ایمو پسری دیدم ، برمودایی چهار خانه به پا ،تیشرت "بیلی جو" به تن ،موی حالت داده و سپس پریشان نموده ، زیر چشم سیه کرده ، تبلت به دست در ونک می رفت.گفتمش : این چه حال ؟ اینجا چه کار؟
گفت:های دخترو ، تو ای آواره ی خیابان های بی خوابی.ای از شب مانده.ای متوهم.الهی فدای اون موهای بژ تیره ات.جووونم.
آیا گمان می بری که فقط خودت حق داری دور این میدان نا تمام بچرخی؟ تو هیچ دچار "کالچر شوک" شده ای آیا؟ تو ، "هد بنگ" را از رقص موی بندری تشخیص می دهی ؟ ایموی نماز خوان دیده ای هیچ؟ هیچ در یک عروسی با "دیسکو دیسکو پارتیزانی" عربی رقصیده ای ؟ تو اصلا ، می دانی من همین چند شب پیش در خانقاه دف می زدم؟ "دنت" زعفرانی خورده ای آیا؟
ای از من بدتر ! ای پوشش موی زنان عرب به سر ، مانتوی پیرزنان اروپایی ، شلوار دهاتی های آمریکایی به تن ، ای کفش بسکتبال به پا ! برو خودتو جمع کن... ! برو رهاااا شو.... !
آبمیوه ام را به سلامتی جمع بلند می کنم و در بشکه ای که معده نام دارد خالی می کنم. جمع سلامت می شود و از سلامتی می خندد و کژ و مژ تر و تیره و تار تر ، و از پشت پرده ی محوی به من نگاه می کند.موسیقی در گوشم می چرخد: ای عقل عقل عقل من ، ای جان جان جان من...
آشپزخانه ، جاییست که یک زن ، مخفی ترین رازهایش را به زن دیگری ممکن است بگوید.من آن زن هستم که ساکت روی صندلی رو به روی پروانه در آن سوی میز نشسته .پروانه چیزهایی می گوید که روح شوهرش که در چند متری ما در آن اتاق نشسته و مشغول ریسه رفتن است ، هیچ دوست ندارد آنها را بداند.من ساکت هستم.همه جا تار است.پروانه با حرارت حرف می زند و تعریف می کند و تعریف می کند و تعریف می کند و من با خودم می گویم :عسل ، باز دچار "من اینجا چه گهی می خورم "شده ای بدجور! . می خواهم از جا بلند شوم ولی نمی توانم. آن آخری بدجور کارم را ساخته.جیش هم دارم که این یکی دیگر شکنجه ی روسی است.پروانه وارد ماجراهای حساس تر شده و نمی شود او را در آن حال رها کرد.پروانه بار سومی است که مرا می بیند.پروانه مچ های قوی و مردانه و لحنی محکم دارد .اولین بار که پروانه را دیدم ، تخته ای را سمباده می کشید . پروانه آبمیوه ی دیگری برایم می ریزد. مدت هاست که توانایی نه گفتنم را از دست داده ام.می گویم : به سلامتی تو که اینقدر قوی هستی.لبخند می زند.محو می شود.بخار می شود پروانه...