تبليغاتX
تلخون
 

لکه ابری که با چنگیز خان قهر کرد ، توموهیرو ، علوم پنج گانه ی کیمیاگری

 

چنگيز خان به سربازانش دستور  داده بود كه ازدواج نكنن.چون اگه ازدواج ميكردن دلشون براي زن و بچه شون تنگ ميشد و نميتونستن خوب بجنگن.يكي از سربازاي چنگيز خان عاشق زني ميشه كه تو ارتش براي اسب سربازا زين درست ميكرد.خانومه و آقاهه يواشكي ازدواج ميكنن و صاحب بچه ميشن.چنگيز خان وقتي اين قضيه رو ميفهمه دستور ميده خانومه و آقاهه رو سر ببرن و بچه رو با دايه اي كه پدر و مادرش گرفته بودن تو بيابون رها كنن.يه لكه ابر بود كه هميشه بالاي سر چنگيز خان حركت ميكرد تا آفتاب صورتشو اذيت نكنه.اون لكه ابر كه شاهد اين قضيه بود با چنگيز خان قهر ميكنه و به جاي اينكه از چنگيز خان مواظبت كنه ميره دنبال بچه و دايه و ميشه محافظ اون دوتا.تو دهه پنجاه تو روسيه اين اتفاق يه جور ديگه تكرار ميشه.يه افسر آمريكايي تو مسكو عاشق يه ستاره ي سينما ميشه.عشق روس و آمريكايي تو دهه پنجاه فكر كنم ممنوع بوده و واسه همينم اين دو نفر كشته ميشن. اين يكي از داستانهاي چنگيز آيتماتف نويسنده ي قرقيزستانيه.چنگيز خان  با استادي تمام نشون داده كه چطور اتفاقي كه تو زمون چنگيز خان رخ داده ميتونه قرن ها بعد تو يه رژيم توتاليتر تكرار بشه.ديروز چنگيز آيتماتف  تو هشتاد سالگي مرد.خبر رو كه شنيدم ياد "نخستين آموزگار" و "الوداع گل ساري" افتادم.رفتم كتابخونه رو زير و رو كردم تا الوداع گل ساري رو پيدا كنم و دوباره بخونمش.كتاب پيدا نشد.مثل اينكه كتابخونه ميخواست منو مسخره كنه:آي مرده پرست!

ـ هي من مرده پرست نيستم.

ـپس چرا بلاگت بوي مرگ ميده؟

ـكتابخونه تو مگه بلاگ منو ميخوني؟

ـاحمق من كتابخونه نيستم من خودتم.

ـ آه!اگه خودمي پس ميدوني كه پست قبلي بلاگم چون سالروز مرگ ناظم بود بوي مرگ ميداد.

ـ ناظم چهل و پنج سال پيش مرده!!

ـ يعني ميخواي بگي اين پست راجع به چنگيز چيزي ننويسم؟

ـ بنويس.ولي قشنگ بنويس.جوري ننويس كه هر كي ميخونه فكر كنه فاجعه اتفاق افتاده كه طرف مرده.خوب هشتاد سالش بوده مرده.كتاباشم كلي طرفدار دارن.كلي فيلم از رو كتاباش ساخته شده.تو بد بختي كه نمرده.ميترسم اينقدر از مرگ بنويسي كه آخر و عاقبتت مثل تومو هيرو كاتو بشه.

ـ همون يارو هه كه تو توكيو هشت نفرو كشته ده نفرم زخمي كرده؟چه ربطي داره؟

ـ آخه اونم تو وبلاگش همش از مرگ مينوشت.همسن و سال تو هم هست!

ـ بله امروز خوندم تو صفحه حوادث همشهري.

