تبليغاتX
تلخون
 

...داشتم چایی درست میکردم.قوری رو شستم و تمیز کردم.چایی و آب داغ ریختم توش.دستی به روی قوری کشیدم.بخار آب داغ از قوری بیرون زد.بخار کل آشپزخونه رو گرفت.تو بخار سفید کور شدم.همه جا سفید بود.بعد بخار به شکل یه غول در اومد.غوله شروع کرد به قر دادن و رقصیدن.مثل اینکه جناب غول کارتون والت دیسنی زیاد دیده بود.بعد از کلی جست و خیز و رقص و آواز به من گفت :من خیلی عجله دارم!سریع سه تا آرزو بکن!

تف به این شانس!غول هم میاد سراغمون غرب زده  و عجول از آب در میاد.غول علاالدین بهش نگفته بود که چند تا آرزو کنه!

تا من به آرزوهام فکر کنم صدای غوله در اومد:

ـزود باش.من کار و زندگی دارم...

ـخوب آقا غوله من الان...

ـخانم غوله!

ـبله.ببخشید.

ـآرزوتو بگو!

ـ ها؟من..آرزو دارم که خوشگل بشم حسابی!..بعدش....دیگه...آرزو دارم که...

ـزود!

ـکه یه کیف پر از پول داشته باشم.

ـسومی؟

ـخوب..سومی..آهان.این که یه روز بتونم بگم که خوشبختم.

ـ(زیر لبی در حال یادداشت کردن )...بگم که خوشبختم.خوب !تموم شد.بعد جستی زد و برگشت توی قوری.دیگه اثری از بخار نبود.اصلا انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.چایی رو برداشتم و اومدم تو اتاق.تو کامپیوتر یه موزیک گذاشتم و صداشو تا آخر بلند کردم.موهام به هم ریخته بود.شونه رو برداشتم و مو هامو مرتب کردم.کیف لوازم آرایشمو باز کردم و تا میتونستم آرایش کردم.ریمل مژه هامو تا آسمون برد.موهام برق میزد.حسابی خوشگل شده بودم.رفتم و کیف لوازم آرایشو گذاشتم تو کمدم.یه کیف پول کوچولو و کهنه ته کمدم بود.ازش به عنوان قلک پول خرد استفاده میکردم.بازش کردم.پر پول خرد بود.پنج تومنی...ده تومنی...حتی پنجاه تومنی.یه کیف پر از پول خرد!

چاییمو خوردم و رفتم نشستم پای کامپیوتر.شروع کردم به چت .تفریحی که مدتها بود دیگه ازش لذت نمیبردم.تو همه ی چت روما گشت زدم.بالاخره سر صحبت با یکی باز شد.حدود یه ساعت چت کردیم.بعد یه ساعت:

fereshteye_marg:راستی تو چند سالته؟

asal_talkhun:بیست سال

fereshteye_marg:چه جالب.منم ده هزار و سیصد و پنجاه و هشت سالمه.اسمت چیه؟

asal_talkhun:عسل

fereshteye_marg:جدی؟من فکر کردم تلخونی!

asal_talkhun:هستم!

fereshteye_marg:تو چت همه عسل هستن!

 god damn it! :asal_talkhun

fereshteye_marg:اسم منم عزرائیله.

asal_talkhun:"خوشبختم"

fereshteye_marg:منم همینطور....

آره...اینجوری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:28  توسط عسل  | 

 

 

