكنم.ياد ميگيرم كه اعتقاد داشته باشم.ياد ميگيرم كه ايدئاليست نباشم.محافظه كاري رو ياد ميگيرم.روي اين سياهي دور چشمم چين و چروك هاي بيشمار مي افته.مثل اينكه خدا خط خطي كرده باشه سياهي دور چشممو.يعني تنبيهمو.يعني كه:بخشيدمت!ديگه رام شدي اي اسب سركش.اي بنده ي حقير.
يه روز مياد كه شبش قرص خواب ميخورم تا بخوابم....