امشب که خواب به چشمم نمیاد باز دارم وبگردی میکنم. آقای نیستانی در توکای مقدس یه بازی وبلاگی راه انداخته .به این صورت که باید یه داستان رو تکمیل کنیم.من از این داستان خیلی خوشم اومد و تصمیم گرفتم که يه دنباله براش بنویسم.اگه حس و حالشو داشتين ميتونين اينجا بخونينش.
BOOM
چقدر قشنگ آتيش بازي كردن.چقدر قشنگ روي اون كره ي زمين بزرگ راه رفتن.چقدر قشنگ رقصيدن.بوش و ساركوزي چقدر قشنگ تشويقشون كردن.وقتي مشعل به دست پرواز كرد نفسمون حبس شد.مشعل رو چه با شكوه روشن كردن.چه غير مترقبه آتيش بازي شروع شد.بمب ها چقدر سريع توي اوستيا افتادن.عجب جنگي سر يه وجب خاك به پا شد.چقدر نخود داره اين آش.چند تا كشور ميخوان توي جنگ شركت كنن.اين آتيش چقدر سريع داره سرايت ميكنه.چرا موقع تماشاي اخبار پلك چشمم ميپرد؟"نشانه ي چيست؟شنيده ام كه ميايد كسي به مهماني!".چرا دنيا مثل فضاي داستان هاي سايبر پانك شده؟كه هر وقت قهرمان داستان راديو يا تلوزيون رو روشن ميكنه اخبار داره خبر جديدي از نابودي يه قسمت دنيا رو اعلام ميكنه يا خبر از شروع يه جنگ جديد ميده...
خواندن این مطلب برای کسانی که بیماری های گوارشی دارند توصیه نمیشود.
حال به هم زنی
_" آقاي دكتر من دائم حالت تهوع دارم.تهوع دست از سرم بر نميداره.دلم ميخواد بالا بيارم ولي نميشه.يه ماده ي زهر آلود و تلخي تا نزديكي هاي گلوم بالا مياد ولي ميترسه و بالاتر نمياد.حالم از همه چي به هم ميخوره..معده ي من تحمل هيچ چيزو نداره.واسه همينم حالم از همه چي به هم ميخوره.حالم از دودي كه توي خيابوناي تهرانه به هم ميخوره.حالم از بوي قليان با تنباكوي پرتقالي كه پيك نيك آخر هفته ي منو به دماغم و معده ام كوفت ميكنه به هم ميخوره.حالم از اين رنگهاي براقي كه همه ميپوشن و نورشون چشم رو ميزنه و تهوع ايجاد ميكنه و آدم رو ياد بالماسكه ميندازه به هم ميخوره.حالم به هم ميخوره از كرم پودر روي صورتم كه فشار مياره به همه ي منافذ كوچيك و ميكروسكوپي روي پوستم تا مبادا بتونن به بيرون راه پيدا كنن و ذره اي از روح من ازشون بيرون نشت كنه .حالم به هم ميخوره از مردم.از مردمي كه توي اتوبوس به هم فشار ميارن..از مردمي كه توي خيابون راه ميرن.مردمي كه توي خيابون پلاسن.مردمي كه توي مترو پلاسن.مردمي كه توي ايستگاه مترو با عجله ميدوند و به هم تنه ميزنن تا زودتر سوار پله برقي شن و زودتر برسن به جايي كه خودشونم نميدونن كجاست.حالم به هم ميخوره از درس.از درس خوندن با ترس.و از كنكور.حالم به هم ميخوره از متوكلوپراميد.حالم به هم ميخوره از معده ي خالي.و از معده ي پري كه با هايدا و آبجو(ما به عربي ماءالشعير صداش ميكنيم) پر شده.وقتي سوار ماشين ميشم حالم به هم ميخوره دكتر.به قول قديميا ماشين منو ميگيره.ها ها ه...همه رو برق يا چراغ نفتي ميگيره منو ماشين!شوخي نميكنم دكتر واقعا ماشين تهوع آوره برام.مخصوصا تاكسي.توي تهران ديگه از اين خبرا نيست ولي توي ساوه (من ساوه درس ميخونم دكتر)صندلي جلو هنوز بايد دونفره بشيني.