صبح پنج شنبه دوازده اردیبهشت سوار پله برقی شدم که آدم ها رومثل خط تولید کارخونه پایین میبره.مترو دهنشو باز کرده بود تا محصولات این کارخونه رو ببلعه.صبحونه ی بخور و نمیری برای مترو بودیم.آدم های بی حوصله ی صبح پنج شنبه که رویای خواب صبح جمعه رو دارن.کارمندا...کارگرا ...دانشجوها وهمه ی بدبخت بیچاره هایی که باید کارای روزانه شون رو با یه مسافرت از ایستگاه گلشهر کرج به تهران شروع کنن.قیافه هایی که به نون تست شده میمونن.یا نه!به نون سنگک بیات.من و یه عده آدم مشتاق!! اون وسط لابد حکم قهوه ی صبحونه ی جناب مترو رو داشتیم.آخه این پنج شنبه برای ما فرق داشت.حداقل برای من که یه پنج شنبه ی دیگه شروع شده بود.از قبل با استاد صحبت کرده بودم  که پنج شنبه به دلیل امور مهمی از قبیل وقت دکتر و غیره تو کلاس مهمش شرکت نمیکنم و اینجوری پنج شنبه مال من شده بود.مترو که به تهران رسید دیگه راستی راستی تو معده ی زمین بودیم.تا ایستگاه شهید بهشتی سرمای چندش آور کولر مترورو رو گردنم حس میکردم.بالاخره مترو همه ی مارو بالا آورد و من بعد از دو و نیم ساعت به مقصد رسیدم.مثل هرسال امسال هم نمایشگاه کتاب با هجوم جماعت مشتاق مطالعه که در طول سال با اشتیاق تمام به طور متوسط دو سه دقیقه مطالعه میکنن شروع شده بود.از اونجایی که پارسال موقع نمایشگاه حسابی مصلی رو شناخته بودم اول از همه رفتم قسمت بین المللی. خیلی غرفه ها رو تازه داشتن میچیدن.بعد اینکه گشتی بین غرفه هازدم رفتم قسمت ترکیه که امسال با صندلیای راحتش جون میداد واسه نشستن و ورق زدن کتابای مصور و قطور راجع به تاریخ ترکیه.یه کتاب راجع به آثار معمار سینان برداشتم و شروع کردم به ورق زدنش.یه آقایی رو به روی من داشت یه کتاب راجع به قونیه و مولانا ورق میزد.از خانمی که فکر کنم تو سفارت کار میکرد خواست که یکی از شعرای کتاب رو براش ترجمه کنه.خانومه بعد از اینکه شعر مولانا رو که به ترکی ترجمه شده بود از ترکی به فارسی دست و پا شکسته و غلط  ترجمه کرد!به آقاهه گفت که وقتی این شعرا رو از ترکی به فارسی برمیگردونه کلا قشنگی شعر از بین میره!و این حرفو داشت راجع به شعر مولانای خودمون میگفت!جالب اینجاس که خانومه خودش ترک نبود ولی شروع کرد به حرف زدن راجع به اینکه چقدر زبون ترکی قشنگتره و چقدر دلنشینه.من به جای آقاهه گفتم:درسته که ترکی خیلی قشنگه ولی مگه اصل این شعرا فارسی نیست؟

