تبليغاتX
تلخون
 

 تابستان لیوانی

 

وانيل و كاكائو.واي چه سرده.گلوم يخ ميزنه.همه با هم اومديم بستني بخوريم.پيراهن صورتيمو پوشيدم.النگوهاي پلاستيكيمو در آوردم و گذاشتم روي ميز تا نرن توي  ليوان بستني.خيالم راحت راحته.هيچ جوشي روي صورتم نيست.هيچ دردي توي معدم نيس.پس خيالم راحت راحته.همه ي فكر و حواسم شده كاكائو و وانيل.مهمترين مساله ي زندگيم ؟كاكائو و وانيل.همه رو دوست دارم.همه منو دوست دارن.من بستني شكلاتي و سفيد رو دوست دارم.من از هيچ كس نفرت ندارم.من به هيچكس بدي نكردم.من دل كسي رو نشكستم.كسي دل منو نشكسته.من خوشگلم.به اندازه ي اولين فرشته اي كه ببيني قشنگم.دنيا قشنگه.گربه ها قشنگن.گربه ها سيرن.من سيرشون ميكنم.همه سيرن.خدا سيرشون ميكنه.فقط وقتي كه غذامو نميخورم يادم ميندازن كه بچه هاي آفريقايي گرسنه ان.خوب اگه گرسنه ان اين غذاي منو كه اصلا لب نزدم بدين به اونا.من ترجيح ميدم بستني بخورم.اونم بستني ليواني.تا بدون هيچ مانعي،بدون هيچ قيف و حصيري مستقيم برم تو دل بستني.بزارين بچه هاي آفريقايي با سهم غذاي من بزرگ شن.من نميخوام بزرگ شم.اگرم قراره بزرگ بشم ترجيح ميدم با بستني بزرگ شم.دستام حسابي چسبناك شدن.مواظبم كه پيراهن صورتيم كثيف نشه.گلوم داره ميسوزه.چقدر اين سوزش گلو بهم ميچسبه.آخرين بار كه گلوم اينجوري سوخته بود يادمه.بارون باريده بود.بارون بند اومده بود.آب از ناودون ميچكيد.رفتم زير ناودون وايستادم.آب يخ بود.با آب يخ موهامو شستم.اون روز گلوم همينجوري قشنگ سوخته بود.با بستني آب شده بازي ميكنم.مثل گربه اي كه با شكارش بازي ميكنه.با النگوهام روي ميز شكل ساختم.مامان ميگه:عسلي؟عسل خانوم؟با لبخند برميگردم تا جواب بدم.فرچ...سر جا خشكم ميزنه.لبخندم روي صورتم خشكش ميزنه.بستني ديگه آب نميشه.آب درياچه ي مصنوعي بي حركت ميشه.ماهي هاي توي درياچه كه بهشون غذا داده بوديم خوابشون ميبره.باد مي ايسته.دنيا كوچيك ميشه.دنيا ميره توي قاب عکس.ميره روي ميز.تابستون كوچيك ميشه.ميشه به كوچيكي بچگيم.به كوچيكي پنج سالگيم.ميره توي يه ليوان بستني.مزه ي وانيل و كاكائو ميده.ميخورمش و گلوم يخ ميزنه.گلوم ميسوزه.چقدر ميچسبه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:35  توسط عسل  | 

 

 

46664 ..عدد بده .آزادی... نود بده...

عدد ۶۶۶ شما رو یاد چی میندازه؟شیطان؟ریاضی؟حالا این ۶۶۶ رو بندازین وسط دو تا ۴:  ۴۶۶۶۴

حالا شکل چی شد؟اون ۶۶۶ وسط اون دو تا ۴ شما رو یاد چی میندازه؟اگه اون ۶۶۶ بیست سال وسط دو تا ۴ گیر کنه شما رو یاد چی میندازه؟یاد کی میندازه؟

ميدوني فردي مركوري اون موقع ها براي آزادي كي آواز ميخوند؟

اون ۶۶۶ ديگه وسط دو تا چهار نيست.ديشب جشن تولد ۹۰ سالگيش بود.فردي مركوري نبود.دوستاش بودن.همه با هم ميخوندن.منم جلو تي وي ميخوندم:we are the champions...