يا بايد يكي از اجزاي ترمز دستي و دنده بشي يا شيشه ي پنجره بشي.حالم از پولهاي چرك و چروك و كثيف تاكسي به هم ميخوره دكتر.حتي حالم از راديوي تاكسي هم به هم ميخوره.ميدونيد اين تاكسي چي ها بين خودشون يه جور راديو دارن.چه ميدونم من تو خونه نميتونم بگيرمش.مثلا يه بار توي تاكسي با گوشاي خودم شنيدم گزارشگر كشتي ميگفت:اين داور (اسم داوره يادم نيست) اهل بوسني (يا يه جايي تو اون مايه ها) يه مسلمونه و هواي تيم ما رو داره و به نفع ما سوت ميزنه.يعني آقا !توي چند ثانيه تقلب در داوري رو به مسلموني گره زد و بعد به اون داور بيچاره نسبت داد.واقعا من حالم از اين چيزا به هم ميخوره.حالا وارد سياست نشيم دكتر!مشكل اساسي من با حواس پنج گانه به خصوص بوياييمه.به نظرم بهتره دماغمو رينوپلاستي كنم.هم كوچيك و قشنگ ميشه هم ديگه كمتر بو حس ميكنه.يعني دماغم پينوكيويي ميشه واسه خودش.آدم هر جا كه ميره بوهاي بد دست از سرش بر نميدارن.از كنار گل و بوته رد ميشي بوي پهن مياد.توي پياده رو راه ميري بوي آشغال مياد.مسافرت كه ميري درست وقتي كه داري از مناظر راه لذت ميبري و باد با سرعت داره از پنجره ي اتوبوس يا ماشين به صورتت ميخوره يه بوي گند كل وجودتو پر ميكنه. حالم از اين بوهاي بد كه هر جا ميري دست از سر دماغ من بر نميدارن به هم ميخوره.مثلا (خيلي ببخشيد ) حالم از بوي كلينيك شما به هم ميخوره.از بوي خيلي از غذاها حالم به هم ميخوره.با رنگ ها و نور ها هم همين مشكلو دارم.نور بالاي ماشين ها مخصوصا شبا برام تهوع آورن.رنگاي جيغ حالمو بد ميكنن.مخصوصا اگه براق هم باشن.جسارت نباشه ولي رنگ روپوشتون توي معده ي من آشوب ايجاد ميكنه!در و ديوار ليموئي رنگ اينجا كه ديگه بد تر.من از هيچ رنگي اندازه ي اين ليموئي بدم نمياد.نه !من با خود ليمو مشكلي ندارم.با رنگ زبون بسته هم مشكل ندارم.از اين رنگ پلاستيك ليموئي رنگي كه باهاش در و ديوار اينجا رو رنگ كردين بدم مياد.چرك شده.بعضي جاهاش ريخته و به آدم زبون درازي ميكنه.مثل بچه اي كه توي مهموني شام شيك و مجلل دهنشو باز ميكنه و كل محتويات دهنشو نشون آدم ميده.واي دكتر حالم داره به هم ميخوره.اجازه ميدين برم يه آبي به دست و صورتم بزنم؟نسخه چي ميشه؟نسخمو ميدين دست اون خانم؟خيلي ممنون دكتر.ولي منو معاينه نكردين كه.يعني بدن من سالم سالمه؟پس اون نسخه رو براي چي نوشتين؟دكتر...اوه ببخشين حالم بدتر از اونيه كه به توضيحتون گوش بدم.ببخشيد.خداحافظ. "اينو و گفت و رفت يه آبي به صورتش زد.راه افتاد و رفت توي اتاقش.روي تختش دراز كشيد.هم اتاقيش داشت با صداي بلند آواز ميخوند:امشب شب مهتابه...طبيبم رو ميخوام.اون يكي هم اتاقيش داشت با بدبختي به آواز گوش ميداد و گريه ميكرد.باز حالش بد شد.ولي اينبار ديگه بالا آورد.تا جايي كه يه آدم ميتونه و امكان داره بالا آورد.بعد؟ حالش خوب شدديگه... حالش ديگه از هيچي به هم نخورد.اين قصه با پايان خوش به سر رسيد.كلاغه به خونه اش نرسيد....