بعد این قضایا رفتم پایین مصلی توقسمت ناشران داخلی.گرم بود و شلوغ.کلافه شده بودم.کتابا همه تکراری بودن.یه سری از کتابا بودن که هرسال قطرشون کمتر و فونتشون درشت ترمیشه.مثلا کتاب"تهوع" سارتر که اگه درشتی فونتشو حساب نکنیم!دقیقا نصف اونی بود که تو خونه ی ما هست.دلمو خوش کرده بودم به ترجمه های نشر ققنوس.ولی اونقدرشلوغ بود که  نمیشد جلو رفت.این وسط یه بابایی سیریش شده بود .لباسش رنگ زرد لیمویی بود.جرات نداشتم قیافشو ببینم آخه میترسیدم پررو تر بشه.راهرو ها رو دو تا دوتا و با سرعت میرفتم شاید که منو گم کنه.حتی نمیتونستم بهش اعتراض کنم.میتونست خیلی راحت بگه که اصلا کاری به کار من نداره و اینجا مکان عمومیه و این حرفا...پیدا بود که طرف اصلا برا همین اومده نمایشگاه.حسابی تمرکزم رو از دست داده بودم.عصبانی بودم و دلم میخواست فک طرفو بیارم پایین!هر جا میرفتم اون رنگ چندش آور لیمویی رو میدیدم.اونقدر چرخیدم که رسیدم به غرفه ی ققنوس.هنوز شلوغ بود.تا طرف متوجه بشه من با سرعت خودمو قاطی شلوغی کردم.به هزار زحمت یه لیست کتاب گرفتم.به نظرم خیلی مضحک بود که از رو لیست کتاب خرید کنم ولی لیست کتابو باز کردم و یه نگاه به قسمت آثار جهانی انداختم.سلینجر...فالکنر...اورهان پاموک...زولفو لیوانلی؟یاد اون آهنگ ترکی افتادم: برای من خورشید جمع کن....خودش بود.زولفو لیوانلی.کتاب "یک گربه یک مرد یک مرگ".وقتی رفتم پای صندوق و کتابو خریدم دیگه خبری از آقای لیمو نبود.زولفو لیوانلی نجاتم داده بود!.اینجوری شد که یکی از بهترین کتابایی رو که خوندمو به دست آوردم.کتاب ُ زندگی "سامی باران"رو روایت میکنه.از زبون نویسنده و از زبون خود کاراکتر داستان!یعنی دو تا روایت از یه ماجرا تو کتاب هست.سامی یه پناهنده ی سیاسی ترکه که تو استکهلم زندگی میکنه.کسی که گذشتش رو تباه کردن.شکنجش دادن و آخر سر به سوئد پناه برده.و اونجا کنار پناهندگان سیاسی دیگه زندگی سرد و بیروحی رو دنبال میکنه.بدون هدف و بدون فکر آینده: "متوجه شدم که هیچ فکری راجع به آینده ندارم.داشتم پشت سر یک زندگی تباه شده مرثیه میخواندم و هیچ چیز راجع به آینده نمیگفتم."شخصیت داستان مثل من وسواس راه رفتن روی شکل های هندسی منظم و شمارش نرده ها رو داره.این هفته داستان اونقدر منو درگیر خودش کرد که رفتم و یه قسمتایی از کتابو به زبون ترکی پیدا کردم.اینجور وقتا آدم بی اختیار ترجمه ی کتابو با اصلش مقایسه میکنه.منم مقایسه کردم و به این نتیجه رسیدم که ترجمه ی کتاب واقعا به اصلش وفاداره و جمله ها و اصطلاحات خیلی عالی ترجمه شدن.جوری که حسی که موقع خوندن متن اصلی به آدم دست میده موقع خوندن ترجمه ی فارسی هم دست میده.کتاب قصه ی تبعیدی هایی از همه جای دنیاست که اونجا تو سوئد سرنوشتشون مثل همه.آدمایی از ترکیه ..ایران..ژاپن..مراکش..آمریکای لاتین..اسپانیا....بعضیا قهرمانن.بعضیا سعی میکنن ادای قهرمانا رو در بیارن.مثلاتو کتاب کاراکتری هست به اسم عادل که هر روز صبح پامیشه و یه ساعت زحمت میکشه تا ریشش مثل ریش لنین باشه!.قصه قصه ی "سیریکیت "هم هست:"یک گربه ی تربیت شده.خونسرد و نیرومند.یکی از ۳۰۰ هزار گربه ای که در بنی حسن در مصر باستان مومیایی شده اند.به اندازه ی آنها سرد و به اندازه ی انها نیرومند و مغرور".قصه ی مردی که میخواد تو زندگیش مثل گربه باشه. داستانی که باعث میشه زولفو لیوانلی رو بشناسی و دوستش داشته باشی.مردی رو که برای ما خورشید جمع میکنه....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:31  توسط عسل  | 

 

 

کاملیا ! حالم ازش به هم میخوره.یه احمق به تمام معنی.همیشه دنبال شره.سرش درد میکنه این آدم.بالاخره یه روز دوتامونم به کشتن میده.اصلا عقل تو اون کله ی پوکش نیست.همیشه سر به هواس.همیشه دلش میخواد از همه چی سر در بیاره.همه چیو تا آخرش میخواد.همه چیز باید کامل باشه.فکرای مسخره ای داره.حرفای چرندی میگه.کاراشم که دیگه آخر خل بازیه.

