تبليغاتX
تلخون
بوی ترقه

صدای ترقه

ماهی های قرمز و کوچک له شده کنار بساط ماهی فروش

مردمی که باید هرطور شده فقط در این موقع سال و با قیمت گران لباس بخرند

طبیعتی که از وسط زمستان بهار را آغاز کرده

متروی شلوغ ....اتوبوس شلوغ...دست پر و جیب خالی

سکه و سوسک درون جیب...سیر و سرکه درون دل....سرنوشت سبزه از بهترین جای خانه تا ته جوی آب...قرآنی که سالی یکبار خوانده میشود و ماهی که به وسط سال نرسیده از گرسنگی و بی توجهی میمیرد....عیدی میگیری تا برکت باشد و به این فکر میکنی که به جز این خاصیت دیگری ندارد چون با این مبلغ در بازار به تو فحش هم نمیدهند!

فامیل های که هر سال همین موقع میبینی و گویی جزئی از سفره عیدند...

تمیز کردن خانه تا سر حد مرگ

تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک

آب زنید راه را هین که نگار میرسد....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:12  توسط عسل  | 

 

من از زندگی لذت میبرم،تو از آن فیلم بگیر.

من شاد و خوشحالم ،تو فیلم بگیر.

من تعجب میکنم،تو از چیزی که باعث تعجب من شده فیلم بگیر.

من از شادی میرقصم،تو از رقص من فیلم بگیر.

من در جاده تصادف میکنم،تو از تصادف فیلم بگیر.

من در وسط خیابان زیر چرخها به پای له شده ام نگاه میکنم،تو از پای من فیلم بگیر.

من به شکوه آثار عهد باستان مست میشوم،تو از همه آنها فیلم بگیر.

من چهار ساله میشوم و کنار پدر پای وافور مینشینم و پک میزنم.تو از ما فیلم بگیر.

من غرق در عشق او،تو از جسم ما فیلم بگیر.

من نهنگم و در ساحل به گل مینشینم،مبادا کمک کنی تا به آب برگردم!تو به وظیفه ات عمل کن:فیلم بگیر.

وقتی یک کبریت، من،یعنی جنگل را به آتش کشید،تو از خاکستر من فیلم بگیر.

وقتی مترو را منفجر کردم،از من فیلم بگیر و به پلیس بده.

وقتی کالبد مرا میشکافند ،باز هم فیلم بگیر.

زندگی نکن،فیلم بگیر.

و اگر حافظه موبایلت جا داشت باز هم فیلم بگیر.و در آخر روز ،به دنیا از دریچه کوچک اکران موبایلت ،از کف دستت،به دنیای کوچکت که اندازه کف دستت است بنگر. دنیایت را به دوستانت هم نشان بده. کمی از دنیایت را به دوستانت هم بده تا در موبایل هایشان ذخیره کنند.تا آنها هم از دنیایشان به تو بدهند.تا دنیا که روزی آنقدر بزرگ و سنگین بود که اطلس مجبور بود هر روز آن را روی دوشش نگه دارد ،در کف دستت جا بگیرد.و فراموشت شود روزی را که تو در کف دست دنیا جا میشدی.مثل ناظر کبیر 1984 باش:big  brother باش....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 17:48  توسط عسل  | 

شهرزاد قصه گو قصه ي شب صد ميليارد و  هزار و يكم را براي امير جوانبخت ميگفت: يكي بود يكي نبود.اوني كه نبود  زير گنبد كبود كشته شده بود.توي جنگي كه فقط يه ارتش داشت كشته شده بود.ارتشي كه سربازاش با خودشون ميجنگيدن.سربازا اونقدر زياد بودن كه سر هر چيزي با همديگه ميجنگيدن:نون،آب،شغل،كار،تحصيل،هوا ،وهر چيز ديگه اي كه شما بچه هاي خوب با اون مغز كوچيكتون بتونين فكرشو بكنين.هميشه تو اين جنگ يه عده كشته ميشدن.يه عده زخمي ميشدن.يه عده برنده ميشدن.يه عده حتي بدون اينكه بجنگن برنده ميشدن.يه عده اصلا برنده بودن.اين ارتش فرمانده نداشت.مراتب نظامي هم نداشت.بيشتر سربازا اسلحه نداشتن.ولي بعضياشون حتي تانك هم داشتن.سربازا هيچكدوم يونيفرم نداشتن.سربازا هرجا به هم ميرسيدن بايد ميجنگيدن.سربازا بلد نبودن لبخند بزنن.سربازا از هر قماشي كه شما فكرشو بكنين بودن:احمق،عاقل،سطحي،عمقي،قوي،ضعيف،دختر،پسر.سربازا اكثرشون تو دهه شصت هجري شمصي تو كره زمين متولد شده بودن.اصلا برا همين بود كه سرباز بودن.

يه سرباز كوچولو بود كه اسمش تلخون بود.تلخون خودشم نميدونست كه از كجا اومده و امدنش بهر چه بوده و كجا داره ميره.فقط ميدونست كه يه قصه داره و قصشو يه نويسنده كه تو رودخونه غرق شده نوشته.تلخون قصه ما از وقتي كه نويسنده قصش غرق شده بود سرگردون بود،تنها،بي اسلحه،سرباز،ولي سربسته...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 16:1  توسط عسل  |