نلسون ماندلا الان نود سالشه.دنیا هنوز همونقدر نژاد پرست و همونقدر وحشیه که زمان مبارزه و اسارت نلسون ماندلا بود.نلسون ماندلا نود سالشه .هنوز کسی نیست که راهشو ادامه بده.۱۰ یا فوقش ۲۰ سال دیگه که نلسون ماندلایی نباشه ،یعنی حتی سمبل مبارزه با نژاد پرستی و تبعیض نژادی هم نباشه چي ميشه؟حتي فرم تبعيض هم داره عوض ميشه.ديگه با رنگ پوست و نژاد آدم كار ندارن.رسما با داخل جمجمه كار دارن.میترسیم از اون روزی که چهار ها برگردند.چهار دیواری ها برگردند.دیوارها ...دیوار برلین فروریخت...دیوار بلفاست نماد شد...دیوار حائل داره ساخته میشه...دور بغداد دارن دیوار میسازن...من و تو چی هستیم؟آجر دیگه ای توي دیوار؟تبر؟کوکتل مولوتف؟


با پوزش از آقای نامجو به خاطر دزدیدن تیتر

با پوزش از آقایان گیلمور و واترز برای سوءاستفاده از  the wall

با پوزش از دوستان براي اين يادداشت مناسبتي

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 18:40  توسط عسل  | 

 

 

قصه های بد برای بچه های خوب ۳

يكي بود يكي نبود.زير گنبد كبود هيچكس نبود.ولي بالاي گنبد كبود يه سفينه ي فضايي بود.توي سفينه ي فضايي غير از شبنم هيچكس نبود.بيرون سفينه ي فضايي خلاء بود و اجرام آسماني و منظره ي زمين.زمين با رنگهاي قشنگش داشت به شبنم زبون درازي ميكرد.شبنم به بچگيش فكر ميكرد كه هربار زمين ميخورد مامانش بهش ميگفت:"عيب نداره.گريه نكن.بزرگ شدي!"و با خودش ميگفت:با زمين خوردن بزرگ شدم؟هه!زمين كه خودش بچس"سفينه داشت با سرعت نور حركت ميكرد.زمين داشت ازش دورتر و دورتر ميشد.شبنم دو روز قبل از اين ماجرا تمام دار و ندارشو فروخته بود و با پولش اين سفينه ي كهنه و قراضه رو خريده بود.فروشنده موقع خريد داشت بهش توضيح ميداد كه كار با اين لگن مدل 2050 چقدر راحته.مرد سعي ميكرد كنترل سفينه رو يادش بده ولي سفينه اونقدر قديمي بود كه خودشم چيزي نميفهميد.ولي فكر شبنم اونقدر مشغول بود كه حواسش به اين قضيه نبود.فقط بعد از توضيحات فروشنده گفته بود:"آقا من ميخوام از منظومه ي شمسي بيرون برم.ميشه فرمانش رو يادم بديد تا اشتباه نكنم؟"واقعا ميخواست از منظومه بره بيرون.بايد خودشو از خورشيد دور ميكرد.ميدونست كه تنها راه نجاتش همينه.اگه از خورشيد دور ميشد ميتونست از شر "مغزنما" نجات پيدا كنه.اگه ميموند زمين بالاخره يه روز گير مغز نما مي افتاد و به سر نوشت ميليون ها نفر ايراني در سراسر كره ي زمين دچار ميشد كه گرفتار مغر نما ها شده بودن و محتويات مغزشون باعث شده بود كه به ميمون تبديل شن.ديگه تقريبا هر كس كه ميشناخت ميمون شده بود.ظاهرشون تقريبا عوض نشده بود ولي درونشون ميمون بود.تو نگاه اول آدم  متوجه نميشد.خيلي نرمال حرف ميزدن،ميخنديدن،راه ميرفتن و كار ميكردن.ولي وقتي  از گذشته شون ميپرسيد ،وقتي كسي به طور جدي باهاشون صحبت ميكرد،وقتي كسي ميخواست اعتراض كنه به اوضاع متوجه قضيه ميشد.كم كم همشون بي تفاوت شدن.جوري كه اگه خونه ي كسي بمب مي افتاد همسايش ميومد بيرون و ميخنديد و فيلم ميگرفت و ميرفت.كم كم شبنم فهميد كه توي جهنم ميمون ها گير كرده:هيچكس نديده بود،هيچكس نشنيده بود،هيچكس حرف نزده بود. بعد از مغز نمايي هم همشون دم در ميآوردن.اين وسط يه عده از جمله شبنم طوريشون نشده بود و دم نداشتن.وقتي شبنم دقت كرد فهميد همشون كسايي هستن كه مثل خودش روزها از خونه بيرون نميان و شب ها زندگي ميكنن.بعد كه به بررسي هاش ادامه داد به اين نتيجه رسيد كه همشون زير آفتاب اين بلا سرشون اومده:توي پلاژ موقع آفتاب گرفتن،موقع كار زير آفتاب،وقتي كه زير آفتاب به محل كار يا دانشگاه ميرفتن،وقتي زير آفتاب رانندگي ميكردن يا ورزش ميكردن....