مثلا وقتی میخواد فیلم ببینه باید فیلمو تا آخر تیتراژش ببینه!همیشه آخرین کسیه که از سینما میاد بیرون.حرف حسابشم اینه:"اگه بلافاصله بعد تموم شدن فیلم پاشی و تیتراژو نبینی مثل اینه که صبح زود تو عمیق ترین قسمت خوابت با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شی و بلافاصله از جات بلند شی!ولی وقتی تیتراژو میبینی مثل اینه که یکی صبح زود بیاد برات یه موزیک ملایم بذاره.بعد آروم بگه :پاشو جانم.صبح شده.وقتشه که بیدار شی.بعد خیلی با حوصله بیدار شی."یا "تیتراژ یه فیلمو که میبینی به این فکر میکنی که این فیلمی که دیدی عبارت از این چند تا آدم قشنگ یا فوقش کارگردان و فیلم نامه نویس و آهنگساز و فیلم بردار نیس.۵۰۰ نفر آدم کار کردن تا تو بشینی و این فیلمو ببینی.وقتی همه اون اسامی رو میبینی به این فکر میکنی که این فیلم بدون این آدما یه جور دیگه میشد!"

یا مثلا هزار جور ادویه تو غذاش میریزه.یا اگه یکی دیگه غذا درست کرده باشه حتما ازش میپرسه که ادویه چی توش ریخته بوده.غذا خوردنش از اینم مضحک تره.سر چنگال یه تیکه کوچولو گوشت مثلا مرغ ورمیداره.بعد یه حلقه گوجه فرنگی.بعد یه سیب زمینی سرخ کرده.بعد همه ی اینارو به طرز خنده داری سس مالی میکنه.بعد همه رو یه جا میخوره!بعد این بازی رو با همه ی اجزای غذاش دو به دو یا سه تا سه تا انجام میده.آخر سر وقتی که همه ی احتمالا رو امتحان کرد یه جمله ی مسخره ای مثل "این جوجه رو اگه روش چیلی بزنی و بزنیش تو سس خردل و با یه تیکه سیب زمینی سرخ کرده که کچاپ مالیش کردی بخوریش معرکس!" میسازه!جالب اینجاس که این آدم "بد ادویه خور" کهیرم میزنه!!

وقتی داره یه آهنگ گوش میده  اگه خدای نکرده زبونم لال یه غلطی بکنی و ازش بپرسی که همه ی آهنگای این خواننده رو دوس داره یا نه ممکنه یه همچی جوابی بهت بده:"من هنرمندا رو دوس ندارم.آثارشونو دوس دارم!هنرمند خوب اونیه که بیشتر کاراشو دوس داشته باشم یا اینکه همه ی کاراشو"دلم میخواد بهش بگم آخه دیوانه!تام یورک که اینقدر دیوونشی یا به قول خودت دیوونه ی آهنگاشی میاد از تو اجازه میگیره که آهنگ بسازه؟اصلا نظر تو براش مهمه؟اصلا تو توی عمربی خاصیتت یه سی دی اورجینالشو خریدی که یه کمک مالی به طرف بکنی؟نه اصلا یادم رفته بود.این یارو تام یورک از کاملیای ما هم احمق تره.آورده کل آلبومشو گذاشته تو اینترنت تا مردم به هر قیمتی که خواستن بخرنش.اونقدر خنگه که نمیدونه هیشکی نمیاد تا چیزیو که مفت میشه خرید با پول بخره!مگر اینکه گوشاش کمی دراز باشه.شاید اصلا واسه همینه که همه ی آهنگاشو دوس داره!مفت باشه کوفت باشه....!