بله امروز بعد مدت ها صفحه حوادثو خوندم.معمولا صفحه حوادث اعصابمو خورد ميكنه وسعي ميكنم نخونمش .امروز يه خبري داشت كه باعث شد همه ي روز بخندم.خبر راجع به يه مردي بود كه تو خونش كارخونه ي شيشه سازي راه انداخته بود.بعد از  دستگيري به بازپرس گفته بود كه با عالم غيب در ارتباطه و به علوم پنج گانه ي كيميا ، ريميا ، ليميا ،سيميا و هيميا وارده و در حال ساخت يه دارو براي درمان انواع سرطان ها ،ايدز و بيماران قطع نخاعيه.اينجا كه رسيد من و مامان به اين نتيجه رسيديم كه احتمال داره اين آقا يه نسبتي با رئيس جمهور داشته باشه!ضمنا از مامان درخواست كرديم كه دفعه ي بعد كه برق رفت در راستاي شكوفايي و نو آوري اين بار به جاي آموزش رموز فالگيري با ورق ،علوم پنج گانه ي كيميا گري يادمون بده تا به درد آيندمون بخوره.ديشب كه برق رفته بود مامان زير نور شمع داشت ريزه كاري هاي فال گيري با ورق و سر كار گذاشتن خلق الله رو ياد ميداد و خاطراتي رو تعريف ميكرد از مواردي كه براي همكاراش الكي الكي فال گرفته و مثلا به همكارش گفته يه خواستگار داري و از قضا درست از آب در اومده و طرف مريد مامانم شده!

خلاصه دو روز مونده به امتحانا و من هنوز جزوه ها و كتاب هاي درسي رو آكبند نگه داشتم و احتمالا اين ترم يا مشروط ميشم يا كيمياگر يا قاتل............

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 22:9  توسط عسل  | 

 

 

یک دقیقه سکوت به احترام غول چشم آبی

این دنیا عجب جایی است.کشوری که طبق اسناد رسمی در آن به دنیا آمدی (امپراطوری عثمانی) دیگر روی نقشه ی جهان وجود ندارد.شهری که در آن به دنیا آمدی (سالونیکا) دیگر در کشوری نیست که آن را وطن میخواندیش(ترکیه).تبعید گاهت هم دیگر در نقشه ها وجود ندارد.شوروی هم فروپاشید.تو وطنی نداری!

این دنیا چه جای عجیبی است.بدن تو زیر خاک است.دیگر زنده نیستی.ولی دلت هنوز درد میکند.میدانم که درد میکند.دردش را حس میکنم.دلت در جایی سمت چپ قفسه ی سینه ام هر بار که شعری از تو میخوانم درد میکند.دلت در دل من و صدهزار نفر دیگر درد میکند.

این دنیا عجب جهنمی است.تو مرده ای.جایی دور از وطنی که نداشتی.قلبت ایستاد فردای یکی از روزهایی که مثل همیشه با رادیوی سی و پنج کیلویی کلنجار میرفتی.رادیویی غول آسا برای غول بی شاخ و وطن.هر روز به اخبار وطن نداشته ات در دور دستها گوش میدادی.ولی در وطن نداشته ات هنوز بعد از نیم قرن اسناد رسمی تو را یک خائن به وطن میدانند.

میگویند تبعید گاه استراحت گاهیست برای کسانی که سالها مبارزه کرده اند.تو استراحت نکردی.دوستانت این را میگویند.سارتر میگوید.بورخس میگوید.همه آنها که قرن گذشته را ساختند.همه آنها که قرن گذشته را با هم ساختید..همانها که وقتی در زندان بودی هر جای دنیا که بودند نامه نوشتند تا بیرون بیایی.میگویند که مبارزه برای تو تمام نشد.من میدانم که تمام نشد.شعر هایت مبارزه را ادامه میدهند.شعر برای تو نقش نبود.شعر برای تو دکان صرافی نبود.عقیده برای تو تزئین و چراغانی کردن شعر نبود.شعر سنگین بود برایت.زبانی بود که به من و به ما حقیقت خودت را بگویی.حقیقت دنیا را بگویی."همانطور که دیوار های خودت نتوانستند جلوی کلماتت را بگیرند دیوار های ما هم نتوانستند ...کلماتت ما را پیدا کردند"*.

جسمت وطن نداشت.دلت ولی وطن دارد بزرگتر از کره ی زمین.به اندازه ی دل هزاران نفر که کلمات تو رو از پس دیوار هایشان شنیدند.

تو با کلماتت نظم کثیفشان را بهم زدی و میزنی. چه تناقضی!نامت ناظم است.


 *از متن "به ناظم حکمت" نوشته ی هوارد فاست.

