صدای ترقه
ماهی های قرمز و کوچک له شده کنار بساط ماهی فروش
مردمی که باید هرطور شده فقط در این موقع سال و با قیمت گران لباس بخرند
طبیعتی که از وسط زمستان بهار را آغاز کرده
متروی شلوغ ....اتوبوس شلوغ...دست پر و جیب خالی
سکه و سوسک درون جیب...سیر و سرکه درون دل....سرنوشت سبزه از بهترین جای خانه تا ته جوی آب...قرآنی که سالی یکبار خوانده میشود و ماهی که به وسط سال نرسیده از گرسنگی و بی توجهی میمیرد....عیدی میگیری تا برکت باشد و به این فکر میکنی که به جز این خاصیت دیگری ندارد چون با این مبلغ در بازار به تو فحش هم نمیدهند!
فامیل های که هر سال همین موقع میبینی و گویی جزئی از سفره عیدند...
تمیز کردن خانه تا سر حد مرگ
تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک
آب زنید راه را هین که نگار میرسد....

من از زندگی لذت میبرم،تو از آن فیلم بگیر.
من شاد و خوشحالم ،تو فیلم بگیر.
من تعجب میکنم،تو از چیزی که باعث تعجب من شده فیلم بگیر.
من از شادی میرقصم،تو از رقص من فیلم بگیر.
من در جاده تصادف میکنم،تو از تصادف فیلم بگیر.
من در وسط خیابان زیر چرخها به پای له شده ام نگاه میکنم،تو از پای من فیلم بگیر.
من به شکوه آثار عهد باستان مست میشوم،تو از همه آنها فیلم بگیر.
من چهار ساله میشوم و کنار پدر پای وافور مینشینم و پک میزنم.تو از ما فیلم بگیر.
من غرق در عشق او،تو از جسم ما فیلم بگیر.
من نهنگم و در ساحل به گل مینشینم،مبادا کمک کنی تا به آب برگردم!تو به وظیفه ات عمل کن:فیلم بگیر.
وقتی یک کبریت، من،یعنی جنگل را به آتش کشید،تو از خاکستر من فیلم بگیر.
وقتی مترو را منفجر کردم،از من فیلم بگیر و به پلیس بده.
وقتی کالبد مرا میشکافند ،باز هم فیلم بگیر.
زندگی نکن،فیلم بگیر.
و اگر حافظه موبایلت جا داشت باز هم فیلم بگیر.و در آخر روز ،به دنیا از دریچه کوچک اکران موبایلت ،از کف دستت،به دنیای کوچکت که اندازه کف دستت است بنگر. دنیایت را به دوستانت هم نشان بده. کمی از دنیایت را به دوستانت هم بده تا در موبایل هایشان ذخیره کنند.تا آنها هم از دنیایشان به تو بدهند.تا دنیا که روزی آنقدر بزرگ و سنگین بود که اطلس مجبور بود هر روز آن را روی دوشش نگه دارد ،در کف دستت جا بگیرد.و فراموشت شود روزی را که تو در کف دست دنیا جا میشدی.مثل ناظر کبیر 1984 باش:big brother باش....

يه سرباز كوچولو بود كه اسمش تلخون بود.تلخون خودشم نميدونست كه از كجا اومده و امدنش بهر چه بوده و كجا داره ميره.فقط ميدونست كه يه قصه داره و قصشو يه نويسنده كه تو رودخونه غرق شده نوشته.تلخون قصه ما از وقتي كه نويسنده قصش غرق شده بود سرگردون بود،تنها،بي اسلحه،سرباز،ولي سربسته...