این کاملیا کارای ضد و نقیضم زیاد داره.مثلا بیشتر وقتا آرایش نمیکنه.بعضی وقتا فقط چشماشو آرایش میکنه که اسم اینو گذاشته آرایش مردونه!که عبارته از یه مداد سیاه زیر چشمش.بعضی وقتام جو گیر میشه و آرایش میکنه اساسی.اینجور وقتا اگه بهش بگی " تو که مخالف آرایش بودی پس چی شد بزک کردی " یکی دیگه از او جملات قصارشو در میکنه:"این من نیستم که با لوازم آرایش قشنگ میشم.این لوازم آرایشه که با من قشنگ میشه.این مداد سیاه آخه تنهایی چه قشنگی داره؟چشمای من قشنگش میکنن!وگرنه چه فرقی با مداد سیاهای مدرسه داره ؟چشمای من بدون لوازم آرایشم میتونن ببینن.ولی لوازم آرایش بدون چشمای من هیچ خاصیتی ندارن!"

لباساش هیچوقت اونجور که باید نیستن.اون جا که باید حجاب داشته باشه و مومن باشه همیشه اون موهای لخت و نکبتیش بیرونن.اونجا که باید باحال باشه و خوشگل به نظر بیاد خز ترین لباساشو میپوشه.لباساش همیشه خاکی و درب و داغونن.اگه از یه زمین گلی رد شه بعد از دو ساعت عمرا بفهمی رو گل راه رفته.آخه کفشاش رنگ گل خشک شده ان!هیچوقت با مد پیش نمیره.لباس پوشیدن خاص خودشو داره.به هر لباسی که مد میشه و همه میپوشن میگه یونیفرم گوسفندا:"امسال یونیفرم گوسفندا رنگ بنفش با مانتو گل گلی و کفش براقه!".صحبت گوسفند شد.این آدم عاقل! استغفرا...گلاب به روتون درس خوندنم به گوسفندا نسبت میده.به جز شب امتحان یا بهتره بگم بامداد روز امتحان و دو سه ساعت مونده به شروع جلسه دیده نشده که درس بخونه.همه ی درسو سر کلاس میگیره.همیشه ام نمره ی قبولی میاره.به نمره ی کمی که میگیره قانعه و با پر رویی میگه "این درسو سر کلاس خوب نگرفتم"!خوب آخه آدم عاقل.برو درس بخون تا نمره بیاری.چرا بدبختمون میکنی؟"درس برا گوسفنداس!"پارادوکس قضیه اینجاس که این آدم که مخالف درس خوندنه برای خوندن یه کتاب آشغال به درد نخور تا صبح بیدار میمونه که صد بارهم بخونیش فایده ای برای آدم نداره و هزار بارهم بتکونیش از هیچ جاش نمره نمیریزه!

هیچکس نمیتونه بیشتر از دو ساعت تحملش کنه.ولی تا دلت بخواد دوست غیر صمیمی داره!چون ماهیت نحسشو پیش همه رو نمیکنه.وقتی یکی از این به اصطلاح دوستاش بخواد یکی از کارایی رو که کاملیا همیشه مسخره میکنه انجام بده جیکش در نمیاد.ولی معمولا لبخند گنده ای به طرف میزنه که معنیشو فقط من میدونم:"گوسفند!بیام ذبحت کنم بهتره احمق جان!حد اقل توی قورمه سبزی به یه دردی میخوری!"

این آدم اندازه ی نوک سوزن سیاست نداره تو زندگیش ولی حرف که میزنی همچی بحث سیاسی میکنه باهات فکر میکنی اوریانا فالاچی از تو گور بلند شده اومده!آخه بیکار!بی عقل!تو برو خودتو درست کن.چیکار به مملکت داری؟چیکار به دنیا داری؟!اصلا این آدم همیشه معترضه.هیچوقت تو زندگیش راضی نبوده.همیشه مخالفه.اصلا ساز تخصصیش ساز مخالفته!دیگه گندشو در آورده با این کاراش.ولی با همه ی این حرف و حدیثا ما دوتا با هم خوب کنار میایم.یا بهتره بگم همدیگه رو تحمل میکنیم.یعنی سعی میکنیم همدیگرو گاز نگیریم.آخه زندگیه ما دو تا به هم بستگی داره.اون کاملیاس و من عسل.اون کامله و من تلخ.اون منو کامل میکنه.منم این معجونو تلخش میکنم.چه طور بگم...میدونی ؟ایهی ایهی! ...ما دو تا روحیم در یک بدن.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:2  توسط عسل  |