با احترام:دنده ی چپ آدم
توي خبابون پر از دوچرخه سواره.منم يكي از اونا.مهر شهر كرج اومدي؟پس ميدوني كه اينجا توي خيابون پر از دوچرخه سواره.سوار موتورشه.احساس قدرت ميكنه.شايد پياده اينجوري نباشه ولي با موتور احساس قدرت ميكنه.از وقتي اومده توي خيابون پنجاه تايي دوچرخه سوار ديده ولي اون موتور داره.يعني قويتره.از دور منو ميبينه.من كه هم دوچرخه سوارم ، هم دختر و هم تنها.ها ها ها.چقدر ضعيفم.چقدر كيف داره كه قدرتشو به من نشون بده.من پيچيدم توي يه كوچه ي خلوت تا از ميان بر برم.توي كوچه فقط چند تا ويلا هست كه پنج دقيقه طول ميكشه تا از در وروديشون برسي به خود ويلا.توي محوطه شون تا چشم كار ميكنه درخته."سوپر من" پشت سر من ميپيچه توي كوچه.من هرچقدرم تند ركاب بزنم مگه ميتونم قويتر از موتور اون باشم؟با صداي گاز موتورش ميرم از كنار كوچه راهمو ادامه بدم تا اين موتور سوار عجول راهشو بره.مياد و خودشو ميرسونه به من. جلوي راهمو ميگيره و ترمز ميكنه.من كه شوكه شدم سريع ترمز ميكنم.قيافه ي چندش آوري داره.لبخندي به من ميزنه و دندوناي زرد و كرم خوردشو نشونم ميده.من از ترس سرش داد ميزنم :برو كنار.دستشو مياره طرف من.ميخواد اين موجود ضعيف رو لمس كنه تا بيشتر احساس قدرت كنه.از ترس نميشنوم چرندياتشو.خودمو تا جايي كه ميتونم عقب ميكشم.چرخ عقب دوچرخه چسبيده به جدول كنار كوچه.ديگه نميتونم عقب تر برم.سعي ميكنم تا جايي كه ميتونم عقب برم.با پاش يه ضربه ي محكم ميزنه به پاي من.يه ضربه ي ديگه به دوچرخه ميزنه.من تعادلمو از دست ميدم وجيغ ميكشم.دوچرخه ليز ميخوره و محكم ميخورم زمين.سرم ميخوره به جدول."سوپر من " گاز ميده و ميره.به صداي جيغ من باغبون دو تا از ويلا ها ميان بيرون.يه نگاه ميكنن به موتور سوار كه داره دور ميشه.يه نگاه مي اندازن به من كه حالا بلند شدم.ميپرسن:آشنات بود؟!ميگم:نه!يكيشون ميگه:ماصداتونو شنيديم ولي چون فكر كرديم آشناتونه نيومديم بيرون.ميگم :مرسي.ميگه: مزاحم بود؟ ميگم:فكر كنم.ميگه:شمارشو ديدي؟ميگم ببخشيد نديدم آخه زمين خورده بودم!رو به اون يكي ميگه:نگاش كن اين بيچاره رو.حتي آرايشم نداره!يه نگاه ميندازم به صورتش.پيش خودم فكر ميكنم يعني اگه آرايش داشتم حقم بود كه...؟گريه ام ميگيره.با صداي بلند گريه ميكنم.ميشينم روي زمين و گريه ميكنم.يكي از باغبونا ميگه:آخه چرا دوچرخه سواري ميكني؟ببين چي شد!بطري آب يخ رو خالي ميكنم روي صورتم.سوار دوچرخه ميشم تا برم خونه.پا ي راستم به شدت درد ميكنه.سرم از اون قسمتي كه خورده به جدول درد ميكنه.ولي دلم بيشتر درد ميكنه.سردردم تا فردا خوب ميشه.كبودي يه وجبي روي ساق پاي راستم بعد از يكي دو هفته خوب ميشه.دلم ولي از تابستون پيش هنوز درد ميكنه.ديگه بيشتر از نيم ساعت طول نميكشه دوچرخه سواريم....