امروز سوم ژوئن روز مرگ ناظم حکمته.شاعری که خیلی دوستش دارم.کمترین کاری که آدم میتونه برای شاعر مورد علاقه اش انجام بده اینه که روز مرگش یه پست تو بلاگش براش بنویسه.منم تصمیم گرفتم تو  این پست  یه نامه برای ناظم بنویسم.

همه ی ما دیوار داریم.من یکی که دیوار دارم طویل تر از دیوار چین و وحشتناک تر از دیوار برلین.دیوار حائل هم هست.لعنتی چقدر دیوار داره این دنیا.خلاصه بد چیزیه این دیوار.همه مونم داریم.شاید خبر نداشته باشیم ولی داریم.آجرای بعضی دیوارا دندونم دارن.آدمو گاز میگیرن.

کلمه هایی هستن که از  دیوارا عبور میکنن.ناظم حکمت همچین شعر هایی داشت.شعر هایی اونقدر ظریف که از دیوار عبور میکنن و اونقدر عاصی که آدم رو دیوار شکن میکنن.

نمیدونم چند دقیقه طول کشید که این متن رو بخونی.هر چند دقیقه که بود دقیقه ای سکوت بود به احترام ناظم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 21:44  توسط عسل  | 

 

یه مورچه تو آلاچیق محوطه ی دانشگاه از من چی میخواد؟خورده های کلوچه ای که برای صبحونه دارم میخورم رو باهاش قسمت کنم..

یه گربه از من چی میخواد؟ته مونده ی غذایی که برای ناهار خوردم.اگه سیر باشه؟اینکه دستمو به سرش بکشم.

فردوسی از من چی میخواد؟اینکه مثل آدم فارسی صحبت کنم تا عجم مرده نگردد به این پارسی...

مامانم از من چی میخواد؟اینکه هم یه فمینیست تحصیل کرده باشم و هم یه کدبانوی کامل!!!

بابام از من چی میخواد؟اینکه درسمو بخونم.اینکه مواظب خودم باشم.

"دوست"م از من چی میخواد؟تحقیق هاشو براش انجام بدم.بهش کامیوتر یاد بدم.ضمنا متاسفه که نمیتونه جزوه هاشو به من قرض بده چون نسبت به جزوه هاش خیلی حساسه!

سرپرست خوابگاه از من چی میخواد؟آرایشمو پاک کنم و بعد برم بیرون.یه وقت تاری از موهام بیرون نباشه .آسته برم آسته بیام....

رئیس دانشگاه از من چی میخواد؟اینکه تو گرمای کویر چادر مشکی روی این لباس سربازی های همیشگی بپوشم تا مبادا دانشجوها که قشر فرهیخته ی مملکت هستن با دیدن قد و بالای من که هر روز خوشگل ترشو وقتی میخوان ایمیل چک کنن تو در و دیوار یاهو میبینن ، از راه به در نشن.

اونوقت جاسبی از من چی میخواد؟ پول خون باباش!

وقتی میرم دنبال کار کارفرما از من چی میخواد؟ "ظاهری آراسته".توقع کم.کار زیاد.زبون کوتاه در مقابل کار فرما و بلند در مقابل مشتری.تحمل اینکه یه نفر فقط چون مذکره با کار کمتر حقوق بیشتری نسبت به من بگیره.

راننده ی سواری که بعد از یه ساعت رو به روی ایستگاه متروی گلشهر گیر آوردم تا منو به خونه ببره از من چی میخواد؟....!

باب مارلی از من چی میخواد؟ NO woman no cry....نه ! یه وقت گریه نکنیا..آفرین...!

پست فطرت از من چی میخواد ؟هیچ نفهم!!!این سخن عنوان مکن خواهشِ نافهمیِ انسان مکن لال شوم،کور شوم، کر شوم لیک محال است که من خر شوم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 16:39  توسط عسل  | 

 

 

3-این تریبون آزاد نیست.آزادی حتی از نوع مجازی اش هم بر ما حرام است.آدم عجیب حذف شد.البته فقط بلاگش.خودش هیچوقت حذف نخواهد شد.حد اقل از ذهن من حذف نخواهد شد.

2-تلخون بیمار است.سندرم نمیدونم چه مرگمه او را درگیر کرده.با یک سری placebo خودش را گول میزند...