چند روز بعد روزنامه ها با تيتر هاي بزگ از دستگاه جديد حكومت به نام "مغزنما"صحبت ميكردن.كانال هاي تلوزيوني گزارش ويژه با موضوع مغزنما پخش ميكردن.همه داشتن از فوايد اختراع جديد دولت علم ورز براي ميهن تعريف ميكردن.دستگاهيي كه با انرژي آفتاب مغز آدم ها رو بررسي ميكنه و اگه مشكلي  داشت درمان ميكنه.اينجوري ديگه فرد ناراحت و رواني و بيمار مغزي بين ايرانيا نميمونه و همه درمان يا به اصطلاح "مغزنمايي" ميشن. فرد مغز نمايي شده داراي نشان ويژه ي مغز نمايي در بدنش يعني دم ميشد.هر روز مراسم مغزنمايي در كشور انجام ميشد.مردم با اشتياق در فستيوال هاي خياباني مغزنمايي شركت ميكردن و دم دار ميشدن.ديگه دم داشتن يه جور افتخار براي مردم به حساب ميومد.كسي كه دم نداشت بيمار يا امل و عقب مونده و بي كلاس به حساب ميومد.هر ايراني هر جاي كره ي زمين ممكن بود مغزنمايي بشه.شبنم ديگه كمتر كسي رو ميشناخت كه بدون دم باشه.يكي از دوستاي شبنم كه دلش براش سوخته بود و طاقت نداشت بي دمي شبنم رو ببينه براش يه دم مصنوعي خريده بود.شب ها شبنم دم مصنوعيشو به خودش وصل ميكرد و ميرفت بيرون و مردم رو تماشا ميكرد.مردمي كه ديگه نميتونست بشناستشون.آدم ميمون- هايي كه تو خيابون شاد و خوشحال بالا و پايين ميپريدن و به هرچيزي ميخنديدن.يه شب كه داشت قدم ميزد چند تا ربات كه تحت كنترل يه مامور بودن اومدن و هرچي بچه تو خيابون ديدن جمع كردن يه جا و آتيششون زدن.بچه ها داشتن از ترس و درد جيغ ميكشيدن و گريه ميكردن و كمك ميخواستن.پدر و مادراشون و عابرا و كسايي كه اين صحنه رو ميديدن از خنده روده بر شده بودن.بعد چند نفر از ربات ها اومدن و خاكستر ها رو جمع كردن.پدر و مادرها در حالي كه هنوز داشتن ميخنديدن رفتن و با خاكستر ها عكس يادگاري انداختن و رفتن.مردم مثل اينكه هيچ اتفاقي نيفتاده باشه به راهشون ادامه دادن و رفتن.شبنم سر جاش خشكش زده بود.ماموري كه ربات ها رو كنترل ميكرد متوجه شبنم شد و اومد جلو و گفت :"اتفاقي افتاده خانم؟"شبنم به مامور نگاه كرد و در حالي كه سعي ميكرد ترس و وحشتش رو قايم كنه گفت:واو!شما يه قهرمانيد.من تا حالا اينقدر نخنديده بودم.خيلي كار با مزه و جالبي انجام داديد.شما هميشه بچه ها رو آتيش ميزنيد؟مامور يه نگاه خريدار به سر تا پاي شبنم انداخت كه  با عمل هاي زيبايي مختلف پنجاه سال جوون تر نشون ميداد و گفت:خوب يه دو سه ماهي ميشه.قبلش تو جنگ بزرگ تو يگان هشت  آندروئيد ارتش بودم.من يه كهنه سربازم.به جز من كي ميتونه اين ربات ها رو اينجوري كه ديديد كنترل كنه خانم؟شبنم گفت:تماشاش كه خيلي جالبه.مردم خيلي شاد شدن.دستتون درد نكنه.من تا حالا همچين نمايش با مزه اي نديده بودم.مامور در حالي كه با غرور به دمش دست ميكشيد گفت:خوب البته جنبه ي نمايشي هم داره ولي هدف هاي بزرگتري هم داريم براي اين كار.مثلا يكي از هدف هامون اينه كه جمعيت كم بشه تا آسايش و رفاه بيشتر شه.بعدشم طبق تشخيص مغزنما _حتما راجع بهش اطلاع دارين كه چه نعمت بزرگيه_مغز بچه ها در دسترس نيست.يعني نميشه مغز نماييشون كرد و به اين ترتيب دم در نميارن و نسبت به مغز نما مقاوم ميشن.