دوتايي ميخوايم بريم ساوه.بنا به دلايلي اون روز مجبوريم با سواري بريم.ميريم ميدون آزادي و سوار يكي از اين سمند هاي زرد رنگ ميشيم .منتظر ميمونيم كه دو تا مسافر ديگه سوار شن تا بريم.دو تا مرد تقريبا چهل ساله كه همسن و سال راننده هستن ميان.مثل اينكه آشناي راننده هستن.همديگه رو بغل ميكنن و روبوسي ميكنن.ماشين خيلي وقته كه راه افتاده.وسطاي اتوبانيم. من تقريبا خوابم.احساس ميكنم يكي داره زانوي منو لمس ميكنه.بيدار ميشم و ميبينم رانندس!با يه حركت غير ارادي پامو محكم تكون ميدم و راننده متوجه ميشه كه من بيدار شدم.دستشو ميكشه كنار.يه نگاه به بقيه ميندازم.همراهم كه وسط نشسته محكم چسبيده به من و دوتايي تقريبا جاي يه نفر رو اشغال كرديم.مردي كه كنار همراه من نشسته پاهاشو كاملا باز كرده وخيلي راحت لم داده روي صندلي و سرش هم تقريبا روي شونه ي همراه منه.مسافري كه كنار راننده نشسته كاملا برگشته طرف ما و زل زده به ما.صدا از دوتايیمونم در نمياد.حالت صورتمونم عوض نشده.ميدونيم كه هيچ جور نميتونيم از خودمون دفاع كنيم.جوري وانمود ميكنیم انگار كه طوري نشده.ميدونيم كه اگه اعتراضي كنیم يا ممكنه اين سه نفر رفيق يه بلايي سرمون بيارن يا ممكنه وسط اتوبان پياده مون كنن و اسير بد تر از اينا بشيم.واسه همينم تا خود ساوه صبر ميكنيم.تا خود ساوه زل ميزنيم به اين سه نفر و ديگه بيشتر از نگاه نميتونن كاري بكنن.توي اولين ميدون ساوه پياده ميشيم.بعد از اينكه پياده ميشم شروع ميكنم به لرزيدن.چشماي همراهم پر از اشك شده.سوار تاكسي ميشيم و ميريم دانشگاه.با هم حرف نميزنيم.حرفي نداريم كه بزنيم.كدوم تهمتني توي اون موقعيت ميتونه از خودش دفاع كنه؟ما جمع وزن دوتاييمون ميشه وزن يكي از اونا...
از اين خاطرات!،از اين تجربيات ،از اين اسمشو هرچي كه ميخواي بذاري بذار ها...زياد دارم.هر روز،هر روز كه از خونه بيرون ميرم،هر روز كه ميخوام كارهايي رو انجام بدم كه آقايون هر روز به راحتي انجام ميدن ولي براي ما يه جور مصيبته،هر وقت كه ميخوام تنها باشم و كمي بيرون ميرم تا راه برم از اين مسائل برام پيش مياد.براي هممون پيش مياد.اگه يكي به يه آقا فقط چند ثانيه بيشتر از حد معمول زل بزنه چند ثانيه بعد صداي داد و بيداد و فحش و مشت و لگد به هوا ميره.ولي ما سكوت ميكنيم..ما ضعيفيم و زورمون نميرسه يقه ي كسي رو بچسبيم.اصلا حرامه كه ما يقه ي كسي رو بچسبيم.
من نميخوام كه طرح سهميه بندي جنسيتي رو حذف كنيد.نميخوام كه فيلم و سريال هاي راجع به چند همسري رو كمتر پخش كنيد.نميخوام كه حقوقمو بيشتر كنيد.حقوق زنان؟فمينيسم؟نه مرسي.ميل ندارم.مال خودتون.فقط ميخوام با من نه مثل آدم ،مثل موجودي كه طبق گفته ي اديان غير اسلام از دنده ي چپ آدم به وجود اومده برخورد كنيد.با من به احترام دنده ي چپ آدم برخورد كنيد.همين.نه بيشتر.مرسي.
بعضی وقتا آدم اگه نتونه یه چیزیو تعریف کنه میترکه
.من نمیتونم بیام خونه و اینا رو برای بابای شصت و چند ساله ای که اگه اجازه بدی بند کفش بچه های بیست و چند سالشو میبنده تعریف کنم.نمیتونم برای مادری که داره توی دبیرستان به دخترهای هم سن و سال من علاوه بر درس اعتماد به نفس تزریق میکنه از احساس حقارتم تعریف کنم.نمیتونم بهشون بگم که دختری که از کرج به ساوه میفرستید تا درس بخونه چه درسهایی یاد گرفته.خودشو به چه چیزایی وفق داده.چه چیزایی براش "عادی "شده.میدونی عادی شدن یعنی چی؟همون زخم خونینیه که ۳۰ ساله توی دل این مملکت باز شده.عادت کردیم به تحقیر.به تلخی.به قطعی برق.به دود.به کوفت.به زهرمار...ببخشید.همینه دیگه.نیست؟
فتح نامه ی قلعه رودخان