1-از همه ی خوانندگان عزیز معذرت میخواهم.واقعا نمیدانم چرا مطالبم اینقدر نا امید کننده اند.نمیدانم که چرا وقتی کیبورد به دست یا قلم به دست میشوم نوشته هایم بوی مرگ میدهند.من فقط بیست سال دارم.یا فوقش بیست و یک سال.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:41  توسط عسل  | 

 

 

توی این جهنم شلوغ نفسش بالا نمیاد.جلوی در واگن توی شلوغی گیر کرده و هربار که در باز میشه فشار جمعیت روی تنش بیشتر میشه.شر شر عرق میریزه.کولر مترو عرق پشت گردنش رو به طرز چندش آوری خنک میکنه.قطار به ایستگاه امام خمینی میرسه.خودشو آماده میکنه که پیاده شه و از این شکنجه خلاص شه.در قطار باز میشه و جمعیت با فشار زیاد از قطار بیرون میزنن.با موج جمعیت از قطار پرت میشه بیرون.گیج میشه.جمعیت این ور و اون ور هلش میدن.خودشم نمیدونه که کجا میخواد بره.از ایستگاه بره بیرون یا بره یه خط دیگه باز سوار قطار شه؟آخرش چی؟قطار کجا میبرتش؟کجا میخواد بره؟براش مهم نیس که کجا بره.فقط میخواد بره.میخواد دور شه.سوار پله برقی میشه و میره طرف خط میر داماد.مردم مثل آدمک هایی که روی چرخ سوار شده باشن از کنارش رد میشن.سمت واگن خانم ها میره.واگن آخر.قطار هنوز نیومده.همینجور که داره راه میره یهو یه موجود عجیب و غریب جلوی خودش میبینه.بد جوری زل زده بهش.با چشمای باد کرده و رنگ پریده.لب و دهن زخمی و خونی.پای یه چشمشم سیاه شده.موهای مش نامنظم داره.آرایشش ماسیده شده رو صورتش.یه روسری ترکمنی از مد افتاده هم سرشه.یادش میاد یه موقعی که این روسریا مد شده بود یکی خریده بود.این چیه که تنشه؟چه مسخره.مانتو نپوشیده.پیرهن مردونه تنشه.برعکس پوشیدتش.چارخونه های روی پیرهن سرشو گیج میبرن.چشمش سیاهی میره.برای اینکه تعادلشو حفظ کنه دستشو طرف اون میبره.سردی شیشه رو حس میکنه.چشاشو باز میکنه.جلوی آینه وایستاده.جای یه دست خونی روی آینه افتاده.به خودش تو آینه نگاه میکنه.یعنی اون که تو آینه وایستاده واقعا خودشه؟پای چشمش کبود شده.مداد سیاه زیر چشمش مالیده شده.لب پایینش پاره شده.چشماش...چشماش کو؟اون دو تا حفره یعنی چشماشن؟ تو پستی و بلندی صورتش خبری از اون دو تا چشم سیاه نیست.ابروئی هم در کار نیست.باورش نمیشه که این چند ساعت اینقدر عوضش کرده باشه.صبح که بیدار شد اینطوری نبود.وقتی داشت حاضر میشد تا بره و اون کفشهای قرمز رو بخره...

"مسافرین محترم خط قرمز لبه ی سکو ....لطفا از خط قرمز لبه ی سکو...."خط قرمز...درست روی خط قرمز وایستاده.ولی این که قرمز نیست.قرمز که اینجوری نیست.قرمز مثل این...به قرمزی خونی که هنوز از لبش میچکه خیره میشه.خون لبش رو زمین میچکه.زمینو نگاه میکنه.حالا از لب سکو هم خون میاد.زبونشو رو لبش میکشه و شوری خون رو حس میکنه.خودشو میندازه تو دهن سکو.سکو زبونشو رو لبش میکشه و شوری خون رو حس میکنه.قطار میاد و زبون سکو رو گاز میگیره.درد!

درد...نفسش بالا نمیادتوی این جهنم شلوغ نفسش بالا نمیاد.باز جلوی در واگن توی شلوغی گیر کرده.

"ایستگاه بعد:امام خمینی"

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:27  توسط عسل  |