تبليغاتX
تلخون
 

 

عیبی نداره.میتونی همه شکلات ها رو بخوری.میتونی وسط خیابون یا چه میدونم یه سمینار یهو بزنی زیر آواز.میتونی شبی که فرداش باید کنکور سراسری بدی سراسر مسابقه برزیل و آرژانتین رو ببینی.میتونی وقتی عصبانی شدی بلند بلند فحش بدی.میتونی گریه کنی بدون اینکه خجالت بکشی.حتی میتونی مرد باشی و به جای اشک گریه هاتو با دود سیگار بدی بیرون:هرچی باشه دود سیال تر از اشکه.ایرادی نداره جایی که همه لباساشون برق میزنه لباسای تو رنگ خاک باشن.عیبی نداره که یه جایی ته قلبت از یه کسایی متنفر باشی.میتونی رژ لبتو تو آینه بغل ماشین اون مرد جدی تازه کنی و از نگاه متعجب و عصبانیش خجالت نکشی.آخه مگه میشه از عشق خجالت کشید؟نه!

میتونی آزادباشی مثل پر.آزاد مثل روح...

آزاد مثل اون ماهی سیاه کوچولو که یه جایی تو رود ارس شنامیکنه...

میتونی فکر کنی.فکر کنی حتی اگه روی سرت موهای بلند داشته باشی .حتی میتونی فکر کنی با اینکه روی این موهای بلند رو با پارچه های ضخیم بپوشونن.فکرت میتونه اونقدر سیال باشه که از استخون سر و حلقه های مو و پارچه های ضخیم بگذره و به سماء بره...

خیال تو میتونه از طبقه دوم تخت رد شه...ازسقف رد شه و دور از چشم نگهبان از سیاهچال بیرون بره.و باهمه سیال بودنش میتونه اونقدر قابل لمس باشه که دنیا رو عوض کنه.بال زدن پروانه فکر تو میتونه دنیا رو طوفانی کنه.

میتونی همیشه زیر لب یا تو فکر این آواز رو بخونی :

توی آسمون پر از جمعیت فقط بعضیها میخوان پرواز کنن...این دیوونگی نیست؟

توی دنیای  پر از جمعیت فقط بعضیها میخوان پرواز کنن...این دیوونگی نیست؟

توی بهشت  پر از جمعیت فقط بعضیها میخوان پرواز کنن...این دیوونگی نیست؟

ما هیچوقت نجات پیدا نمیکنیم اگه یه کم دیوونه نباشیم...

میتونی تو هم بعضیا باشی

هیچ ایرادی نداره که بخوای پرواز کنی

هیچ ایرادی نداره که بخوای دیوونه باشی

یا به قول آقای ناظم:

مثلا وقتی تو قطب جنوب به اکتشاف میری

مثلا وقتی تو یه تظاهرات میجنگی

مثلا وقتی یه سرم رو تو رگهات امتحان میکنی

چه عیبی داره که بمیری؟...

عیبی نداره که بمیری

یا عیبی نداره که درویش باشی کنار خیابون و وقتی ازت راجع به شغلت میپرسن فقط بگی :پروانه ام!

ها ها هارفیق!پروانه بودن پست مهمی تو این دنیاست!عیبی نداره که بهت حسودی کنم؟

طاهر تو شعر آقای ناظم زهره رو دوست داره مثل سیب:همونطور که از سیب انتظار نداره که دوستش داشته باشه از زهره هم انتظار نداره!

یعنی چون تو سیب رو دوست داری سیب هم باید تو رو دوست داشته باشه؟

یعنی اگر طاهر  زهره را دوست نداشت...هیچ دوست نداشت...چه چیزی از طاهر بودنش کم میشد؟

طاهر بودن هم عیب نیست

زهره بودن هم

حتی از عشق مردن هم عیب نیست

نه عیب نیست

عیبی نداره

عیبی نداری.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:7  توسط عسل  | 

 

 

  هیس....!تو به من دروغ گفتی پینوکیو! دروغ گفتی که اگر سیب را بخورم خدا میشوم.دروغ گفتی که آدمهای بد به جهنم و آدمهای خوب به بهشت میروند.دروغ گفتی که اگر زیر باران راه بروم سرما میخورم.کاری کردی که باور کنم گناه کار به دنیا آمده ام.من ابلهانه باور کردم که هرچه بکارم همانرا برداشت میکنم.به من در مورد آفت ها و حشرات موزی چیزی نگفتی .کاری کردی که باور کنم سه بعدی بودن اجسام را در تابلوی دوبعدی.باور کردم که باید قهرمان داشته باشم ولی به من نگفتی که فقط بدبخت ها به قهرمانان نیازمندند.باور کردم همه شعارهایت را...مهرورزی ات را..که میخواهی من را با لقمه ای نان و جرعه ای نفت سیر کنی.باور کردم پیروزی فرشته را در نبرد با دیو.باور کردم همه اخبار تلوزیون را و دروغ های شاخدار روزنامه را.باور کردم که همه انسانها برابرند.باعث شدی که باور کنم حقوق بشر را و بنی آدم اعضای یکدیگرند را.باور کردم که من را چون گوهری در صدف میبینی!و من فکر نکردم که گوهر بی خاصیت درون صدف فقط به درد کف اقیانوس میخورد.من ایمان اوردم به دروغ هایت .به سیب و بعد سوم و صدفهایت.به تمام این مزخرفاتت ایمان اوردم.دماغت دراز باد....

از قضا روزی گرگی به گله زد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:24  توسط عسل  | 

 

 

امير جوانبخت اسلحه را روي شقيقه شهرزاد قصه گو فشار ميداد،شهرزاد به چاقويي فكر ميكرد كه درون كفشش پنهان كرده بود و به اين مي انديشيد كه كشتن يك امير جوانبخت و خوشتيپ چه سختي هايي دارد و با نفرت قصه شب صد ميليارد و هزار و دوم را شروع كرد:

يكي بود يكي نبود،زير گنبدي كه از بس كتك خورده بود كبود شده بود شب عيد بود.بوي گند عيد حتي توي قوطي كبريتي كه تلخون توش زندگي ميكرد هم ميومد.تلخون يه سطل رنگ سفيد دستش گرفته بود و داشت ديواراي بتونه كاري شده و كوفتي  قوطي كبريتشو رنگ ميكرد تا سال جديد رو با رنگ سفيد شروع كنه.صداي موزيك از يه وي سي دي درب و داغون ناله كنان بيرون ميومد و خش دار بودن سي دي رو به دنيا اعلام ميكرد.تلخون با ريتم موزيك قلم رو روي ديوار ميكشيد.

 سفره هفت سین تو قوطی کبریتش جا نمیشد.شب سال نو بود.تلخون یاد اولین داستانی که خودش تونسته بود با صدای بلند بخونه افتاد:شب سال نو بود.هوا سرد بود.دخترک کبریت فروش...یادش افتاد که خودشم تو یه قوطی کبریت زندگی میکنه.دخترک کبریت فروش همه کبریتاشو آتیش زده بود تا تو نورشون رویاهاشو ببینه.شاید این قوطی کبریت لعنتی رو هم اون موقع اینجا تو این خراب شده انداخته بود.و قوطی کبریتای همسایه رو.شاید اگه قوطی کبریت خودش و قوطی کبریتای همسایه ها رو میسوزوند میتونست تو نور آتیشش برای یه لحظه هم که شده رویاهاشو ببینه.ولی چطور میتونست این قوطی کبریتای خیس و له شده رو آتیش بزنه؟

شاید با سیگار نیمه خاموش رهگذر مهربون....

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 19:19  توسط عسل  |