- خوب نميشه صبر كرد تا بزرگ شن و بعد مغز نماييشون كرد؟

- ولي تا اون موقع ممكنه براي پدر و مادرهاي مغز نمايي شده شون و ساير مردم دردسر ايجاد كنن و حتي ممكنه  با قدرت مغز بيمارشون اونا رو كنترل كنن.حتما متوجه شدين كه تو اين چند وقت اخير بچه ها چطور نا فرماني ميكنن و اختيار پدر و مادر و خانواده شون رو به دست ميگيرن.

شبنم براي اينكه مرد را از سرش باز كنه گفت:"آه بله من خودم سه تا بچه دارم!" و مامور رو با لبخند ماسيده روي صورتش تنها گذاشت و به خونه برگشت.اون موقع بود كه تصميم گرفت از زمين بره.بره يه سياره ي دور بيرون از منظومه ي شمسي.چون همه ي سياره هاي منظومه ي شمسي تحت نظر مغز نما بودن.هر جايي كه اثري از نور خورشيد بود مغز نما كار گذاشته بودن.ترجيح ميداد بميره،از بي اكسيژني خفه شه ولي ميمون نشه.تنها توي سفينه نشسته بود و داشت به عاقبتش فكر ميكرد.زياد از كار سفينه سر در نمي آورد ولي تا حدي ميتونست كنترلش كنه.كاري نداشت،كافي بود فرماني رو كه فروشنده يادش داده بود با صداي بلند بخونه.قبل از حركت فرمان رو براي دستگاه خونده بود.سفينه ي قديمي با سرعت راه افتاده بود و الان چند روز بود كه داشت به حركتش ادامه ميداد.بالاخره يه روز سفينه ايستاد.شبنم تعجب كرد.انتظار نداشت به اين زودي از منظومه بيرون بره.يعني الان كجا بود؟چرا سفينه ايستاده بود؟فروشنده مقصد خاصي براي فرمان اتوماتيك سفينه معرفي كرده بود؟دستگاه يه سري اطلاعات راجع به جايي كه توقف كرده بود ميخوند ولي شبنم زياد سر در نميآورد.فقط فهميد كه اينجا يه ستاره ي بزرگه.به خودش لعنت فرستاد كه زبون چيني رو خوب ياد نگرفته.لباس مخصوصش رو پوشيد .در سفينه رو باز كرد  تا بيرون بره.در رو كه باز كرد نور چشمشو زد.همه جا آتيش و نور بود.خود جهنم!برگشت توي سفينه و در رو بست.دوباره فرماني رو كه فروشنده يادش داده بود براي دستگاه خوند.سفينه از جاش تكون نخورد.فقط اطلاعات راجع به ستاره رو از اول تكرار كرد.چند تا كلمه ي ديگه هم متوجه شد:نه عدد ... دورش ميچرخن.مركز منظومه....

سرش داشت گيج ميرفت.فروشنده ي احمق فرمان اشتباهي يادش داده بود.اشتباهي ؟هاها ! فرماني رو كه ميخواست برعكس يادش داده بود.خندش گرفت.با صداي بلند شروع كرد به خنديدن.حالا نخند كي بخند.از خنده اشك تو چشماش حلقه زد.احساس ميكرد دارن پشتشو قلقلك ميدن.خندش شديد تر شد.هاها...وااااي!نه!هاها!قلقلكم نديدن....او هوهوهو...ايهي هي هي هي...بعد ديگه قلقلكش نيومد.ولي هنوز داشت ميخنديد.اصلا ديگه ناراحت نبود.حتي وقتي كه رفت لباس مخصوصشو در بياره هم داشت ميخنديد.اونوقت بود كه دمشو ديد.به عمرش همچين چيز قشنگي نديده بود.يه دم خوشگل و پشمالوي طلايي رنگ مثل دم روباه.احساس خوشگلي ميكرد.لبخند همه ي صورتشو پر كرده بود.-وااااي چقدر قشنگه.مثل دم روباهه.بايد برگردم زمين تا به دوستام نشونش بدم.

چه روز خوبي بود.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 18:58  توسط عسل  |