...امسال عید قلعه ی فلک الافلاک را فتح کردیم.پس از بازگشت تا تابستان در مقر خود در کرج واقع در نزدیکی های کاخ شمس باقی ماندیم.پنج شنبه ی گذشته لشکریان خود را به سوی بلاد شمال به حرکت در آوردیم.بعد از چند روز سکونت در جنگلهای سرسبز و برنزه شدن و آب تنی و سایر واجبات به سوی هدف به راه افتادیم.باید از فومن عبور میکردیم.شهری که پر از عجایب روزگار است.امامزاده ای در وسط یکی از خیابان های شهر بود.مردم دستشان را از ارابه بیرون آورده و به نیت تبرک ساختمان را لمس میکردند.از فومن خارج شدیم و به مسیرمان در جاده ی بسیار زیبا و "تمیز !!" ی که به سوی هدف میرفت ادامه دادیم.این هم یکی دیگر از عجایب آن ناحیه بود.خبری از تجمع زباله در کنار جاده نبود.بعد از بیست و پنج کیلومتر اربه رانی به دامنه ی کوهی که به سوی هدف میرفت رسیدیم.جاده ای سنگفرش با پلکانهای فراوان ما را مستقیم به سوی قلعه میبرد.با اینکه قبلا به طور دقیق اینجا را بررسی کرده بودم ولی در هیچ منبعی ننوشته بود که اینجا بیش از هزار و پنجاه تا پله دارد!بسیاری از لشکریان در همان پله های سیصد و چهارصد دیگر عطای فتح قلعه را به لقایش بخشیدند.البته این تنها مشکل ما در فتح قلعه نبود.عوامل گمراه کننده ی زیادی در راه بودند که مانع از پیشرفت در مسیر میشدند.مثلا چشمه ی زیبایی که از بالای کوه میجوشید و در طول مسیر همراه ما بود و بسیار همراهان پرتره مان را در کنارش نقاشی کردند.یا چایخانه های بین راه که گویی به انسان میگفتند:مرو !و مسیرهای فرعی مرموز که گویی در یک چشم به هم زدن آدم را بالای قله میرسانند.ولی خیالی بیش نبودند!ما یکییشان را به امید میان بر بودن دنبال کردیم و به مستراح رسیدیم.جهانگردان و ماجراجویانی که از بالای قلعه میامدند سعی میکردند ما را از رفتن به بالای قلعه منصرف کنند.تحت تاثیر حرف آنها مهد علیا از آمدن منصرف شد و برگشت تا در یکی از چایخانه ها به انتظار ما بماند.بسیار راه رفتیم وبسیار عرق ریختیم تا بالاخره قلعه از میان درختان نمایان شد.قلعه ای بسیار با شکوه و سرسبز .به نزدیکی در چوبی قلعه رسیدیم.همگی فریاد شادی و فتح سر داده بودیم.درویشی که شادی ما را دید گفت:خوشحال نباشید!الان نفری سه هزار تومان باید پیاده شید تا بتونید بروید تو قلعه!شادی مان در یک لحظه تبدیل به عزا شد.بس گریه ها کردیم و بس نعره ها کشیدیم و رفتیم درون قلعه.و آنجا بود که فهمیدیم درویش , ریاکاری بیش نبوده است و برای ورود به قلعه فقط سیصد تومان پول لازم است. اما قلعه هم عجب قلعه ای بود ها!سه تا زمین چوگان به راحتی داخلش جا میشد.در عمرمان قلعه به این بزرگی فتح نکرده بودیم.داخلش پر بود از اتاق ها و اتاقک های کوچک برای پناه گرفتن سربازان و حفره هایی برای شلیک تفنگ.قدمت قلعه به ساسانیان و حتی ما قبل آن برمیگشت و در طول تاریخ تا زمان رضا شاه استفاده میشد.تا ده سال پیش هم چوپان ها و گاوها در اینجا زندگی میکردند.تا اینکه بالاخره دولت فخیم به وجود اینجا پی میبرد...
درون قلعه آب انباری بود که در آن گرمای جهنمی مانند یخچال خنک بود.من به همراهان گفتم که احتمالا در قدیم خوراکی ها را اینجا نگه میداشتند!البته آنجا خبری از خوراکی نبود ولی من بسیار گرسنه شدم.سپس تصمیم گرفتم تصویر صدر اعظم را در آب انبار بکشم ولی به علت اینکه از گرمای بیرون بکهو به خنکی آب انبار آمده بودم دستم لرزید و تصویر کمی هنری شد.و دیگر نتوانستم تصویر دیگری از آب انبار بکشم.
بعد از اینکه قلعه را فتح کردیم به سبک نادر شاه اداره ی آنجا را به خود بومیان سپردیم قصد بازگشت نمودیم.البته از آنجا که بومیان آنجا بسیار فقیر بودند نتوانستند کوه نور یا دریای نور یا هر هدیه ی دیگری در خور ما تقدیم کنند.در مسیر بازگشت نیز بسیار لیز خوردیم و بسیار خسته شدیم و لرزیدیم!
در راه دوستانی جدید نیز پیدا کردیم که جا دارد در اینجا از آنها تشکر کنم.با تشکر از: